همچون پست گذشته دیدگاه های متفاوتی نیز در مورد آقا محمد خان قاجار وجود دارد عده ای او را پادشاهی سنگدل که جنایت و سنگدلی او در تفلیس زمینه جدایی ایالات مسیحی نشین را از ایران و همچنین بد رفتاری و کور کردن اهالی کرمان نیز از یک پادشاهی ایرانی را نوید مورد توبیخ نشان دادن خواجه تاجدار در تاریخ اعتقاد دارند و عده ای هم با توجه به بی لیاقتی فتعلی شاه و پادشاهان قاجار(به غیر از ولیعهد فتعلی شاه عباس میرزا که پست بعدی مطلق به اوست) که در زمان آنها ایران به گربه کوچک فعلی تبدیل شد آقا محمد خان را فردی بزرگ می دانند که لااقل در زمان وی جزیی از خاک ایران جدا نشد و به علاوه دشمنان خارجی نیز از او بیم داشتند اما حال به سراغ زندگی این مرد می رویم:
آقا محمد خان پسر جیران و محمد حسن خان قاجار اهل استرآباد(بنا بر نوشته حسن پیرنیا و اقبال آشتیانی و محمد جواد مشکور طائفه قاجار پس از حمله مغول وارد ایران و مخصوصا نوحی بین شام و ایران و حدود ارمنستان مقیم شدند و یکی از ۷ ایل ترک بودند که سلسله صفوی را در رسیدن به قدرت کمک کردند بودند شاه عباس طایفه قاجار را از مسکن اصلی خود ارمنستان مهاجرت داد و به ۳ طایفه تقسیم کرد و به مرزهای ایران کوچانید گروهی در گرجستان دسته ای برای جلوگیری از ازبکان به مرو و گروه سوم برای مقابله با ترکمنان به استرآباد فرستاد طایفه ای که در استرآباد ساکن شدند خود به دو گروه تقسیم شدند گروه اول گروهی که ساکن قلعه مبارک آباد آنطرف رود گرگان اقامت کرد و یوخاری باش یعنی ساکن قسمت علیای رود معرفی گردید و دسته ای که در پایین سکونت گزیدند آشاقه باش یعنی ساکن قسمت سفلای رود نامیده شد.) که پدرش در جنگ و گریز با کریمخان زند کشته شد و مادرش نیز جیران از شیرزنان دوران خویش بود که سوارکاری و تیراندازی را می دانست پس از کشته شدن پدر آقا محمد خان کریمخان مدتی او را به شیراز آورده و تحت مراقبت قرار داد و وی را مورد شفقت خود قرار می داد و به او لطف و مهر می کرد و در امور کشوری از او مشورت می گرفت زیرا از فراست و باهوشی او آگاه بود حتی به وی لقب پیران ویسه(وزیر افراسیاب پادشاه توران) را داد تا وقتی که خان زند رخت از دنیا بست و آقا محمدخان با رویای انتقام پدر و جانشینی او از شیراز خارج و راه مازندران را به پیش گرفت اموال کاروانی را که حامل مالیات بود تصرف کرد و به قبیله خویش پیوست. نابرادری وی مرتضی قلیخان با او به مخالفت برخاسته خود را شاه اعلام کرد و آغا محمد خان را محبوس ساخت اما آغا محمد خان به زودی از زندان گریخته بر ایالت بحر خزر دست یافته و دعوی حکومت کرد. کوشش های اولیه او صرف ایجاد اتحاد و وحدت بین قبایل قوانلو(آشاقه باش) و دولو(یوخاری باش) قاجار شد در این امر با نهایت تدبیر و سیاست عمل کرد و در حالیکه هرج و مرج عجیبی جنوب ایران را در بر گرفت و خوانین زند و بختیاری بر سر سلطنت به نزاع پرداخته بودند وی با فراغ خاطر گرگان و مازندران و گیلان را تحت تصرف درآورد و سپس با امرای زندیه وارد جنگ شد از تمام امرای زندیه که وارد جنگ با آغا محمد خان شدند تنها تقی خان زند که سمت مشاور احمد خان بود و لطفعلی خان زند به موفقیت هایی رسیدند هرچند که همه آنها سرانجام کشته شدند تقی خان که مردی بی باک و شکارچی بود و یکی از دست های خود را هم بر اثر حمله گراز از دست داده بود با سپاه ۱۵ هزار نفری روبروی سپاه ۳۰ هزار نفری شاه قاجار ایستاد احمد خان که دانست شکست می خورد با اسبی فرار کرد ولی تقی خان آنقدر مقاومت کرد تا تیر خورد و دستگیر شد وقتی او را مقابل خواجه تاجدار آوردند خواجه تاجدار به او گفت:
آیا یادت هست در شیراز یک مرتبه من را میمون خطاب کردی؟
تقی خان از روی تهور زیاد گفت:اکنون هم تو را به شکل میمون می بینم!!!
لطفعلیخان زند
خواجه تاجدار گفت: چون یک دست داشتی و مجروح هم شدی من نمی خواستم تو را بکشم منتها چون بسیار گستاخی و مرد گستاخ مثل تو نباید زنده بماند آنگاه جلاد را احضار کرد و گفت نخست زبان تقی خان را ببرد چون زبان تقی خان بریده شداو خون زبانش را به طرف خواجه تاجدار پرتاب کرد و سپس جلاد سرش را برید. اما در مورد لطفعلی خان زند جوانی خوش سیما و بی باک که در شمشیر زنی و سایر فنون سپاهیگری بی مانند و بسیار شجاع و متهور بودپس از مرگ جعفر خان پدر کریمحان بین امرای زند اختلاف پیش آمد و هرج و مرج عجیبی در شیراز رخ داد بالاخره حاج ابراهیم کلانتر در نهایت فداکاری سپاهی برای وی فراهم آورد و سپس لطفعلیخان فرزند جعفر خان که تا آن تاریخ در غرب فارس می زیست به شیراز آمد و در ۱۵ شعبان سال ۱۲۰۳ هجری وی را که ۲۲ سال داشت بر تخت نشانید با توجه به فضایل اخلاقی و علاقه شدیدی که مردم فارس به سلطنت خاندان زند داشتند چنین به نظر می آمد که لطفعلی عظمت و اقتدار کرمیخان زند را بار دیگر تجدید خواهد کرد اما با وجود حریف سرسختی مثل آقا محمد خان قاجار و حوادث دوران او این امیدها به یاس تبدیل شد به تصور جوانی لطفعلی و کم تجربگی او اغا محمد خان با این خیال که بر او غلبه خواهد کرد عازم تصرف شیراز شد اردوی قاجار در صحرای بیضا واقع در ۳۲ کیلومتری شیراز فرود آمد و علیقلی خان برادر آغا محمد خان مامور حفاظت اردوگاه شد آنگاه آغا محمد خان شخصا با چندین هزار پیاده و سواره عازم شیراز شد در ۱۲ کیلومتری شهر بین دو سپاه جنگ در گرفت لطفعلیخان با دو هزار سوار به جناح راست اردوی قاجار حمله برد و افراد را پراکنده ساخت ولی به علت فرار جمعی از سپاهیانش به شیراز عقب نشینی کرد و در آنجا موضع گرفت. آغا محمد خان به مدت یک ماه شیراز را محاصره کرد ولی سرانجام به دلیل وجود برج و باروی بسیار مستحکم شهر و نبود وسایل قلعه کوبی دست از محاصره برداشت و به تهران بازگشت. لطفعلیخان به بپاس خدمات حاجی ابراهیم کلانتر وزارت خویش را به وی عطا کرد ولی ارباب نفوذ و بزرگان زند رنجیده خاطر شدند و وی را متهم به خیانت و دورویی کردند و سخنان آنان در ذهن لطفعلیخان تاثیر بخشیده و به وزیر باوفای خود بدبین شد و شاه وزیر را از خود دلسرد کرد. بدبینی و بی اعتنایی لطفعلی نسبت به حاجی ابراهیم که در میان مردم شیراز نفوذ کامل داشت و حکومت بیشتر نواحی در دست برادران و فرزندان او بود وی را به حکم صیانت نفس وادار به مخالفت و معاندت با ولی نعمت خویش ساخت و چنانچه خواهیم گفت با آغا محمد خان قاجار کنار آمد و او را برانگیخت تا به شیراز لشکر بکشد هنگامی که خبر حرکت سپاه قاجار به او رسید غافل از خیانت حاجی ابراهیم حکومت فارس را به او سپرد و با نیروی خود از شیراز بیرون رفت و در سمیرم علیا واقع در ۳۶ کیلومتری شهرضا فرود آمد در آنجا با نیروی آغا محمدخان که فرماندهی آن را باباخان برادرزاده آغا محمد خان(فتعلیشاه بعدی) عهده دار بود روبرو شد و به آرایش سپاه پرداخت. اما پیش از شروع جنگ در یکی از شب ها به وسیله ایادی حاجی ابراهیم تیری به سراپرده خان زند شلیک شد و شورش و بلوا در سراسر اردو بروز کردلطفعلی خان برای اطلاع از میزان درستی و امانت و وفاداری سران سپاه همه آنها را به خیمه خود دعوت کرد ما جز طهماسب قلی خان فیلی کسی در آنجا حاضر نشد لطفعلی خان از ترس اینکه مبادا شیراز را از دست ندهد مخفیانه شبانه به شیراز رفت ولی حاجی ابراهیم با ورود او به شهر مخالف کرد و به این ترتیب خیانت خویش را آشکار ساخت خان زند با چند نفر از نزدیکان خویش به دشتستان رفت و در آنجا عازم بندر ریگ شد.امیر علیخان حیات داودی حاکم بندر مقدم وی را گرامی داشته نیروئی اندک فراهم آورد چون این خبر به حاجی ابراهیم رسید دو دسته از سپاهیان خویش را برای جلوگیری از پیشرفت کار خان زند روانه کرد اما هر دو شکست خوردند خان زند به جانب شیراز راند و در دشت زرقان اردو زد.مصطفی خان دولو به کمک حاجی ابراهیم آمد ولی در صحرای باجگاه از لطفعلیخان شکست خورد حاجی ابراهیم چون کار را بدین منوال دید از آغا محمد خان کمک خواست وی نیز یکی از سرداران قاجار به نام محمد خان را با بیست هزار مرد جنگی به شیراز فرستاد ولی در اثر شجاعت و دلاوری خان زند این عده نیز در صحرای قبله شیراز از پای درآمدند(۱۲۰۶ هجری). شکست سردار قاجار در جنگ قبله موجب شد که خود آغا محمدخان با سپاهی متشکل از قریب چهل هزار نفر عازم شیراز شود.لطفعلیخان که به زحمت توانسته بود سه هزار نفر را گرد خود جمع آوری کند به مقابله او شتافت در محل شهرک واقع بر سر راهشیراز به اصفهان نبرد سختی بین طرفین بوقوع پیوست.خان زند به قلب سپاه دشمن زد و حتی تا خرگاه آغا محمد خان رسانید ولی در اثر خیانت همراهان خویش و کثرت نیروی قاجار کاری از پیش نبرد و با آنکه تلفات بسیاری بدشمن وارد آورد ناگزیر عقب نشینی کرده به جانب کرمان گریخت(شوال ۱۲۰۶).آغا محمد خان در ذی حجه سال ۱۲۶ وارد شیراز شد استخوان های کریمخان را از قبر درآورد و به تهران در کاخ خود منتقل کرد تا همیشه زیر قدمهای وی باشد زنان و فرزندان وی را به تهران فرستاد و دیوار و برج باروئی که کرمخان دور شیراز کشیده بود نیز ویران ساخت فتح شیراز ضربه بزرگی بر دولت زندیه بود لطفعلی خان برای تصرف آن شهر کوشش فراوان و فداکاری و دلاوری های بسیار از خود نشان داد ولی در تمام این مدت هیچگاه نتوانست بیش از هزار نفر سپاه گرد خود بیاورد. با اینحال وی چندین بار سپاهیان قاجار را در ناحیه کرمان شکست داد و عاقبت با هزار نفر از همراهان وفادار و عموی رشید و شجاع خود عبدالله خان زند محمد حسن خان قراگزلو سردار قاجار را مغلوب و بنه و مهمات سپاه او را تصرف کرد و در اول شعبان ۱۲۰۸ وارد کرمان شد و بنا به تقاضای مردم شهر خود را شاه خواند و بنام خویش سکه زد.پس از فتح کرمان به دست لطفعلیخان آغا محمد خان به قصد تسخیر آنشهر با سپاهی که شمار نفرات آن به ۵۰ هزار تن می رسید از راه قم عازم جنوب گردید اولین لشکر او که به سرداری حسین علیخان قاجار به طرف کرمان به پیش رفت به سختی شکست خورد. می گویند دیدن سکه طلا که بنام لطفعلیخان منقش بود او را چنان بخشم آورد که دستور داد کودک خردسال وی که در تهران اسیر و نامش فتح الله بود اخته کردند.محاصره شهر چهر ماه به درازا کشید و در این میان لطفعلیخان نهایت پایداری و مقاومت را بخرج داد عاقبت جمعی از پیادگان کرمانی که مامور حفاظت یکی از درواز های شهر بودند نزدیک غروب دروازه را به تصرف سپاه قاجار دادند لطفعلی خان زمانی از این واقعه آگاه شد که ۳ هزار سوار قاجار وارد شهر شدند ولی آنها را از لب تیغ گذراند و از شهر بیرون کرد ولی بار دیگر خیانت پیشگان وسایل شکست او را فراهم کردند. نجف قلیخان خراسانی که از معتمدین لطفعلیخان و مامور نگاهداری ارک کرمان بود با سران قاجار سازش کرد و در ۲۹ ربیع الاول ۱۲۰۹ ارک را به تصرف ایشان داد لطفعلیخان زمانی از خیانت زیردستان خویش آگاه شد که ۱۲ هزار نفر از سپاهیان قاجار وارد شهر شدند با این وجود او یک نصفه روز مقاومت کرد آنگاه شبانه با ۳تن از خواص خود از ارک خارج شد به قلب سپاه انبوه قاجار حمله برد و از آن معرکه رهایی یافت چون آغا محمد خان از فرار لطفعلی خان خشمگین شد دستور قتل عام مردم را داد که البته توهین های مکرر مردان و زنان کرمانی که از بالای حصار آغا محمد خان را که از اخته بودن خویش رنج می برد را تحقیر می کردند یکی از دلایل بود گروه کثیری کشته شدند گروه کثیری نابینا شدند و ۸ هزار نفر بچه و زن به غلامی و کنیزی در سپاه تقسیم شد لطفعلیخان نیز توسط حاکم بم محمد علی خان دستگیر شد
