تبليغاتX
زرتشتیان ایران

خب دوستان امروز تولد من هستش در همچین روزی من در بیمارستان آپادانا تهران به دنیا آمدم و من خواستم همینطور که یک یادگاری تو این وبلاگ میزارم یک جستار هم در همین رابطه بزارم. همین جا می خواستم از همه دوستان و فامیل که طی دیروز و پریروز مارو شرمنده کردن تشکر ویژه بکنم مخصوصا دختر دایی و زن داییم که خیلی مارو شرمنده کردند و یک دونه crazy frog قد هیکل خودم باسم خریدند.

                                                جشن تولد

از روزگاران بسیار کهن ایرانیان را مرسوم بود که جشن تولد برگزار می کردند. رئیس خانواده کدبانو پسران و دختران خانواده امیران و امیرزادگان و ...را در همه طبقات این جشن مرسوم بود. چنین رسمی نمایانگر نگاهداشت دقیق زادروز هرکس و سن افراد بوده است. هرودت به روشنی از این جشن میان ایرانیان یاد کرده است:

پارس ها عادت دارند که روز تولد خود را جشن بگیرند. در آن روز مجالس میهمانی برگزار می کنند و جشن و شادی می نمایند و این را رسمی شایع می دانند که جامه های نو پوشند و خوراک های خوب و متنوع تهیه کنند به طوری که باید با روزهای دیگر تفاوت داشته باشد. اعیان و ثروتمندان گاو یا شتری را کشته و پس از پاک کردن درسته آن را در تنور با تشریفاتی می پزند و کباب می کنند. اشخاص بی چیز و فقیر به کشتن حیوانات کوچک تری قناعت می کنند. اما این جشن یاد بودی همگانی دارد.(تاریخ هرودت کتاب نخست بند ۱۳۳ )

در برهان قاطع نیز اشاره به جشن و تولد و مرسوم بودن آن آمده است (ص ۱۳۱۶ ج۳ ):

در ماه شهریور روز چهارم مغان جشن کنند و عید سازند بنابر قاعده کلی که نزد ایشان معتبر است چون نام روز با نام ماه موافق آید عید باید کرد و دیگر به سبب آن که روز تولد داراب واقع شده بود جشن برگزار می کردند.

نوشته شده توسط شهریار در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 ساعت 14:47 | پيوند پايا |

امروز زادروز تولد ابوریحان بیرونی می باشد. ابوریحان محمد بن احمد چون از اهالی خوارزم بود به بیرونی معروف شد. تولد او در سال ۳۶۲ و وفاتش در سنه ۴۴۰ در هفتاد و هشت سالگی اتفاق افتاد.ابوریحان اوایل عمر را در خوارزم در خدمت مامونیان که همان خوارزمشاهیان قدیم بودند گذراند. سپس در جرجان به دربار شمس المعانی قابوس وشمگیر راه یافت. در فاصله بین سال های ۴۰۰ و ۴۰۷ به خوارزم بازگشت و نزد ابوالعباس خوارزمشاه زندگی کرد. در همین موقع بود که کتاب مشاهیر خوارزم را به رشته تالیف کشید و حوادث و وقایع تاریخی آن دوره را که شخصا در غالب آن حضور داشت در اثر مزبور بیان کرد. به سال ۴۰۷ سلطان محمود خوارزم را فتح کرد و در سال ۴۰۸ جمعی از فضلاء و علمای دربار ابوالعباس و از آن جمله ابوریحان بیرونی را با خود به غزنین برد. بیرونی پس از پیوستن به دربار محمود چندین سفر به خوارزم انجام داد. وی در غالب سفرهای جنگی سلطان به هندوستان نیز حضور داشت. در همین مسافرت هاست که ابوریحان در خصوص مواضیع مختلف علوم با علمای هند مباحثات زیادی صورت داد و کتاب ماللهند من مقوله مقبوله فی العقل را به رشته تحریر در آورد.

حالت های مختلف ماه در هنگام خسوف. در کتاب التفهیم لاوایل صناعه التنجیم اثر ابوریحان بیرونی

از تالیفات معروف ابوریحان کتاب الاثار الباقیه عن القرون خالیه به نام شمس المعانی قابوس وشمگیر است.دیگر از آثار او کتابی است در علم هیات و هندسه به اسم التفهیم لاوایل صناع التنجیم. این کتاب را ابوریحان به نام ریحانه دختر حسن خوارزمی تالیف کرده است. بیرونی کتاب التفهیم لاوایل صناعه التنجیم را به دو زبان فارسی و عربی نوشته است بدون آنکه یکی ترجمه دیگری باشد.