آغا محمد خان قاجار بر روی جلد کتاب شاهان فراموش شده که توسط پرنس علی قاجار در پاریس چاپ شده است(بد اسکن کردم عکس را می دانم ولی شما ببخشید)
خان زند در مقابل خواجه تاجدار
لطفعلیخان زند پس از درگیری هایی که با کسانی داشت که قصد دستگیری او را داشتند و با وجودی که تنها بود در مقابل ده ها نفر مقاومت کرد تا طوری که بر اثر ضربات متعدد شمشیر و گرز ناتوان شد و توانستند او را دستگیر کنند. لطفعلی از شدت ضعف به حال اغما رفت و محمد ولی خان ترسید که اسیر بمیرد و به کرمان و نزد خواجه تاجدار نرسد لذا یک روز در ماهان توقف کرد شدت وضع خان زند به قدری بود که محمد ولی خان دانست که اگر پالهنگ و زنجیر بر دست و گردن و پاهایش بیندازند خواهد مرد در ماهان برای او تخت روان تهیه کردند و با این وسیله او را به کرمان رسانیدند ولی باز وضع او طوری بود که با وجود غل و زنجیر درست نمی توانست راه برود ولو اینکه بدون غل و زنجیر هم نمی توانست راه برود محمد ولی خان زیر بغل او را گرفت و وارد اردوی آقا محمدخان شدند آقا محمدخان در سربازخانه غربی به سر می برد و محمد ولی خان پس از گذراندن لطفعلی از سربازخانه او را به جایی رساند که خواجه تاجدار نمایان شد در آنجا به لطفعلیخان گفت
:بخاک بیفت و سجده کن
لطفعلیخان پاسخ داد: من تنها در مقابل خداوند سجده می کنم
محمد ولی خان بر سرش زد و گفت: به تو می گویم سجده کن
لطفعلی گفت:اگر من دست در بند نداشتم تو جرئت نداشتی بر سرم بزنی و بتو گفتم که من فقط در برابر خداوند سجده می کنم
اما محمد ولی خان سرش را به زور به خاک مالید. صدای آقا محمد خان به واسطه خواجه بودن زیر(زنانه) بود که البته به آن می پردازم او برای این خدمه و امیران خویش را با سنج صدا می کرد و هرگز بانگ نمی زد ولی وقتی دشمن را در مقابل خویش دید بانگ زد:
ای لطفعلی می بینم که هنوز نخوت داری و غرور تو از بین نرفته ولی من هم اکنون کاری می کنم که تو نتوانی سر بلند کنی
آنگاه خواجه دانشمند و متدین که تا اواخر عمرش حتی یکبار هم نمازش قضا نشده بود دستور داد عده ای از اصطبل بیایند مورخین به دلیل ننگینی فوق العاده زیاد این عمل در هیچ یک از تواریخ به طور صریح از آن سخن نگفتند فقط اشاره کردند که عمل ننگینی انجام شد ولی من متوجه شدم این عمل ننگین تجاوز به لطفعلیخان بوده است!!! حال لطفعلیخان که از زخم دو شانه خویش رنج می برد و به شدت بی حال بود زیر این عمل ننگین و بدون توجیح چه زجری را متحمل شده است پس از این عمل وی را در اصطبل انداختند بدون اینکه پالنگ و زنجیر را از او بگشایند خان زند در آتش تب می سوخت و اظهار تشنگی می کرد ولی کارکنان اصطبل از ترس آقا محمدخان به او آب نمی دادند روز بعد آقا محمدخان دستور داد او را به نزد وی ببرند خان زند قدرت راه رفتن نداشت و دو نفر بازوی او را گرفتند به طوری که اگر او را رها می کردند بر زمین می افتاد عاقبت او را در مقابل خواجه تاجدار بردند و او به لطفعلی گفت:
لطفعلی بگو بدانم آیا هنوز هم غرورداری؟
لطفعلی که از شدت تب و ضعف بر روی پالهنگ خم شده بود و نمی توانست پلک دیدگان خویش را باز کند ولی وقتی این حرف را شنید سر را بلند کرد و پلک دیدگان را گشود و آب دهان خود را به سوی آقا محمدخان پرت کرد و گفت: ای اخته فرومایه من از تو نمی ترسم. این توهین در مقابل افسران او انجام شد و چون آقا محمدخان از این قضیه خیلی رنج می برد ابتدا اندکی سکوت کرد سپس جلاد را احضار کرد تا ۲ چشم لطفعلی را از کاسه جدا کرده و کور کند در هنگام این عمل آقا محمد خان برای اینکه این عمل را ببیند به سوی محکوم خم شد که شاید این عمل او باعث شده که بعضی از تاریخ نویسان گفته اند که او خود چشم لطفعلی خان را درآورد سپس آب دهان خود را بر گونه وی انداخت ولی لطفعلی از شدت درد بیهوش شد همان روز آقا محمد خان گفت من نمی خواهم این جوان بمیرد زیرا باید او را پیوسته تحقیر کنم بر پشتش تازیانه بزنم و به دنبال اسبم بدوانمش ولی حال او به طوری وخیم بود که به آقا محمد خان گفتند اگر مورد مداوا فرار نگیرد خواهد مرد آقا محمد خان نیز دستور داد زخم چشم او را مداوا کنند زخم چشم برطرف شد ولی زخم دو شانه معالجه نمی گردید و خانبابا جهانبانی(فتعلیشاه آینده) برادر زاده آقا محمدخان که در جنگها از خود لیاقت نشان داده بود و حکمران یزد فارس و کرمان بود پزشکی را به نام حکیم لطفی شیرازی را از شیراز مامور کرد که به کرمان برود و او نیز با دارویی به نام جفت(هم وزن نفت) و بادام سوخته صلایه شده را روی زخم های خان زند نهاد و او را از مرگ نجات داد. با وجود بهبود زخم ها باز ضعیف بود زیرا غذای کافی به او نمی دادن شبهای جمعه زنان کرمانی برای او اندکی غذا می بردند ولی نگهبانان نمی گذاشتند و می گفتند فقط آب و نان را می توانند قبول کنند زیرا اگر به غیر از این باشد خواجه تاجدار آنها را کور می کند. لطفعی دیگر زیبا نبود و سرش را بلند نمی کرد زیرا کسی که چشم ندارد تا دنیا را نگاه کند برای چه سرش را بلند کند گاه برای تخفیف آتش درون اشعار شیخ محمود شبستری و بابا طاهر عریان را با آهنگی سوزناک می خواند. آقا محمدخان که دانست ماندن این جوان در جنوب کشور که از محبوبیت زیادی برخوردار است برای او تولید مشکل می کند دستور داد او را به تهران منتقل کنند حتی در میان اسب هم او را با غل و زنجیر بستند و چند سوار در کنارش راه می رفتند که مبادا عنان اسب را گیرد و فرار کند.آقا محمد خان ابتدا به طوری که گفتیم نمی خواست او را بکشد ولی در مراجعت به تهران و حرفهای مردم مبنی بر اینکه او ورث کریمخان زند استو اینکه کوری او دلیلی بر از دست دادن سلطنت نیست همان طور که شاهرخ نوه نادر در خراسان با وجود کوری حکومت می کند خواجه را بر آن داشت تا او را از میان بردارد پس زمانی که در چمن سلطانیه اقامت داشت دستور قتل لو را داد جلادان وارد زندان شدند و یکباره دیگر دست جوان نگونبخت را بستند و آنگاه دستمالی را در حلق او کردند و بعد یک چوب دراز را بر روی دستمال نهادند و سپس با ضربه چکش روح او را از کالبد خویش جدا کردند(در کتاب زندگی پرماجرای لطفعایخان زند آمده است که وی به همراه دختری به نام ستاره خودکشی کرد)
تاجگذاری آقا محمد خان و سفر او به مشهد
آقا محمدخان نقشه تاج خویش را خود کشید و به دست زرگران داد زرگران نیز گفتند این تاج احتیاج به ۵/۴ کیلو طلا دارد که آن را به قدری سنگین می کند که نمی شود آن را بر سر نهاد تاجی که آقا محمد خان طراحی کرده شبیه تاج پاپ بود آقا محمدخان مجبور شد آن را تغیر بدهد و تاجی یک طبقه انتخاب کرد که البته نیم آن مرصع و بقیه برنگ زرد باقی می ماند دو طبقه جلوه می کرد آقا محمدخان برای اینکه در روز تاجگذاری سنگینی را احساس نکند هرروز با کلاهی یک و نیم کیلویی تمرین می کرد روز تاجگذاری او در میان تواریخ شرق مشخص نیست عده ای نوشته اند که در نوروز ۱۲۱۰ و عده ای مانند محمد حسن خان اعتماد السلطنه مورخ ناصرالدین شاه ۳ روایت را ذکر می کند یکی در اواخر سال ۱۲۰۹ هجری و دیگری روز نوروز ۱۲۱۰ و آخری در آغاز دومین ماه بهار.آقا محمدخان پس از آنکه تاج بر سر نهاد در حالی که یک توپوز مرصع در دست داشت به مدت یک ساعت بر تخت نشست و در تمام این یک ساعت توپ ها شلیک می کردند و نقارخانه ها در سردر ارک سلطنتی زده شد همچنین به شکرانه سلامتی وی به تعداد سنوات عمرش هر سال ۱۰ گوسفند ذبح می کردند و گوشت آن را در آشپزخانه سلطنتی طبخ می کردند و مردم در آن روز میهمان بودند و غذای خود را از آن آشپزخانه می بردند همچنین آقا محمدخان قاجار به تمام بزرگان خود در آن روز سکه طلا داد که نشان می دهد برخلاف آنچه شهرت داد اند ممسک نبوده است
آقا محمدخان پس از تثبیت شاهی متوجه خراسان شد که در دستان شاهرخ نوه نادرکه کور بود شد و بدان جا رفت نادر میرزا پسر شاهرخ از ترس او فرار کرد و به افغانستان گریخت و پدر را در مقابل او تنها گذاشت شاهرخ به استقبال خواجه تاجدار آمد آقا محمد خان هم با او به ملایمت رفتار کرد و احترامش را به جا آورد ولی به او گفت که باید جواهرات نادری را به او بدهد شاهرخ ابراز کرد که جواهر نادری در دست او نیست و هرچه بوده در کلات بین امیران نادر تقسیم شده ولی آقا محمدخان قانع نشد و به او ۳ روز فرصت داد شاهرخ برای وساطت حاج میرزا مهدی مجتهد شهر را نزد خوجه تاجدار فرستاد زیرا می دانست که وی مردی متدین است و برای علما احترامی خاص دارد اما نه تنها که حرف این مرد در او اثر نکرد بلکه آن مرد مجتهد انگشتر خود را نیز که زمرد بود مجبور شد به شاه قاجار تحویل دهد و شاه قاجار به او گفت بهتر است از عقیق استفاده کند میرزا مهدی هم که وضع را چنین دید به شاهرخ گفت اگر جواهر نادری در دستان دارید زودتر به این مرد حریص بدهید!!!! نفر دوم گلرخ دختر شاهرخ بود که به وساطت عازم خواجه تاجدار شد از انواع پیشنهاد از زنی گرفتن تا متعه شدن را به آقا محمدخان ابراز داشت تا بلکه او دست از سر پدرش بردارد مورخان بعضی شاهرخ را سرزنش می کنند که چرا این عمل را یعنی فرستادن دخترش را انجام داده ولی باید بدانند که در قدیم زنان روی خود را از خواجگان نمی پوشاندند!!!
باری ضرب الاجل تمام شد و شاهرخ مورد شکنجه قرار گرفت ابتدا نمی گذاشتند که بخوابد وقتی از شدت خستگی می خوابید بر او آب سرد می ریختند و گاهی اوقات که آن هم عمل نمی کرد بر او سوزن می زدند او این شکنجه ها را تحمل می کرد و نمی گفت جواهر نادری دارد تا اینکه آقا محمدخان دستور داد تا دور سرش را خمیر بگیرند و بر آن سرب مذاب بریزند شاهرخ این شکنجه را نتوانست تحمل کند و گفت دست از سرم برداریت تا بهتان نشان دهم نتیجه هم دو گاو صندوق که در ارک مشهد در سرداب عمارت دفن شده بود کشف گردید و آن دو گاو صندوق پر از جواهرات نادری بالغ بر دو کرور تومان بود
پرچم ایران
جالب است بدانید موسس پرچم شیروخورشید آقا محمدخان قاجار بود که به دلیل علاقه زیاد به علی ابن ابیطالب نماد شیر را که مبنی بر اسدالله است بر روی پرچم خویش نهاد بعدها(در مورد پرچم شیر و خورشید در مردادماه و پیروزی انقلاب مشروطیت مطلبی خواهیم نوشت)۳ رنگ نیز به آن از طرف مجلس شورای ملی در زمان مشروطیت اضافه شد تا قبل از این پرچم ها بیشتر(البته منظورمان دوره قبل از اسلام نیست) بیشتر پرچم های قبیله ای و خصوصا شعار نصر من الله و فتح القریب بود ولی اولین پرچ ملی ایران بعد از اسلام از ابداعات آقا محمدخان بود

آغاز جنگ بزرگ شوشی
تصویری از کاترین کبیر روی جلد کتابی به همین نام ترجمه زنده یاد ذبیح الله منصوری که بهترین منبع برای دانستن زندگی این ملکه روسیه است
آقا محمدخان قاجار که برای استراحت پس از جنگهای طویل با لطفعلیخان عازم چمن سلطانیه شده بود که بهترین مکان برای شکار بود که آقا محمدخان نیز مردی شکارچی بود خواجه تاجدار که ۲ ماه در چمن سلطانیه مقیم بود مطلع گردید که ابراهیم خلیل خان حکمران قراباغ از دادن مالیات خودداری می کند و محصلین مالیات از ترس جان مجبور شده اند از قراباغ بگریزند و در اردبیل بسر ببرند. وقتی آقا محمدخان شنید که ابراهیم خلیل خان یاغی گردیده تصمیم گرفت که برود و او را مطیع کند بعد از اینکه به اردبیل رسید به او اطلاع دادند که ابراهیم خلیل خان ملقب به جوانشیر شهر شوشی را مستحکم کرده و قصد مقاومت دارد آقا محمدخان هم تصمیم گرفت که به او فرصت ندهد تا نیروی زیادی جذب کند پس به عزم جنگ عازم شوشی شد و چون برای رسیدن به شهر شوشی واقع در شمال رود ارس باید از روی آن بگذرد راه پل (خدا آفرین) را که بر روی رود ارس ساخته بودند پیش گرفت ولی وقتی به آنجا رسید دید پل ویران شده و وقتی از سکنه محلی تحقیق کرد دانست که ابراهیم خان زودتر این پل را ویران کرده تا آقا محمدخان نتواند از روی آن عبور کند آقا محمدخان هم دستور داد که نزدیک پل خدابنده یک پل با زروق بسازند و در عین حال مبادرت به تجدید پل کنند از بخت خوب نتوانسته بودند پایه های پل را خراب کنند و فقط طاقهای آن را خراب کردند و پل با بهترین مصالح در حال تعمیر بود
در بین امرای شمال تنها هرقل امیر گرجستان از روسیه که کاترین کبیر زماندارش بود کمک خواست هرقل در زمان نادرشاه امیر گرجستان بود و نادرشاه هم امارت او را تایید کرده بود و برایش خلعت فرستاده بود و رئیس روحانیون مسیحی هم به پیشنهاد هرقل و تایید نادر انتخاب می شد و در ایران رئیس روحانیون گرجی (کتله کوز) می خواندند که همان کلمه(کاتولیکوس) است که معنای اسقف بزرگ را دارد هرقل هم نامه ای به کاترین کبیر نوشت و علاوه بر اینکه او را مظهر خورشید نامید گفت:
من با نادرشاه افشار پادشاه ایران قراری داشتم که به او مالیات بپردازم وقتی که او مرد کسی از من طلب مالیات نکرد تا امروز که فردی خواجه که از قبایل ترکمان های شمال خراسان است از من درخواست پرداخت مالیات می کند و من نمی خواهم به او مالیات بپردازم زیرا اگر من محکوم به پرداختن مالیات هسنم چرا آن را به یک ملکه بزرگ چون شما که مسیحی هستید تادیه نکنم؟ و آن را به یک خواجه مسلمان بدهم ولی این مرد خواجه به طوری که می گویند خیلی بی رحم و خونخوار است و من از علیا حضرت درخواست می کنم به من کمک کنند تا بتوانم حمله این فرد خونخوار را دفع نمایم نامه هرقل به کاترین رسید ولی او به هرقل کمکی نکرد که مورخان آن را اینچنین تعبیر می کنند و دیدگاه های متعددی وجود دارد که اولی از همه قوی تر است:
- کاترین کبیر پس از شنیدن جنگها و خونخواری های آقا محمدخان از جنگ با آقا محمدخان ترسید و برای همین از کمک کردن به هرقل خودداری کرد تا گرفتار جنگ نشود
- عده ای می گویند که کاترین کبیر چون در حال جنگ با عثمانی بود ترسید که جنگ او با ایران باعث اتحاد دو دولت قوی عثمانی و ایران بر ضد او شود
- عده ای می گویند چون کاترین کبیر نخواست با ایران بجنگد که نکند انگلیسیها بیمناک شوند تا تصور کنند او قصد رسیدن به هندوستان را دارد
- اینکه در اواخر عمر به سیاست توجه نداشت و بیشتر به دنبال عشق بازی بود
باری آقا محمدخان بعد از اینکه پل زورقی خداآفرین احداث شد با ۶۰ هزار پیاده و سوار و بیست و پنج اراده توپ از روی پل گذشت و خود را به قلعه شوشی رسانید و یک سری درگیری های بین او و ابراهیم خلیل خان روی داد که محضا ابراهیم خلیل خان تسلیم نمی شد آقا محدخان هم که می ترسید با طولانی شدن محاصره شوشی هرقل هم که ممکن است از ملکه روس کمک بگیرد در آن صورت جنگ او با قشون کاترین دوم ملکه روس سخت تر می شود این بود که نامه ای به ابراهیم خان نوشت و در مضمونش این شعر را نیز گنجانید:
ز منجنیق فلک سنگ فتنه می بارد تو ابلهانه گریزی به آبگینه حصار
قصد آقا محمدخان این بود که به ابراهیم خان بگوید که به حصار شوشی مغرور نباشد زیرا چون شیشه شکسته می شود خاصه آنکه بطوری که می گویند اسم اصلی آن شهر شیشه بوده است. ابراهیم خان در جواب وی نوشت:
گر نگهدار من آن است که می دانم شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد
چون خبر کمک کاترین به هرقل به خان قاجار رسید خود پیش بینی کرد که در آینده بین ایران و روسیه جنگ در می گیرد او از جنگ هراسی نداشت ولی پیش بینی کرد که این جنگها طولانی می شود که در آینده نیز همین اتفاق افتاد لذا به ابراهیم خان نامه دیگری نوشت و گفت اگر تسلیم نشود برادرزاده ها یا پسر عموهایش را به قتل می رساند. در بین درباریان آقا محمدخان مردی بود به اسم پیرقلیخان که با صادق خان نیز دوستی داشت به درخواست او آقا محمدخان به او اجازه می دهد که با ابراهیم خان صحبت کند و او ابراهیم خان را متقاعد می کند که خان قاجار مردی خونخوار است و بعد از فتح شوشی با مردم همین کار را می کند که با مردم کرمان کرد پس ابراهیم خان به بالای حصار رفت و اعلام کرد که مالیات را هرساله می پردازد و تابع خان قاجار است و قضیه فیصله پیدا کرد.
فتح تفلیس و فجایع آقا محمد خان:
گولد اسمیت انگلیسی می گوید فجایع آقا محمد خان در تفلیس اولین علت اجتماعی و معنوی جدا شدن ولایات ایران در شمال ارس می باشد
شوالیه (پنج هولت) هلندی که جهانگرد و مورخ بود و به ایران مسافرت کرده بود و کتابی به نام مسافرت به روسیه و قفقاز و ایران که در سال ۱۸۷۳ در شهر آمستردام هلند چاپ شد به یادگار گذاشت گفت قتل عام مردم تفلیس هیچ دلیل منطقی و عقلانی جز جنون نمی توان داشته باشد
رابرت کر پورتر سیاح انگلیسی ۲۰ سال پس از قتل عام تفلیس در کتابش می نویسد: هنوز ویرانه هایی که در نتیجه قتل عام مردم تفلیس می باشد در تفلیس دیده می شود و همانطور که در مغرب اروپا مردم شیطان را مورد لعن قرار می دهند در تفلیس و سایر بلاد گرجستان مردم بر آقا محمدخان قاجار لعن می فرستند
سرجان ملکم سفیر انگلستان در ایران در زمان فتعلیشاه می گوید:منظور آقا محمدخان از این کار این بود که مردم را بترساند تا فکر شورش بر علیه وی را نکنند
سرانجام این مرد که هنوز ایرانیان نمی دانند او را پادشاهی بد بدانند یا سنگدل یا مقتدر؟ در شب بیست و هفتم ذی حجه ۱۲۱۱ به دست خدمتکاران خود که چند روز قبل به آنها خشم گرفته بود کشته شد از نام آن ۳ خدمتکار فقط صادق خان شقاقی برای ما مانده است و از نام ۲ نفر دیگر خبری در دست نیست.