دوستان برای کسب اطلاعات بیشتر در مورد ابوریحان بیرونی می توانید به سایت پیوند شده تاریخ ایرانیان در این روز (روز ۱۵ سپتامبر برابر با ۲۴ شهریور) مراجعه بفرمایید.

نوشته شده توسط شهریار در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385 ساعت 22:45 | پيوند پايا |

 ۹سپتامبر دو روز قبل از حمله به برج های دوقلو تجارت جهانی بار دیگر با دسیسه تازیان یکی دیگر از آرین های بزرگ قلمرو بهشت نیز پرواز کرد. فردی که در فکر تشکیل امپراتوری پارس بود در آن سال ها که باز هم پای اجانب و ارتش سرخ روس ها به قلمرو پارسیان باز شد با شجاعت و دلاوری بسیاری که در مقابل دومین ارتش قدرتمند دنیا از خود نشان داد اولین بار نام شیر دره پنجشیر بر سر زبان ها افتاد. او چون خود را یک آرین (تاجیک) اصیل می دانست تشکیل امپراتوری بزرگ پارس را از وظایف خود می دانست او بارها به خاطر اینکه روس ها بخارا سمرقند و فرغانه را ضمینه تاجیکستان نکرده بود و آن را بخشی از قرقیزستان نموده بود اعتراض و ابراز نفرت نسبت به دولت روس را اعلام داشت او همچنین تاجیک و پشتون را پارسی می دانست و انگلستان را مسئول ایجاد تفرقه بین آنها می دانست و علت آن را هم بهانه آقایی انگلیسی ها بر افغانستان می دانست. بعد از خروج اشغالگران حالا وظیفه او مبارزه با دشمنی خونخوار بود کسانی که مجسمه های بودا را با تانک بر زمین واژگون می کردند و به درستی که بودا تخریب نشد بلکه از شرم فرو ریخت. اما اینبار هم تازیان دشمنی خونی خود را با پارسیان نشان دادند و در قالب دو خبرنگار عرب با بمب جایگزینی شده در دوربین عکاسی با دستور رسمی اسامه بن لادن و القائده مسعود را شهید کردند این حمله انتحاری در شرایطی بود که مسعود از سفر فرانسه و دیدار با روسای آن کشور با دست پر بازگشته بود. احمد شاه مسعود هم به جمع شهیدانی همچون ابومسلم پیوست که از پشت خنجر تازیان را دریافت نمودند اما اگر او رفت هزاران پارسی هستند که هنوز برای وصال با قلمرو بهشت راه او را ادامه می دهند.

نوشته شده توسط شهریار در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 ساعت 23:6 | پيوند پايا
با درود بر دوستان گرامی و پوزش به مناسبت تاخیر در روند بروز کردن تارنما بنده حرف دیگری ندارم جز اینکه از شما بخواهم مطلب بعدی را حتما بخوانید چون خبر مهمی در آن به شما می دهم و چه خوب شد که از همین لحظه دوست و دشمن را شناختیم هرچند که من انفرادی کار می کنم و برای من این حرفهای خاله زنکی اصلا مهم نیست ولی به شما توصیه می کنم مطلب بعدی وبلاگم را حتما بخوانید:

تصویر بالا از کتاب سال اول دبیرستان برداشته شده است در این فصل از کتاب اشاره مختصری به زندگینامه سلمان فارسی (بخوانید سلمان تازی) که با کمک او اعراب بر ایرانیان چیره شدند با اطلاعاتی که سلمان از چگونگی تاکتیک جنگی ایرانیان و وضع سوق الجیشی کاخ ها و شهرها و مناطق ایران به تازیان داد و همچنین با راهنمایی های بی وقفه او تازیان بر ایران چیره شدند. برای انسانی که با آمیزش با تازیان هرگونه توهین و افترایی را از جانب آنها تحمل می کرد چه شخصیتی می شود قائل شد؟ در روایات آمده است که چون او خواست در کنار پیامبر اسلام بنشیند عربی به او درشتی کرد و افزود که در مقابل یک مرد عرب باید پایین تر بنشیند  که مورد اعتراض پیامبر اسلام قرار گرفت یا در واقعه کشته شدن عمر که به طور مفصل به آن خواهیم پرداخت تازیان حتی به موبدی که بر بالین عمر حاضر شده بود تا او درمان کند نیز رحم نکردند و بعد از مرگ عمر به کشتار ایرانیان پرداختند و کشتار ایرانیان با عنوان اینکه مجوس هستند و در قتل خلیفه شرکت داشتند نیز در مدینه شروع شد در همین دقایق سوارانی از جانب طلحه که مشغول به کشتار ایرانیان بودند به خانه سلمان رسیدند و گفتند:

اگر تو مسلمان نبودی تو را نیز مانند تمام ایرانیان می کشتیم ولی چون مسلمان هستی از قتل تو صرفنظر می کنیم و در عوض تو را مجوس می نامیم تا آینده تکلیف تو را روشن کند!!!!

این است برخورد با کسی که اگر فن خندق زدن را به مسلمانان نمی آموخت همینک همه آن از لب تیغ بت پرستان گذشته بودند می گویند در اواخر عمر سلمان متوجه اشتباه بزرگ خود شد ولی پشیمانی سودی نداشت حال سوال این است که چرا به جای تکریم افرادی چون کوروش کبیر از کسانی تکریم می شود که پای تازیان به ایران را گشودند و کاری کردند که جان و مال و ناموس ایرانیان زیر سلطه بیگانگان قرار گیرد؟ آیا در ایران ما قهرمان کم یا اندک است؟

چند سطری که می بینید برداشتی است از کتاب جامعه شناسی سال سوم دبیرستان رشته انسانی در این چند سطر زدودن کلمات عربی از فارسی یک اشتباه و همچنین آتش زدن کتابخانه و کتاب های ایرانی افسانه توصیف شده است حال که مورخانی همچون ابن خلدون که خود نیز عرب بودند نیز آن را ذکر کرده و رد نکرده اند. و آیا زدودن کلمات بیگانه از زبان فارسی اشتباه یا گناه یا عناصر فرهنگی مهاجم شناخته می شود؟

مطلب بالا از کتاب بینش سال دوم می باشد در مورد تمام مطالبی که آنجا نوشته شده است دریغ از یک کلمه که شایسته باشد در جواب این مطالب نوشته شود چون در همه موارد صحبت کرده و مطالبی است تکراری که مطرح و باز کردن آنها فقط تلف کردن وقت می باشد در مورد منع دفن مردگان فقط مطلب جالب و خنده دار این است که در زمان ایران باستان که همه زرتشتی بودند چه کسی مردگان خود را دفن می کرد که حالا منع داشته باشد؟

تصویر بالا تصویری است از کتاب های درسی مردم ژاپن. همانطور که می بینید در این کتاب درسی تا آنجایی که شده از فرهنگ و تاریخ ایرانی صحبت شده است اما آیا در کتاب درسی ما ایرانیان مخصوصا به قسمت ایران باستان توجه بیشتری شده است؟ آری بیگانگان حتی بهتر از ما قدر تاریخ خودمان را می دانند.

نوشته شده توسط شهریار در دوشنبه بیستم شهریور 1385 ساعت 16:46 | پيوند پايا |
چه مرد باشد و چه زن

هرکس که مرا ای مزدا اهور

از زندگانی آن چیز را

که تو بهترین می شماری

ارمغان دارد

از پرتو منش نیک

از پاداش راستی و شهریاری

برخوردار خواهد گردید.

                                                                                                                     ۴۶-۱۰

درباره زن و مرد به ویژه درباره زن بسیار گفته اند و بسیار نوشته اند که برخی از این گفته ها و نوشته ها حقیقت را می نماید و برخی جز ادعاها چیز دیگری نیست. درباره زن می توان گفت که در هر زمانی در برابر مرد مقامی داشته که از سرور همه چیز گرفته تا برده بی چیز بوده ولی از واژه هایی مانند ((نمانوپثنی ــ nmano pathni )) (کدبانو) یا ((گره پتنی graha _ patni )) (خانه بانو) و ربه البیت (خانه پرور) و جز آنها و ارجی که همه به مادر می گذاشتند پیداست که برخی از زنان همواره جایگاهی بس بلند و ارجمند داشته اند. اکنون بر می گردیم به سرودهای زرتشت:

همانطور که از بند بالا آشکار است برای زرتشت زن و مرد یکسانند و می خواهد همه با وی از آرامش راستی و شهریاری مزدا برخوردار باشند و بدی ها را از خود دور گردانیده یکسره راستکار شوند و در سرود خدایی هم نوا باشند. می گوید:

بشود که آن مهر دوستی

که همه آرزوی آن را دارند

از آن مردان و زنان زرتشت باشد

ای مردان و ای زنان

در این جهان این حقیقتی است

که جلوه دروغ دلربا می نماید.