*برگرفته از کتاب ((خواجه تاجدار)) اثر گور ترجمه استاد ذبیح الله منصوری
قوام السلطنه در زمان ۶ پادشاه زیست(ناصرالدین شاه مظفرالدین شاه محمدعلی شاه احمدشاه رضاشاه و محمدرضاشاه) که به ۵ تن آنها خدمت کرد(به غیر از ناصرالدینشاه).قوام ۱۱ بار فرمان نخست وزیری گرفت دولت تشکیل می داد و به اراده خودش دولت را تغیر می داد که هر دوره آن جنجالات خاص خود را داشت.۲۲ بار نخست وزیر شد و چند بار هم به استانداری و فرمانداری رسید. در حکومت خراسان با کلنل محمدتقی خان پسیان رئیس ژاندارمری خراسان درگیری پیدا کرد کلنل که در آغاز با او دوستی داشت به دستور سید ضیا طباطبایی عامل کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ خورشیدی در روز سیزدهم فروردین ۱۳۰۰ او را به اتفاق دوستان و آشنایانش بازداشت و تحت الحفظ به تهران فرستاد.نخست وزیری سیدضیا ۱۰۰ روز هم به طول نکشید و احمدشاه به دنبال عزل سیدضیا در روز چهارم خرداد ۱۳۰۰ خورشیدی در روز هشتم خرداد فرمان نخست وزیری قوام السلطنه را برایش به زندان او در عشرت آباد فرستاد و او از همانجا به مقر رئیس الوزرایی رسید اما دوره های نخست وزیری او این داستانها را داشت:
- نخستین بار در هشتم خرداد ۱۳۰۰ خورشیدی فرمان ریاست وزرایی را دریافت کرد. او در ۲۹ دی ماه ۱۳۰۰ به خاطر آنکه بعضی از وکلای مجلس به دکتر محمد مصدق وزیر مالیه دولت او که برای اصلاح وضع مالیه خواستار اختیارات بود سخت حمله کردند(به طوری که کار آنها باعث شد دکتر مصدق بعد از نطق خود بیهوش شود)بعد از ایراد نطق تندی در دفاع از وزیر مالیه خود و علیه نمایندگان مجلس از رئیس الوزرایی استعفا داد.
- دومین بار که قوام السلطنه به نخست وزیری رسید در تاریخ ۲۶ خردادماه ۱۳۰۱ بود.این بار در داخل دولت با سردارسپه(وزیر جنگ) درگیری داشت(جنگ دو مرد قدرتمند) و در مجلس با سوسیالیستها به رهبری سلیمان میرزا اسکندری که طرفدار سردار سپه بودند. به این سبب در ۵ بهمن ۱۳۰۱ استعفا داد اما سردار سپه که قصد رسیدن به مقاماتی بالاتر از وزارت جنگ را داشت و در این راه قوام را مانع بزرگی بر سر مقاصد خود می دانست در سال ۱۳۰۲ به بهانه اینکه قصد شورش داشته به وزارت جنگ احضار شد و دستور توقیف او را داد. شاید اگر در حکومت مشیرالدوله پیرنیا هیات دولت تصویب نامه ای در مورد آزادی قوام صادر نمی کرد و احمدشاه نیز شفاعت سردار سپه را نمی نمود وزیر جنگ پر قدرت در همان جا به زندگی قوام خاتمه می داد. قوام در ۳۰ مهرماه ۱۳۰۲ از زندان آزاد شد چند روز بعد از این قدرت نمایی سردار سپه به نخستین هدف بزرگ رسید و احمدشاه در تاریخ سوم آبان ۱۳۰۲ فرمان رئیس الوزرایی او را صادر کرد. در تمام دوران قدرت و سلطنت رضاشاه قوام به طور تبعید در املاک خود در لاهیجان به سر می برد فقط گاهی برای شرکت در مراسم دستوری به تهران می آمد(مانند شرکت در مراسم سفر ولیعهد به سویس در سال ۱۳۱۰ و شرکت در افتتاح مجلس نهم در سال ۱۳۱۱) بهد از سوم شهریور ۱۳۲۰ و اشغال ایران به وسیله متفقین و استعفا و خروج رضاشاه از کشور بار دیگر وارد فعالیتهای سیاسی شد.
- سومین بار که احمد قوام نخست وزیر شد در تاریخ دهم مردادماه ۱۳۲۱ بعد از استعفای علی سهیلی بود. این بار حکومت او منجر به واقعه خونین ۱۷ آذر شد که عده ای به دلیل کمبود خرابی و گرانی نان دست به تظاهرات زدند که کار به غارت مغازه ها و حمله به مجلس شورای ملی رسید. در آن زمان گفته می شد این عده به تحریک دربار و رجال درباری علیه قوام تظاهرات کردند و خواستار استعفای او از تخت نخست وزیری شدند. قوام تصمیم به مقاومت گرفت عده ای از رجال و مسببین حادثه را بازداشت کرد تمام مطبوعات کشور را توقیف نمود و به جای آن یک روزنامه به نام اخبار امروز منتشر ساخت ولی سرانجام در پی مخالفتهای فزاینده بعضی نمایندگان مجلس و مطبوعاتی ها و مخالفت شاه با او در تاریخ ۲۴ بهمن ۱۳۲۱ استعفا داد و بار دیگر به لاهیجان رفت.این بار بعد از استعفا مطبوعات آنچنان مقالات تند و آنقدر کاریکاتورهای زننده و به حدی اشعار انتقاد آمیز علیه او چاپ کردند که پیش بینی می شد قوام السلطنه برای همیشه صحنه را ترک کند اما چنین نشد.
- در تاریخ ششم بهمن ماه ۱۳۲۴ قوام السلطنه برای چهارمین بار به نخست وزیری رسید(در این محاسبه ترمیم دولتهای قوام که هریک دولت جدیدی محسوب می شود منظور نشده است.) نخست وزیری قوام در این دوره مصادف بود با خودداری اتحاد جماهیر شوروی در خارج کردن قوای خود از ایران سربازان انگلستان شروع به ترک کشور کردند ولی شورویها پاسخ دولت ایران را که پرسیده بود چه وقت حاضر به ترک ایران هستند گفته بود:((تا وقتی که اوضاع روشن شود!!!!!)) و همزمان سید جعفر پیشهوری مدیر روزنامه آژیر با حمایت ارتش سرخ در آذربایجان اعلام خودمختاری کرد و شوروی مجددا ادعای خود در مورد نفت شمال را تکرار کرد و اوضاع تیره تر شد در چنین شرایطی همه می دانستند که از رجالی مانند محمد ساعد و مرتضی قلی خان بیات(سهام السلطنه) و حکیم الملک و صدرالاشراف که بعضی پاک و درست هم بودند کاری ساخته نیست هریک مدتی کوتاه نخست وزیر بودند ولی ناچار به استعفا شدند در اینجا بود که نمایندگان متوجه مرد قدرتمند دربار شدند و با آنکه نمایندگان مجلس مطبوعات و شاه دل خوشی از او نداشتند همگی با موافقت او را به نخست وزیر رساندند قوام السلطنه در ششم بهمان نخست وزیری را پذیرفت و در ۲۹ بهمن ۱۳۲۴ با هیاتی از وزیران و روزنامه نگاران برای ملاقات با استالین و حل مشکلات مربوط به خروج سربازان شوروی از ایران و مساله آذربایجان و نفت شمال عازم مسکو شد.
ملاقات قوام و استالین

این ماجرا را مورخ الدوله سپهر(احمد علی ــ وزیر پیشه و هنر) که در این سفر و در ملاقات بین رهبران سیاسی دو کشور حضور داشت و خود شاهد ماجرا بود برای شادروان جواد صدر معاون وزارت دارایی آن زمان تعریف کرد که من از پسرش انوشیروان شنیدم در آن جلسه عده ای از رجال ایران و شوروی هم شاهد و ناظر بودند.
در آغاز که هیات سیاسی ایران به سرپرستی قوام السلطنه و با شرکت چند وزیر و چند روزنامه نویس وارد مسکو شد با بی اعتنایی مقامات شوروی و به خصوص استالین روبرو گردید.استالین به موجب اصول تشریفات می بایست روز اول نخست وزیر ایران را به حضور می پذیرفت اما این کار را از روی عمد به تعویق انداخت. از وقتی که دولت ایران در زمان نخست وزیری ساعد تقاضای شوروی را برای دادن نفت شمال به آن کشور نپذیرفته بود روابط دو کشور سخت تیره بود.سر انجام استالین حاضر به ملاقات قوام السلطنه و هیات همراه شد. آن روز همگی به اتاق کنفرانس که استالین در صدر آن ایستاده بود وارد شدند.استالین اول با قوام دست داد(البته به سردی) بعد قوام یکی یکی همراهانش را به استالین معرفی کرد که او با آنها سردتر دست داد آنگاه استالین متقابلا وزیران و مشاوراننش را که مهمتر از همه ((مولوتف)) بود به قوام السلطنه معرفی کرد آنگاه دو سیاستمدار در کنار هم پشت میز نشستند و در طرفین و مقابل آنها افراد هیات ایرانی و رجال شوروی قرار گرفتند.تفرعن و تکبر استالین در آن روز بی حد و بی اندازه بود شاید هم به خود حق می داد آنچنان متکبر باشد. از مردان مشهور جنگ جهانی دوم که سالها همه خبرهای مطبوعات درباره آنها بود: روزولت رئیس جمهور آمریکا که مرده بود موسولینی رهبر فاشیست های ایتالیا وارونه به دار آویخته شده بود. هیتلر رهبر آلمان نازی و مسبب جنگ پس از شکست به اتفاق معشوقه اش اوا براون که همان روز ازدواج کرده بودند خودکشی و به دستور خودش جسدش سوزانده شد هیدکی توگو ژنرال و نخست وزیر ژاپن پس از شکست دستگیر شد و به عنوان جنایتکار جنگی محاکمه و اعدام شد چرچیل نخست وزیر انگلستان و رهبر حزب محافظه کار پس از جنگ جهانی دوم در اولین انتخابات شکست خورد و حکومت را به کلمنت اتلی رهبر حزب کارگر واگذار کرد پس استالین تنها بازمانده جنگ و فاتح جنگی بود که از ۷ تن از رهبران آن زمان تنها او قدرت مطلقه اش را حفظ کرده بود
استالین چرچیل و روزولت در کنفرانس تهران
استالین مردی بی رحم بی گذشت و قسی القلب بود بعد از پیروزی انقلاب بلشویکی در سال ۱۹۱۷ و بعد از مرگ لنین رهبر انقلاب در سال ۱۹۲۴ او توانست با کنار گذاشتن رقیب های قدرتمندش در حزب کمونیست مقام رهبری حزب را از ان خود کند حفظ قدرت در سال ۱۹۳۶ اقدام به تصفه های خونین در حزب و ارتش شوروی کرد عده ای از افسران حزبی و رهبران حزبی و کارشناسان جنگی کشور را به بهانه واهی جاسوسی برای خارجیان و همکاری با ضد انقلاب در یک رشته دادگاه نمایشی که در آنها همگی اعتراف به خیانت کردند(!!!!!!!!!!!!) محامه و اعدام کرد. تاریخ نویسان شکست های اول ارتش شوروی از آلمان را نتیجه این اقدامات می دانند به جز اینها او میلیونها کشاورز روسی را که زیر بار دولتی شدن زمین هایشان نمی رفتند اعدام یا به اردوگاه کار اجباری فرستاد. پیروزی متفقین بر آلمان و متحدین که با فداکاری سربازان شوروی سلاح های آمریکایی و سیاست انگلستان به دست آمده بود استالین را به خودکامه ترین رهبر جهان که نتیجه آن تبعید میلیون ها سرباز و افسر روشنفکر روسی به سیبری(مجمع الجزایر گولاک) و اشغال نیمی از اروپا شد.مورخین درباره کارهای مثبت استالین نوشته اند که روسه عقب مانده قبل از انقلاب را به کشوری صنعتی که هم از نظر نفرات و هم از نظر اسلحه و تجهیزات به دومین کشور دنیا تبدیل کرد.
استالین گذشته از برخوردهای سردی که از آغاز با قوام داشت طی آن جلسه هم بی اعتنایی خود را به اشکال گوناگون به قوام نشان می داد از جمله با وجود قد کوتاهش طوری بر روی صندلی می نشست که همیشه قسمتی از پشت کوتاه او به قوام بلندقامت بود مرتب پیپ خود را روشن می کرد و دودش را به سوی صورت قوام السلطنه فوت می کرد.این کار استالین تا مدتی ادامه یافت به طوری که همه افراد هیات متوجه رفتار نامناسب استالین شدند همه مانده بودند که قوام السلطنه سمبل اشرافیت ایران چه عکس العملی در مقابل این کار ناشایست رهبر کارگران جهان از خود نشان می دهد از هیکل تنومند و قامت بلند قوام که بگذریم همه چیز به نفع استالین با قدرت ترین مرد جهان بود در حالی که قوام نخست وزیر کشوری فقیر و اشغال شد بود که جمعیت آن به زحمت به ۱۸ میلیون نفر می رسید شوروی در آن زمان بیست میلیون سرباز مجهز داشت که تعدادی در ایران بودند و حاضر به ترک کشور نبودند.سرانجام کاسه صبر قوام لبریز شد چه فکری داشت کسی نمی دانست ولی همه دیدند دست در جیب بغل خود کرد قوطی سیگار طلای جواهرنشانش را بیرون آورد برق جواهرات چشم ها را خیره کرد سیگاری برداشت(قوام خیلی کم سیگار می کشید شاید روزی ۱یا ۲ تا) ته آن را چند بار بر روی قوطی سیاه طلایی گرانبهایش زد بعد دست در جیب راست خود کرد سپس دست در جیب دست چپ خود کرد آنگاه به جیب بغل زد مورخ الدوله سپهر که دانست به دنبال قوطی کبریت می گردد دست به جیب برد تا قوطی کبریت را بیرون آورد اما قوام با آرنج به پهلوی او زد سیگارش را به لب گذاشت سرش را به طرف استالین خم کرد(یعنی روشن کن).استالین بدون اراده کبریتش را برداشت روشن کرد و مقابل سیگار قوام گرفت قوام السلطنه مدتی طول داد تا سیگار روشن شود وقتی سیگار گرفت با لبخندی معنی دار از استالین تشکر کرد
سیگار قوام از توتون مخصوص گیلان بود.اداره دخانیات سفارشی برای او تهیه می کرد با روشن شدن سیگار بوی عطر آن فضای سالن را پر کرد به طوری که استالین به قوام گفت:
ــــ ممکن است یکی از سیگارهای شما را بکشم؟
قوام السلطنه همین را می خواست دست در جیب بغل خود کرد قوطی سیگار را بیرون آورد و مقابل استالین گرفت. رهبر شوروی سیگاری برداشت روشن کرد کمی کشید گفت:
ــــ من در عمرم سیگاری به این خوبی نکشیده ام!
استالین تا آخر جلسه دیگر دود پیپش را به سوی قوام السلطنه فوت نکرد.مسافرت هیات ایرانی در شوروی هیجده روز طول کشید شب ۱۴ اسفند استالین از قوام السلطنه و هیات همراه دعوت کرد شما را در کاخ کرملین میهمان او باشند. به طوری که شنیده می شد استالین که تصور می کرد به هدفهایش رسیده است قصد داشت ضیافت با شکوهی به افتخار هیات ایرانی بدهد. قبل از رفتن به ضیافت قوام همه افراد را به اتاق خود دعوت کرد دستور داد مقداری زیادی ((کره)) بیاورند و به همه افراد توصیه کرد مقدار زیادی کره بخورند این کار باعث حیرت همگان شد قوام گفت:
روس ها عادت دارند در میهمانی ها ((تست=tost )) بدهند یعنی دائم جامشان را به سلامتی افراد مختلف اعم از حاضران و غایبین یا به افتخار دوستی بالا ببرند شما هم ناچارید از آنها پیروی کنید روس ها مشروب خور حرفه هستند ولی شما نیستید زود مست می کنید و همه چیز را بروز می دهید اما اگر کره بخورید مشروب بر شما نفوذ نمی کند.قوام السلطنه در بازگشت به ایران برنامه های متعددی پیاده کرد که سرانجام به منجر به خروج سربازان شوروی از کشور و بازگشت آذربایجان به ایران بود. در این سال حوادث بسیاری در کشور رخ داد که یکی از آنها ماجرای شرکت سه وزیر توده ای در هیات دولت و دیگری بازداشت عده ای از رجال مه به دشمنی با شوروی شهرت داشتند.یکی از اینها سیدضیا طباطبایی بود که بازداشت او سابقه ای داشت که به بیست و چهار سال قبل از آن روزگار بر می گشت.
نامه تقی زاده سفیر کبیر ایران در انگلستان به قوام جهت تبریک ختم غائله آذربایجان
پایان کار قوام السلطنه
احمد قوام در اواخر عمر
در اینجا بی مورد نمی دانم چند سطری هم درباره پایان کار قوام السلطنه بنویسم. آخرین و بزرگترین خطای بزرگ قوام السلطنه که از جاه طلبی بی حد او سرچشمه می گرفت قبول نخست وزیری در تاریخ ۲۷ تیرماه ۱۳۳۱ و پس از قهر و استعفای دکتر مصدق از نخست وزیری بود که آن خطا را با صدور اعلامیه شدید اللحن ((کشتی بان را سیاستی دگر آمد)) تکمیل کرد. این کار منجر به وقایع خونین سی ام تیرماه ۱۳۳۱ و عزل قوام و مصادره اموال او به وسیله مجلس آن هم به قید ۳ فوریت شد.قوام السلطنه پس از استعفا یا در حقیقت عزل از نخست وزیری با اطلاع و کمک ضمنی دکتر مصدق حدود یک سال در خفاگاه زندگی کرد دکتر مصدق می دانست اگر قوام به دست طرفداران دکتر مظفر بقایی و انتقام جویان ۳۰ تیر که همه جا و شب و روز در جست و جوی او بودند گرفتار شود بدون هیچ محاکمه و پرسشی قطعه قطعه خواهد شد این برخلاف عقیده و طرز کار دکتر مصدق بود.بعد از وقایع ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ قوام آزاد شد تصمیم مجلس مبتنی بر مصادره اموال او هم لغو شد. او دو سال دیگر را هم به حالت بیماری در بیمارستانها در خانه و در حال در بستر گذرانید تا آنکه در روز ۳۱ تیرماه ۱۳۳۴ زندگی را بدرود گفت.
*برگرفته از کتاب ((شبه خاطرات )) نوشته دکتر علی بهزادی
ای که دور از دامن مهر تو نالد جان من
دیگران را نامه صلح و صفا بارد بسر
آنکه لاف دوستی زد با تو آخر با تو کرد
گوسپند از گرگ پاس خویشتن داند ولی
لیک اینان دشمنان کردند از ایران مرنج
تو همایون مهد زرتشتی و فرزندان تو
اختلاف لهجه ملیت مزاید بهر کس
بی کس ایران به حرف ناکسان از ره مرو
شهریارا تا بود از آب آتش را گزند
روز جانبازی است ای بیچاره آذربایجان
سر تو باشی در میان هرجا که آمد پای جان
ای بلاگردان ایران سینه زخمی به پیش
تیرباران بلا باز از تو می جوید نشان آن
مباد ای کشتی طالع به طوفان باخته
کت همای عشق و آزادی نبینم بادبان
کاخ استقلال ایران را بلا بارد بسر
پای دار ای روز باران حوتدث ناودان
چون شکسته بال مرغی در هوای آشیان
در شگفتم پس تو را آتش چرا بارد به جان
آنچه کس با دشمن خونخوار خود نپسند آن
چون کند وقتی که پوشد گرگ شولای شبان
دوست را قربانی دشمن نشاید کرد هان
پور ایرانند و پاک آیین نژاد آریان
ملتی با یک زبان کمتر به یاد آرد زمان
جان به قربان تو ای جانانه آذربایجان
باد خاک پاک ایران جوان مهد امان
کوتاه شده ای از قصیده هنرمندانه و زیبای شادروان استاد شهریار با عنوان "به پیشگاه آذربایجان عزیزم "به نقل از کلیات دیوان شهریار
زبان ترکی چرا و چگونه به آذربایجان راه یافت؟
شادروان یحیی ذکاء
استاد یحیی ذکاء (تبریز ۱۳۰۲ ــ تهران ۱۳۷۹ ) از چهره هایی بود که سالهای دراز عمرش را در حوزه ایران شناسی سپری کرد از او ۳۰ کتاب و تالیف برای ما به یادگار مانده است از جمله: کاروان کسری، تاریخچه بناهای کاخ گلستان، نقاشی سده های ۱۲ و ۱۳،تاریخ عکاسی و عکاسان پیشگام در ایران هنر کاغذبری و شرح حال و آثار صنیع الملک..مقاله زیر خلاصه شده یکی از سخنرانی های ایشان می باشد:
خیلی متشکرم و تشکر می کنم از تشریف فرمایی خانم ها و آقایان. سخنرانی امروز بنده در مورد تاریخ ورود زبان ترکی و ترکها به آذربایجان است که یک مسئله حساس و بحث برانگیزی است و درباره اش خیلی صحبتهای متعدد شده است و هنوز به جایی نرسیده است چون نظریات مختلفی در موردش اظهار می شود. ولی آنچه ما تاریخ ما ما را راهنمایی می کند مطالبی است که اینجا به حضورتان عرض خواهم کرد. در هر صورت بحث و گفتگو درباره تاریخ و تحولات زبان مردم آذربایجان نیاز به تالیف کتابی ۵۰۰ یا ۶۰۰ صفحه ای دارد و سخن گفتن از آن از حوصله یک یا حتی چند جلسه سخنرانی بیرون است. بدین جهت ما در طرح موضوع این جلسه که سخن درباره چگونگی ورود زبان ترکی به آذربایجان است به طور اختصار اشاره ای می کنیم و تاریخچه نژاد و زبان مردم این سرزمین کرده و می گذریم.
بیشتر حضار محترم اطلاع دارند که مردم آریایی نژادی که از ایران ویچ به حرکت درآمده و دسته دسته و گروه گروه مهاجرت کرده و به تدریج به ایران زمین در آمدند خود به چند تیره بزرگ به نام ماد پارس پارت و سکایی تقسیم می شدند. هریک از این تیره ها در راه مهاجرت های متوالی و تدریجی خویش پس از جنگهای فراوان و چیره شدن بر بومیان و بیرون آوردن شهرها و ده ها و دژهای آنان از چنگشان بالاخره آنان را زیر دست خود گردانیده و برای همیشه در این سرزمین جایگزین شده اند. مادها سمت غرب و شمال غربی را برگزیدند و نام خود را بر روی ان سرزمین نهادند و کشورشان را ماد یا ماذ یا به قول یونانی مدیا خواندند. پارتها در سوی شرق و شمال شرقی را برگزیدند و آنجا را به نام خود پارت یا به قول یونانیان پارتیا گفتند. سکاها در جاهای گوناگون از جمله کرانه شمالی و شمال غربی دریای خزر و قفقاز و سیستان پراکنده شدند و بلاخره نام خود را بر این سرزمین نهادند و آنجا را سگستان سجستان و سیستان(sayestan )نامیدند که بلاخره تبدیل شد به سیستان.پارسیان نیز در مهاجرت خود نخست در غرب و جنوب دریاچه شاهی یا ارومیه جایگزین شدند و سپس در حدود اوایل هزاره اول پیش از میلاد در پارسوماش یعنی حدود کوه های فرعی سلسله جبال بختیاری در مشرق شوشتر و پیرامون مسجد سلیمان فرمانروایی کوچک هخامنشیان را که تابع دولت ماد بود بنیاد نهادند و کم کم در خوزستان یا سغدیان و فارس که پرسیا می گفتند و کرمان پراکنده شدند و سپس شاهنشاهی بزرگی را تاسیس کردند سرزمینی که در این آب و خاک جدید به تصرف مادها درآمد شامل نواحی همدان و کرمانشاه و قزوین و اصفهان و ری و آذربایگان را ماد خرد می گفتند.مادها با آن کارهای بزرگ و تاریخی از برانداختن پادشاهی مقتدر آشور و تصرف نینوا و پیش رفتن تا سوریا و آسیای کوچک در جهان شهرت یافتند و آوازه ای پیدا کردند تا آنجا که حتی بعد از انقراض دولت آنها هنوز داریوش بزرگ را در تورات داریوش مادی نامیده است. پس بدین سان ملاحظه می شود که آذربایگان از آغاز تاریخش از رهگذر مردم و زبان حال بسی روشنی دارد و هیچ جای کشاکش و گفتگو درباره آنان نیست و این از مسلمات است که در آغاز تاریخ که کمابیش ۳ هزار سال بیشتر بوده مادها در آذربایگان و آن پیرامونها نشیمن داشته اند.کسانی که با تاریخ آشنا هستند نیک می دانند که تا ۲۰۰۰ سال پیش ترکان از این سرزمینها بسیار دور بودند و در آسیای صغیر می زیستند و این سخن بسیار بیهوده و عامیانه است که کسانی عنوان می کنند که آذربایگان از نخست سرزمین ترکان بوده است.این وضع آذربایگان در آغاز تاریخ و زمان مادان است.پس از آن به زمان هخامنشیان و اسکندر و سلوکیان و اشکانیان و سامانیان می رسیم و حال مردم این سرزمین را از دیده می گذرانیم. در هیچ یک از این دوره ها پیشامدی که دیگر شدن وضع مردم یا تغیر زبان آنها را دربرداشته باشد نمی یابیم. در زمان آلکساندر مقدونی پیشامدی در آذربایگان یا بهتر بگوییم ماد خرد (khord ) رخ داد که نشان نیکی از زبان مردم این سرزمین است و آن نام خود آذربایگان است. چنانکه گفته شد اینجا را ماه خرد می نامیدند ولی در یورش مقدونی ها به ایران زمین در ماه خرد آتورپات نامی از بومیان و آنها را از تحاجم بیگانگان محفوظ داشته است و فرمانروایی کوچکی بنیان نهاد که تا صد سال در خاندان او باقی ماند و سنگر ایرانیت گردید و بدین سبب این سرزمین به نام او و خاندانش آتورپاتکان نامیده شد یعنی جایگاه آتورپات و همان واژه است که کم کم آذربایگان یا آذربایجان گردید. در زمان اشکانیان کم کم ترکها از جانب شمال شرقی ایران زمین و مرزهای خراسان بزرگ به مرزهای ایران نزدیک شدند ولی با نیرومندی که اشکانیان داشتند نتوانستند به درون ایران در آیند و ما در تاریخ از چنین واقعه ای آگاهی نداریم.