ولی این هم حقیقتی است

که آن شما را از خویش دور می گرداند

و بی گمان این زندگی مینویی را تباه می سازد.

                                                                                                                (۵۳ ـ ۶)

این گفته و گفته های دیگر به خوبی نشان می دهد که زرتشت چه مقامی برای مرد و زن قایل بوده. برای آنکه بدانیم راستکاران مرد و زن را چه اندازه ای دوست می داشت به یک بند و سپس به یکی از ملحقات گات ها نگاه می کنیم:

نزد من هرکسی که از روی راستی رفتار کند

مزدااهور آن کس را در نیایش بهتر می شناسد.

از چنین کسانی چه آنانی که بوده اند و هستند

من با نام یاد خواهم کرد

و با مهر و محبت گرد آنان خواهم گشت.

                                                                                                            (۵۱ ـ ۲۲)

همین بند را کمابیش با همین ترتیب در دعاهای ((ینگهه ها تام)) که در یسن ۲۷ اندکی پیش از گات ها آمده و چنان پیداست که سال ها پس از درگذشت زرتشت کسی از یک سوی  نکته ای را روشن تر گردانیده و از یک سوی هم اندکی از آن کاسته. ترجمه آن چنین است:

آن مردان و زنانی که از روی راستی رفتار می کنند

مزدااهور آنان را در نیایش بهترین می شناسد.

و ما آن را گرامی می داریم.

اگر نگاهی به فهرست برجستگانی که فروهرهای آنان در فروردین یشت یاد شده بکنیم خواهیم دید که بیش از ۳۰۰ مرد و زن را نام برده اند و سپس هم بی هیچ استثناء به همه مردان و زنان راستکار جهان درود فرستاده شده. این خود روح زرتشت را که زن و مرد را یکسان می دانست نشان می دهد و اگر آن بند را که در آن هر مرد و هر زنی را آزاد گذارده که گوش به بهترین گفته فرادهند و با روشن فکری آن را بیند و سپس هریک از دو راه  برای خود برگزینند در نظر بگیریم به موضوع بهتر پی خواهیم برد.

زناشویی:

ولی این بسنده نیست ببینیم درباره رشته زناشویی چه می فرمایند. در آخرین سرود گات ها خطاب به پوروچستا چنان آمده:

((او را ای پوروچستای اسپنتمان هیچداسبان

ای کوچکترین دختر زرتشت

به تو بدهاد که همواره با منش نیک و راستی و مزدا است

با او خردمندانه مشورت کن

و با دانش نیک و افزاینده ترین درست اندیشی رفتار کن.))

پوروچستا در پاسخ می گوید:

بی گمان من او را که پدر و خداوند یاران و آزادگان

گمارده شده

همسر خود خواهم کرد و او را خواهم برگزید.

بشود که روشنایی منش نیک به من رساد

که زنی راستکار در میان مردم راستکار می باشم

بشود که مزدااهور

به من دین بهی را برای همیشه ارزانی دارد.

                                                                                                  (۵۳ ـ ۴)

باز چه خوش گفته:

سخن من با شما است

ای نو عروسان و ای شاه دامادان

آنان را در مغز خود جای دهید

و دین را درست دریافته زندگانی منش نیک را به کار ببندید.

بشود که هر یک از شما در راستی از دیگری سبقت جوید

تا آن برای او زندگانی نیکی باشد.

                                                                                                           (۵۳ ـ ۵)

زرتشت با این سخنان شالوده ی خانواده را می ریزد و بنیاد نخستین واحد اجتماعی را می گذارد و نیک می داند که آن کانون گرم و پر مهر خانوادگی است که مردان و زنان راستکار پدید می آورد و آنان اند که جهان را آباد و جهانیان را شاد می گردانند. می گوید:

بی گمان به دستیاری شهریاران نیک

به زنان و مردان

در خانه ها و ده ها آشتی داده خواهد شد.