در زمان ساسانیان شاید شاخه هایی از ترکها یا خزرها از راه شمال یعنی از دربند و قفقاز با ایران همسایگی پیدا کردند ولی هیچ نشانی از درآمد آنان به آذربایگان در دست نیست. احتمال این هست که در تاریخ دسته های کوچکی از آنان را پیدا کنیم که شاهان ساسانی مثل انوشیروان در جنگ اسیر یا اجیر کرده است و در اینجا و آنجا نشیمن داده باشند ولی این گونه دسته ها بزودی با مردم بومی درامیخته و از میان می روند و نشانی از خود باقی نمی گذارند.چنانکه تازیان نیز که عده شان هم خیلی بیشتر از آنها بود بکلی از بین رفته و اکنون عرب در ایران به آن صورت نداریم.پس از اسلام تاریخ آذربایگان از دیده نژاد و مردم و زبان ان بسیار روشنتر است و نوشته های تاریخ نویسان و جغرافی نگاران عرب صدر اسلام که در دست است نژاد و زبان مردم آذربایگان را جداگانه یاد کرده و انها را آذری یا الاذریه یا اذریه نامیده اند. ابن مقفع به نقل ابن ندیم همزه اصفهانی به نقل یاقوت و خوارزمی به زبان مردم اذربایگان بدون ذکر نام اشاره کردند و نیز واژه هایی از زبان مردم آذربایگان را در کتاب خود آورده اند پس از اینها یعقوبی در ۲۷۸ قمری در کتابش آذریه را به عنوان صفت در مورد مردم آذربایگان به کار برده سپس مسعودی که در ۳۱۴ قمری از تبریز دیدار کرده زبانهای ایرانی و پهلوی دری و آذری را ذکر کرده است که به نظر او ظاهرا مهمترین زبانها و گویش های ایرانی بودند.پس از همزه اصفهانی که زبان مردم آذربایجان را پهلوی می نامد ابواسحاق ابراهیم استخری است که از "مسالک و الممالک" در نیمه اول سده چهارم هجری صریحا زبان مردم آذربایگان را ایرانی و الفارسیه ذکر می کند. مولف بعدی ابوالقاسم محمد ابن حبقوق درگذشت بعد از ۳۷۸ همان مطلب استخری را بیان می کند. پس از او ابو عبدالله مقدسی در سده چهارم هجری از زبان مردم اذربایجان سخن گفته و می نویسد که زبانشان خوب نیست اما فارسی آنها مفهوم است و در جای دیگر می گوید زبان مردم آذربایگان بعضی دری است و بعضی پیچیده است. داستانی که سمعانی درباره ابوذکریا خطیب تبریزی در ۵۰۲ و استادش ابوالعری معری اورده است موید رواج زبان آذری در آذربایجان در سده پنجم و ششم است. حمدالله مستوفی در "نزهت القلوب" تالیف ۷۴۰ زبان زنجان و مراغه را پهلوی ذکر می کند و عبارتی از زبان مردم تبریز نقل می کند که یک عبارت ایرانی است. تا سده پنجم در همه کتابهایی که از زبان آذربایجان ذکر شده به جز بلاذری که یک کلمه از زبان به عنوان نمونه نقل کرده است و ان خان است خان به معنی کاروانسرا است متاسفانه دیگران نمونه ای به دست نداده اند. بنده اینجا تمام مواردی را که در کتابها و اشعار و غزلها و قصیده ها و رباعیها نمونه هایی از زبان آذری مختلف داده شده آورده بودم که برای اینکه سخنرانیم خیلی طولانی نشود و می ترسم خسته بکنم خانم ها و آقایان را آنها را اینجا حذف می کنم ولی در متن سخنرانی اگر چاپ شد خواهد آمد((منم همین جا لازم بگم دستم بگا رفت تازه کلی هم مانده ساعت ۱ شب!!!!))
پس از یورش امیر تیمور به ایران و نفوذ و تسلط سلسله ترکان قراقوینلو از ۸۱۰ تا ۸۷۲ و آق قوینلو از ۸۷۲ تا ۹۰۸ زبان آذری سخت ترین آسیبها را دید و در برابر زبان ترکی اقوام ترک و تاتار یا قوزها و اقوزها(oghozha ) و اوشارها که افشارها باشند که در پیرامون شهرهای آذربایگان مستقر شده بودند به مرو عقب نشینی می کرد و رو به فراموشی می گذاشت. و این وضع در دوره صفویان که با ورود ترکمانهای مهاجر قزلباش و چیرگی و انبوهی آنها که شیعه بودند یعنی در واقع علی اللهی بودند و از خاندان صفوی هواخواهی می نمودند و بیشتر کارهای دولتی و لشکری به دست آنان و به زبان آنان انجام می گرفت شدت یافت و مردم شهرها یا تاجیکان از ترس جان مجبور شدند زبان ترکی را فراگیرند و محاورات خود را با این زبان انجام دهند. مدتها این دو زبان ادامه یافت تا رفته رفته آذری جای خود را به زبان اقوام مسلط داد و ازحدود سده ۱۱ و ۱۲ ترکی در تمام شهرهای آذربایگان رواج یافت و آذری به عنوان تاتی در تعدادی از روستاهای دوردست و کوهپایه های صعب العبور و دره هایی که پای ترکان بدان جا نرسیده هنوز به زبان اذری تکلم می کنند و از قبول ترکی امتناع می ورزند.(برای اثبات این مدعا اینجا و اینجا را کلید کنید)
به هرحال این مطالب اشاره مختصری است به سیر تاریخی زبان مردم آذربایگان بود که نشان دمی دهد تا سده یازدهم هجری هنوز بیشتر مردم اذربایگان توجه فرمایید تا سده یازدهم هجری بیشتر مردم آذربایگان به ویژه تبریز به آذری سخن می گفتند و اینک بیش از ۴۰۰ سال نیست که زبان تحمیلی ترکی در این خطه رواج یافته است.اما مسئله ای که اغلب در این مورد مطرح است و دارد خلط مبحث های زیادی به عمل می آید چگونه ورود ترکان و زبان ترکی به آذربایگان است.از بررسی های دقیق تاریخی چنین به دست می آید ورود ترکان یا مختصر بگوییم اقوزان و سلجوقیان به آذربایگان در سده پنجم هجری صورت گرفته و پیش از آن هیچ نشانی از ترکان و زبان ترکی در این سرزمین مشهود نبوده است.زکی ولید که خود از معتصبان شمره می شود صراحتا می نویسد که در آن زمان به استثنای اراضی معدودی از شرق ایران هیچ ناحیه ای که ترکان در آن به طور دسته جمعی سکنا گزینند وجود نداشته است. زیرا آنچه هم که از خزرها و ترکان غوز از حوالی شمال قفقاز به آذربایگان داخل شده بودند در هرحال می توانند تنها گروه های ۱۰۰ نفری کم اهمیتی از اهالی بوده باشد
اما ورود غوزها یا ترکمانان به ایران بویژه آذربایگان از حادثه های مهم تاریخی است و این حادثه نه تنها از نظر تاریخی آذربایگان بلکه از نظر تاریخ همه ایران بسیار مهم است چه در مهمترین دوره مهاجرت ترکان به ایران که با آمدن سلجوقیان آغاز می شود این طائفه غوزها پیشاهنگان آنان بودند و ۳۰ سال کمابیش پیش از طغرل بیگ و برادرانش از جیحون بگذرند اینان در ایران پراگنده شده بودند و تا آجاکه می دانیم نخستین ترکانی بودند که بدین سوی خراسان رسیدند و پیش از اینان اگر ایلهایی از ترکان در ایران بودند در آن سوی جیحون و در خراسان و خوارزم بودند. این طایفه نیز از غوزها یا ترکمانان سلجوقی بودند ولی چون هنگامی که عده ای از آنان به نواحی آمدند عراقی نامیده می شدند و ابن اثیر هم آنها را بدین نام می خواند ما نیز اینها را بدین نام می خوانیم تا از دیگر غوزهای سلجوقی که به همراه طغرل و برادرانش از جیحون گذشتند باز شناخته شوند.دسته هایی از اینان در عراق و آذربایگان و ارمنستان و دیار بکر پراکنده می شوند و داستانشان در این سرزمین ها بسیار شگفت آور است زیرا آنها که یک مشت مردم بیگانه بودند و پیشوای توانا و کاردانی برای خود نداشتند و شمارشان از زن و مرد و بزرگ و کوچک شاید بیش از ۵۰ هزار تن نبود سالها سراسر این سرزمین ها را به لرزه درآورده بودند و هرکجا می رسیدند همچون سیل و اتش آنجا را فراگرفته و از تاراج و کشتار باز نمی ایستادند و کسی از فرمانروایان بومی یارای دفع ایشان را نداشت و تا طغرل بیگ و برادرانش به ایران نیامده و بنیاد پادشاهی سلجوقیان را ننهادند مردم از گزند و آزار این طایفه نیاسودند. به طور خلاصه نخستین دسته غوزها که از جلو علاالدوله که به دستور سلطان محمود غزنوی می خواست آنها را گرفتار کرده و سرانشان را بکشد از اصفهان گریختند و به هرکجا که می رسیدند یغما می کردند تا به آذربایگان رسیدند این اولین ورود ترکان در پیش از ۴۱۰ هجری قمری است به آذربایگان که بعدا در ۲ و ۳ مرحله دیگر این ترکان غوز به آذربایگان وارد شدند. بنده دیگر از جزئیات مطلب صرف نظر می کنم.
به هر حال اینهاست خبری از درآمدن ترکان غوز به آذربایجان در دست داریم ولی این یک روی سکه است که آنها را بیشتر در تاریخها نوشته اند آنچه نانوشته مانده و توجه عمیق به آن نشده رفتار این طایفه وحشی با مردم بومی آذربایجان و عکس العمل آنهاست. در این مورد اگر این اصل را بپذیزیم که برخی از شاعران زبان گویای مردم عصر خود و بیانگر احساسات و عواطف اوضاع زمان هستند و اگر قطران تبریزی را از آن جمله شاعران بدانیم باید بگوییم که رفتار این غوزها و ترکان سلجوقی با مردم بومی آذربایجان که تاجیک یعنی ایرانی هستند بسیار بیدادگرانه و زورگویانه و رفتار غالب با مغلوب بوده است. اینکه بعضی ادعا می کنند که رفتار ترکان با مردم ایران همواره یک گونه همزیستی مسالمت آمیز بوده دروغ محض است و انکار حقایق می باشد. چنانکه شاعر آذربایگان در قصاید خود جا به جا از رفتار بیدادگرانه آنان ناله و شکایت می کنند و احساسات خود را به نحوی بر زبان می آورد. قطران از این طایفه تاراجگر و ستم پیشه و از امیران و سلطانهای سلجوقی از طغرل و دیگران و ملکشاه به شهری و جایی از آذربایگان باز می شده شاعر از آنجا فرار می کرده است....
سلاطین سلجوقی که بر اثر ترک تازیهای خود در ایران قدرتی به دست آورده بودند و کشور آباد و کهن و با فرهنگی خاص خویش ساخته بودند سیاتتشان بر این بود که ملوک الطوایفی را بر ایران برانداخته و خود بر سرتاسر ایران فرمان رانند بویژه که شهریاران و امیران بومی هم ایرانی بودند و هم از فرهنگ و تاریخ خود به سختی دفاع و از شاعران و سخنوران و دانشمندان ایرانی تیار حمایت می کردند. این شاعران و دانشمندان نیز در برابر ترکان مسلح به سود این شهریاران تبلیغ می کردند و یاد از خسروان گذشته ایران و تاریخ و فرهنگ کهن این مرز و بوم می نمودند و این بار مذاق ترکان بی تاریخ و فرهنگ خوش نیامد.....
نمایی از یک ترک اصیل
در سده ششم که حدود یکصد و بیست از ورود ترکان غوز یا اوغوزها به ایران و آذربایگان می گذشت همجواری ترکان خوش نشین در کنار شهرها و روستاها با تاجیکان و لشکرکشی های بی امان سلجوقیان و وجود دربار آنها باعث نفوذ زبان ترکی در بعضی از نواحی ایران از جمله آذربایگان و عراق عجم و جبال گردید و طبقه جدید به وجود آورد که با اینکه ایرانی و تاجیک یا پهلوی زبان بودند به ۲ زبان ترکی و آذری سخن می گفتند. اینان در آن زمان ترک المش(olmosh ) ترک شده یا ترکیده یا به زبان ترکی سخنگو می گفتند. این سخن خیلی مهم است و من آن را با زحمت تمام از متون به دست آوردم: ترک المش وجود این اصطلاح بسیار گرانبها و قابل توجه است و نشان می دهد که آغاز ترکی زبان شدن بومیان تاجیک چگونه و از چه راه بوده است. جای شگفتی است که این اصطلاح بعدا از میان رفته یا به عمد از میان برده اند و تنها در چند جا از مکاتبات باقی مانده است از جمله در مجموعه الرسائل چاپ انجمن ملی....
وجود این عبارت نشان می دهد که طبقه جدید به غیر از ترک و تاجیک در شرف به وجود آمدن بوده که نسبتا تعداد آنان قابل توجه بوده است. با این همه کاملا روشن است که در آن زمانها ترکان و تاجیکان و ترک المش جدا از هم میزیستند و روش زندگانی و زبان و مکان آنها از هم جدا بوده است و اکثریت با پهلوی زبانان و اذری گویان بوده و ترکی زبانان تعداد زیادی نبوده و با نوشتن سر و کاری نداشتند زیرا درس خواندن و سواد داشتن را ننگ و عار می دانستند و آن را کار تاجیکان می پنداشتند. و حتی پادشاهان و امیران اغلب بی سواد بودند و حتی از نوشتن نام خودشان هم عاجز بودند. به همین جهت اینک از خط و ربط و نوشته و نوع زبان آنها به کلی بی خبریم. در اینجا بسیار بجاست از موضوع خدعه آمیزی که درباره خاکهای بسیار بر چشم ها پاشیده شده و سخنان باطل و نافهمانه و مغرضانه درباره اش گفته و نوشته شده است پرده برداریم و نشان دهیم که جاعلان مغرض چگونه تاریخ می سازند و چگونه بر مردم آذربایگان تاریخ می تراشند و شرم از دروغ های خودشان نمی کنند. داستان این فریب بزرگ که از آن سخن خواهیم گفت از حدود ۱۵۰ سال پیش آغاز می شود و آن درباره مجموعه ای از ۱۲ داستان مربوط به قوم اوغوز یا تاتار است که عاشق ها یا اورازان به صورت دستکی (دفتر و دستک می گوییم) چیزهایی یادداشت می کردند می گویند نسخه ای از این دستک که به زبان اغوزی(oghozi ) نوشته شده و نامش اغوزنامه است نخستین بار در کتابخانه سلطنتی آلمان به دست آمده است و باز برای نخستین بار بارتولد در کاتالوگ آن کتابخانه به آن برخورده و باز یادشده که در سده ۱۵ میلادی این کتابچه به کتابخانه احمد پاشا وارد شد و فیلچر بر مبنای همین تاریخ این دستنوشت را از آثار و مواد سده پانزدهم شمرده است. پس از آن رونوشتی از آن در سده نوزدهم تهیه شده که در کتابخانه برلین است و نخستین بار پیپس درباره برخی از این داستانها تحقیق کرده و بعد از آن پروفسور نولد که در سال ۱۸۵۹ تمام آن دستنوشت را نسخه برداشته و ترجمه کرده (اما) چون قسمت مهم آن را نتوانسته بود بخواند بنابراین چاپ نشد. سپس بارتولد در ۱۸۹۴ ترجمه این اثر را به روسی در مطبوعات روسیه چاپ کرد و باعث شروع یک رشته مباحث در مورد این داستانها گردید. به هرحال از نام و عنوان این مجموعه پیداست که چیست و به زبان کدام طایفه نوشته شده ولی در ۵۰ سال اخیر عالمل و عامدا از عنوان کردن نام اصلی آن خودداری کرده و آن کتاب دده قورقورد نامیدند زیرا در زیر این نام بهتر و آسانتر می توانند ذهنها را گمراه کنند و مقصود و منظور خود را پیش ببرند و آن را به عنوان سندی گرانبها از آثار قدیم و کهن ادبیات ملی آذربایجان وانمود کنند. گردآورنده یا سراینده این داستانها را به مردی با الهامات غیبی و پیری داننده و شاعری نوازنده به نام دده قورقود نسبت داده اند که گاهی بلکه اغلب اوقات خود او نیز نقشی در این داستانها بر عهده دارد و به هنگام سختی همچون سیمرغ مشکل گشایی می کند....اما جای شگفتی است که دده قورقود خود در میان غزها نمی زیسته و از جای دیگر به میان آنها می آمده. او از اورازان ها یعنی نوازندگان و سرایندگان دوره گرد بود که امروز به آنان عاشق می گویند و در آذربایجان و ارمنستان و بخشی از ترکیه بسیار شناخته شده و معروف اند. در اینجا از فرصت استفاده می کنیم و یاد آوری می کنم که لفظ اوزان که بسیار می کوشند آن را واژه ترکی وانمود نمایند ریشه ایرانی و فارسی دارد. این واژه پارتی است که تغییر صورت داده و باقی مانده است. این لفظ در فارسی گوسان گفته می شده که در کتاب ویس و رامین به آن اشاره شده است.در آنجا می گوید:
سرودی گفت گوسان نائین در او پوشیده حال ویس و رامین.
یا در جای دیگر:
نشسته گرد رامینش برابر به پیش دام گوسان نواگر
مبنایی هم در یک شعر از گوسان ها اسم برده و سپس این کلمه به همین صورت به زبان ارمنی راه یافته و شاعران و نوازندگان در ارمنستان و گرجستان هم گوسان نامیده شدند و بسیار طرف نرت و لعن کشیشان ارمنی مسیحی بوده اند و در این باره خانم ویس تحقیقات بسیار دانشمندانه ای کرده که چاپ شده است. واژه گوسان بعدا به صورتهای جوسان( گ فارسی به ج تبدیل شده) و بعد یوسان شده و بالاخره به صورت اوزان در آمده و اینک در ترکیه مستعمل است...
گذشته از اینها در متن داستانها و افسانه ها و واژه هایی به کار رفته که به هیچ وجهه نمی توان آنها را از سده ۵ هجری که ادعا می شود داستانها مربوط به آن عهد و زمان است دانست. قبلا واژه پیلون که به معنی ردا و شنل کشیشان ارمنی است و اصل آن یونانی است و شاهکار که واژه روسی جدید است به معنی کلاه یا اصطلاح نایب به معنی یک منصب نظامی که بسیار جدیدتر است یا تشبیه سرهای بریده شده در میدان جنگ به توپ و نام بردن از شهر آمر یا دیار بکر به صورت فعلی که صورت این نام در کتابهای سده های ۹و ۱۰ است همه حاکی از جدید بودن این داستانهاست. در مقدمه این کتاب برای دوام و بقای دولت عثمانی دعا می شود ولی شگفت است که مغرضین چون وجود این دعاها را با ادعاهای خودشان مغایر می یا بند استدلال می کنند که این مقدمه مربوط به داستانها و زمان وقوع آنها نیست...مردی که ادعای تحقیق و تفحص دارد و سالها پیش کتاب اغوزنامه را در روزنامه آذربایجان فرقه دموکراتیک پیشه وری به چاپ رسانیده...از جمله در تحقیقات عمیقش نکته ای را مورد مداقه قرار داده که فقط برای رفع خستگی حضار محترم آن را شرح می دهم.
کسانی که عاشق ها و نوازندگان دوره گرد را در آذربایگان و ارمنستان و ترکیه دیده اند می دانند که آنها در آغاز سرودن داستانها و نوازندگی خود برای اینکه حاضران را وادار به سکوت و توجه به خود نمایند خطاب بهشخص بزرگ یا خانی که در مجلس حاضر است کرده با صدای بلند و کشیده می گویند:خانم هی خانم هی. کسانی که به زبان ترکی آشنایی دارند و می دانند کضمیر ملکی در آن زبان مانند زبان فارسی میم است مانند: آتام پدرام آنان مادرم اقلوم پسرم و خانم یعنی خان من و هی نیز از اصوات ندا مانند ای و هان است.بدین صورت عبارت خانم هی در آغاز این داستانها به معنای ((ای خان گوش دار بشنو است)) ولی آقای محقق این خانم هی را نام بانویی تصور کرده و می گوید:خانم هی که یک زن عاقل و دنیا دیده بوده..و به خانم هی سخنان پر معنی نسبت داده است!!!...
جای شگفتی است که چنین کسی با این ادراک ناقص و ضعیف با چاپ پی در پی این داستانها و رساله های دیگر برای سرزمین مقدس و مردم با فرهنگ و میهن دوست آذربایگان تکلیف و سرنوشت تعیین می کند و برای آنان تاریخ و ادبیات پدید می آورد و از ریشه ها گفتگو می کند. سخن در این باره بسیار است و ما آن را کوتاه می کنیم و به جا و زمان دیگر وا می گذاریم.
بدین سان سده های ۵ و ۶ با تسلط این ترکان جایگیر و تازه وارد و یغماگر پی در پی می گذشت و ترکان مسلط تر و نیرومند تر و تاجیکان ناتوانتر و زیر دست تر می شدند و عوامل مخرب اجتماعی و فساد اخلاق و پرداختن به خرافات و کارهای بیهوده و تسلط آخوندهای قشری...این تضعیف و زیر دستی و ناتوانی را تشدید می کرد و عنصر ایرانی در زیر سم ستوران غالب پایمال می گردید. در این مورد استاد ذبیح الله صفا که یادش بخیر باد خوب می گوید که ((تسلط ترکان بر ایران نتایج گوناگون داشت و موجب تغییرات عظیمی در اصول و عقاید سیاسی و اجتماعی ایرانیان شد و بسیاری از آداب قدیم را دگرگون ساخت.)) ترکان نو مسلمان در تعصب و سختگیری نسبت به عقاید و آراء مذهبی و طرفداری از نحله ای معین از مسلمین پیش افتادند و این تسلط تا عهد حمله مغول روز به روز در تزاید بود. ترکمانان سلجوقی و بعد از آنان غلامان ترک خوارزمیان در طول یک قرن و نیم دمار از روزگار عراقیان در آوردند و مردم این قسمت ثروتمند را به خاک سیاه نشاندند. پس از حمله مغولان به این سرزمین و فجایع تاریخی هولناک که در این آب و خاک رخ داد ترکان که خود را در میان ایرانیان پاک نژاد بیگانه می دیدند خود را به مغولان بستند و اظهار هم نژادی و کیشی کردند و در کشتار و غارت و چپاول و بیدادگریهای مغولان شریک گردیدند و کردند آنچه نمی بایست کرد. اغلب ستمگریهای مغولان در این دوره با راهنمایی و تحریفها و فتنه انگیزیها ترکان که به ایرانیان به چشم دشمن می نگریستند انجام می گرفته است.....
آذربایگان یا بهتر بگوییم بخشی از بر ایران در یک دوره ۲۰۰ ساله میان سده های ۸ و ۱۱ دگرگونیهای شگفتی را می گذراند. در این دوره تیره هایی از بازمانده های غزها پیشین و ترکمانهای آق قوینلو و قراقوینلو از سرزمین دیار بکر و شرق کشور عثمانی کم کم رخت به سوی آذربایگان کشیده در این سرزمین پر مرتع و همدان کاشان قم و .. جا خوش کرده و بنیاد پادشاهی بنا فرمودند و موقعی فرمانروایی سر تا سر ایران را در دست گرفتند. و از سویی دیگر به روایتی امیر تیمور در بازگشت از یورش خود به کشور عثمانی گروهی از ترکمانان را به اسارت می گیرد و همراه خود به سمرقند می برد اما سر راه خود وقتی به اردبیل می رسد آنان را بنا به خواهش خواهرش شیخ علی صفوی مرشد صفویان به او می بخشد و این طایفه که ترکمانان روملو نامیده می شدند و در پیرامون اردبیل مستقر شدند از همان زمان هوادار سخت خاندان صفوی که در کسوت تصوف بودند شدند و در عالم صوفی گری صفویان را مرشد کامل خود دانستند و سپس کوشیدند و خاندان صفوی را به سلطنت ایران رسانیدند. در دوره پادشاهی صفویان چون فرماندهی سپاهیان و کارهای اداری را ترکان در دست داشتند کشاکشهای نهان و آشکار بر سر قدرت و حکومت و تسلط بر اراده شاه میان آنان وجود داشت که متاسفانه همه این هم چشمیها و کشاکشها سرانجام به زبان مردم بومی آذربایگان و ایرانیان انجامید.این شتر چرانان و چوپانان کوچ نشین که در آغاز کار در بیرون شهرها در دشتها بیابانها و مرتع ها دنبال گوسفند و شترهای خود بودند و دور از زندگی شهرنشینی در چادر و آلاچیق های خود می زیستند و گاه به گاه برای داد و ستد و مبادله کالا و خرید نیازهای خود به بازارها و شهرها می آمدند جز به چشم آز و تاراج و چپاول به شهرها و شهرنشینان نمی نگریستند. سپس که بر اثر انبوهی و جنگاوری جزو سپاهیان در آمدند و سرانشان امیر و سردار گردیدند و با پادشاهان و بزرگان ایران زمین همنشین شدند و به شهرها راه یافتند دارای خانه و باغ و دارایی گردیدند و چون فرهنگ شهرنشینی نداشتند و زندگانیشان از شهریان و تاجیکان جدا و متفاوت بود ساختار شهرها و زندگانی مردم شهر نشین را در هم ریختند آداب و رسوم زبان و جهان بینی آنان را دگرگون کردند و مردم اینها بر اثر تعصب سختی که در نژاد و همخونی داشتند جز از سران خود از هیچ کس دیگر فرمان نمی بردند....در این دوره پر مصائب چون اداره کشور و جنگ و صلح و کارهای درباری به دست ترکمانها و تکلوها اوستاجلوها شاملوها و بسیاری لوهای دیگر بناچار مجالی برای اظهار وجود مردم بومی و تاجیکان باز نمی داند. به طور کلی دخالت در سیاسیت و سپاهیگری و شمشیر زنی و سواری و پوشیدن جنگ افزار برای تاجیکان و غیر ترکها غدغن بود. اجازه نمی دادند یک تاجیک یا ایرانی حمل اسلحه کند. اینها را ما فراموش کرده ایم. دولت صفوی چون از آغاز کار خود با دست این طایفه و ایلهای ترک نژاد مهاجر بنیان یافته بود در همه حال و در لشکرکشیها و جنگها بویژه در نبرد با دولت نیرومندی چون عثمانی که دارای ارتش منظم و تعلیم دیده و تربیت یافته با جنگ افزارهای نوین و گرم بود به علت نداشتن ارتش منظم دائمی همواره دست به دامن این ایلها و عشیره ها می شد و بناچار می کوشید از هر راه که باشد دل سران ایلها را به دست آورده و امتیازهای فراوانی به آنها بدهد و اگر هم نمی خواستند جز این نمی توانستند. در این وضع و حال اگر شهریار صفوی جوان دلیر و توانایی همچون شاه اسماعیل بود این ایلها همه همدست و یکدل بودند و در پیروی از فرمان مرشد کامل یعنی پادشاه صفوی سر از پا نمی شناختند ولی اگر پادشاه مردی بی عرضه کم سال و ناتوان مانند سلطان محمد خدابنده نابینا بود شاه بازیچه دست سران این ایلها می شد و گاه ترکمانهای تکلو و شاملو و غیره اداره کشور را در دست خود گرفته و با بی اعتنایی به شاه و بی پروایی به مردم هرچه دلخواهشان بود انجام می دادند. و هرگاه یکی از اینها بر مزاج شاه و دربار چیره در می آمد و مسلط می شد ایلهای رقیب به مخالفت و رقابت و دشمنی و ستیزه جویی بر می خواستند و به بهانه های گوناگون کشاکش راه انداخته و کار را به جنگ و پیکار می کشاندند. این مشت مردم بیگانه که از جاهای دور دست در پی گوسفندان و استران خود بدین سرزمین راه یافته و به زور شمشیر و زورگویی بر مردم خیمه زده بودند هیچ گونه دلبستگی به این آب و خاک و مردم و تاریخ و فرهنگ و افتخارات اینجا نداشتند....
خطر جدی و ژرف نفوذ ترکمانهای قزلباش را در دوره صفوی تنها یک بانوی دلیر و هوشمند تاجیک و مازندرانی دریافته بود که متاسفانه جان خود را بر سر این کار و دریافت خود گذاشت و آن ملکه سلطان محمد خدابنده مادر شاه عباس به نام خیر النسا بیگم بود. این بانو مطلب مفصل است با قزلباش ها ضدیت می کرد و می خواست دوباره تاجیکان را بر سر کار آورد ولی اینها توطئه کردند و بالاخره ریختند در قصرش گلویش را فشردند و او را کشتند او گفت: اگر این بی ادبی از سوی قزلباش ها سر می زند هیچ مانعی ندارد من اول به خدا می سپارم خون خودم را و بعد چهار شاهزاده پسر دارم آنها حتما تقاص من را خواهند گرفت که شاه عباس بر همان منظور و همان وصیت مادرش بود که ـــ البته اول ضعیف بود و هیچ اقدامی نکرد ــ بعد که قوی شد دست قزلباش ها را از حکومت و دولت کوتاه کرد و عده ای به نام شاهسون را روی کار آورد. از داستان این بانو یا شیرزن می گذرم که شوهرش را هم به نام شیخ سلمان یا میرزا سلمان که او هم مازندرانی بود و در این کارها با خیرالنسا مشارکت داشت او را هم تمام اموالش را تاراج کردند و سوزاندند و خودش را کشتند.در این مورد در تاریخ صفویه مطالب زیادی و داستانهای شیرینی هست. آنچه در اینجا برای مثال یاد کردم نمونه ای بود از کشاکشهای آشکار و نهان قزلباش ها با بومیان کشور که به زور شمشیر و فتنه بر آنان چیره شده بودند تازه این حال و رفتار با همسر پادشاه و وزیر دولت بود خود آشکار است که با مردم خرده پا و شهری و روستایی چه رفتاری داشتند.
به هر حال در این سالهای شوم و سیاه تاریخ آذربایگان و تبریز بود که عنصر ایرانی این سرزمین بکلی دستش از حکومت و فرمانروایی و کشورداری و سپاهیگری کوتاه شد و قدرت و حکومت و سیاست و اداره کشور به دست سران ایلهای قزلباش و تیره های ترکمان ترک زبان افتاد که بر سر چاییدن و غارت هست و نیست مردم و به یغما بردن دسترنج و دارایی آنان با یکدیگر به رقابت و پیکار برخاسته بودند....و چون در آن زمانهای پرشور و شر بیشتر کارهای حکومتی و لشکری و اردو با زبان ترکی انجام می یافت مردم به ناچار این زبان را فرا گرفتند و زبان خودشان یعنی آذری که یکی از شاخه های زبان ایرانی است و یکی از کهن ترین زبانهای که مردم آذربایگان بدان سخن می گفتند رفته رفته ناتوان گردید....یکی از عوامل و جنبه های مهم و بسیار موثری که متاسفانه به آن کم توجه شده است ولی در پیشرفت و فراموش شدن زبان آذری و رواج ترکی در آذربایگان بسیار موثر و کارگر بوده مسئله تحمیل مذهب و تعصب ورزی ها در این خصوص بود.... از عوامل دیگر جنگهای عثمانی است که باز از آنها صرف نظر می کنیم. چون این جنگها خیلی طولانی بود و بارها و بارها لشکرکشیها منجر به این شد که لشکر عثمانی و سلاطین عثمانی داخل تبریز ششدند و آخرین بار ۲۰ سال در تبریز ماندند و همه اینها به ضرر زبان آذری تمام شد. بعد از ۲۰ سال بود که شاه عباس آنها را از تبریز بیرون کرد. دوباره تبریز پر و خالی شده است: یک بار تمام تبریزیهایی که دستشان به دهنشان می رسید به قزوین مهاجرت کردند و یک بار به اصفهان. می دانید که در تبریز محله ای است به نام محله تبریزها که صائب تبریزی هم از همان محله است.. در واقع تمام تبریزیهای متعین از تبریز مهاجرت کردند و هیچ وقت هم باز نگشتند بنابراین باید دانست که آذربایگانی ها ترک نیستند و من از همه دوستان خانمها و آقایان خواهش می کنم که رعایت این نکته را بفرمایید. به آذربایگانی ها و تبریزیان ترک نگویند. ترک ها در ترکیه اند. ترک زبان بله اما ترکها در آنجا هستند ما ترک نیستیم. نژادمان تغییر نکرده است. بر اثر این عوامل زبانمان تغییر کرده است. کلمه ترک را مطلقا به کار نبرید. آذربایگانی ها ترک نیستند بلکه ایرانیان ترک زبانند و اگر زبان آنان بر اثر پیشامدهای تاریخی و اجتماعی ترکی شده است هیچ مدخلیتی در ملیت و نژاد آنان ندارد. حال اگر کسان کج فکری از مردم اردبیل یا تبریز یا از بازمانده های جرثومه های فساد و خشونت در ارسباران و غیره شباهتی از حیث قیافه یا صورت و سیرت خود با این اغزها و ترکمانها می بینند یا اعمال و کردارشان را با اعمال و کردار آنان یکسان می دانند و مردم آذربایگان را از زمان کوروش و داریوش ترک می شمارند ـــ نوشته اند این را ـــ و می خواهند ملیت و فرهنگ و تمدن کهنسال و غنی این سرزمین را به دم اسبان آن کوچ نشینان بیابان گرد و بی فرهنگ ببندند ما را با آنان سخنی نیست. مختارند ولی حق ندارند برای کل مردم آذربایگان تکلیف و سرنوشت تعیین کنند و برای آنان تاریخ جعل کنند و ادبیات و زبان پدید آورند و با پاشیدن خاک در چشمها و سوءاستفاده از نا آگاهیهای مردم از سرگذشتها و پیشامدهای تاریخی و اجتماعی شان بخواهند دریافتهای ناقص و مغرضانه خود را بر مردم آذربایگان تحمیل کنند. چنانکه روشن شد بی گمان زبان تحمیلی ترکی در آذربایگان بیشتز از ۴۰۰ سال سابقه ندارد. بنده این را می گویم و از عهده اش هم بر می آیم. و مردم آنجا با