                                                                                                        (۵۳ ـ ۸)

این است که او بنیاد اجتماع خود را که ((انجمن مغان)) می نامد روی همین سنگ می گذارد و اعلام می دارد که ((بهره ی این انجمن تا روزی از آن شما است که در زندگانی زناشویی خود دارای والاترین مهر و محبت هستید.))                                    (۵۳ ـ ۷)

زن و شوهر دلداده و راستکار یعنی خانواده دلداده و راستکار

خانواده دلداده و راستکار یعنی دهستان دلداده و راستکار

خانواده دلداده و راستکار یعنی شهرستان دلداده و راستکار

خانواده دلداده و راستکار یعنی کشور دلداده و راستکار

و کشورهای دلداده و راستکار یعنی جهانی دلداده و راستکار و رستگار و آباد و شاد و آرام و باکام.

*برگرفته از کتاب ((زرتشت و دین بهی)) تالیف دکتر علی اکبر جعفری

نوشته شده توسط شهریار در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ساعت 18:13 | پيوند پايا |

قبل از این مقاله را شروع کنم دوستان حتما با نوشته های دیگر دوستان در تارنماهای دیگر در این زمینه آشنا شدند اما چون در مورد این مسئله دوستان چندین بار از من پرسشی کردند من ترجیح دادم این مسئله را کمی واضح تر مورد پردازش قرار بدم:

  می پرسیم محارم چه معنی دارد؟ می گویند کسانی که ازدواج با آنها حرام است. می پرسیم آنان که می باشند؟ می گویند همین خواهر و مادر و دیگران.پیداست که خودشان هم نمی دانند که مرز از کجا آغاز می شود. نخست ببینیم محارم چه کسانی هستند؟ در نزد برخی از مردم باستانی نه تنها که هیچکس محرم نبود بلکه زناشویی با خویشاوندان نزدیک کاری نیک شمرده می شد. در نزد برخی از مردمان خواهر و مادر محرم اند ولی اگر کسی بخواهد می تواند خواهر زاده خود را به همسری بگیرد. در نزد برخی دیگر خاله زادگان و عمو زادگان می توانند یکدیگر را بگیرند ولی از آن نزدیکتران نمی توانند. در نزد برخی همه خویشاوندان همخون چه نزدیک و چه دور محارم اند و در نزد کسانی هم همه ی زنان محارم اند و زناشویی کاری زشت و گناهی بزرگ شمرده می شود پس این کار هم زمان و مکانی دارد و به جای اینکه یکی از آنها را کورکورانه برگزینیم چه بهتر که به دانش روی آوریم.

از دیده دانش امروز همه آن کسانی که احتمال دارد فرزندان نسبتا ناقصی پدید آورند نباید با یکدیگر زناشویی کنند. دانش خون تازه و خوب و پیوند تازه و خوب را سفارش می کند و بهترین راه این از دور همسر گرفتن است و آن هم پس از گرفتن گواهی پزشک و روان پزشک و نژاد پزشک که آن دو با هم جور خواهند آمد و همسران خوبی شده و خانه نیکی را بنیاد خواهند گذاشت و فرزندان برومند و ارجمندی را پدید خواهند آورد. اگر بار دیگر نه تنها بندهای گات ها را که بسته به زن و مرد هستند بلکه همه ی آنها را با روشن بینی بخوانیم خواهیم دید که باید در هر کار دانش و بینش درست راهنمای زندگی مادی مردم باشد زیرا آن دانش و بینش است که زندگانی را بهتر و آسوده تر می سازد. پس به همه پرسش ها پیرامون زناشویی باید دانشمندان متخصص پاسخ دهند و همین گونه به پرسش هایی که چه بخوریم و چه نخوریم و کی بخوریم و کی نخوریم و چقدر بخوریم و چقدر گرسنه بمانیم نیز باید از راه دانش خوراک شناسی پاسخ داد.همچنین درباره پوشاک و خانه و آسایش های دیگر زندگانی برابر توصیه های دانشمندان متخصص باید کار کرد و کمتر گرفتار هوی و هوس شده از تبلیغات گزافگویانه ی با بازرگان پارچه باف و پارچه دوز و آرایشگر و لوازم آرایش ساز کورکورانه پیروی کرد.

 کوروش کبیر همراه با همسرش کاسندان که بسیار به او علاقه داشت و بعد از مرگش نیز همسر دیگری اختیار نکرد. الگوی خوبی می تواند باشد برای جوانان امروزی.

این کارها همه جزئی از زمان و مکان می باشند و زرتشت آنها را به ما سپرده تا در برابر پیشرفت زمان انجام دهیم او به جای آنکه وارد جزئیاتی شود که پس از گذشت زمان از کار افتد و کهنه گردد و فراموش شود ما را می گوید که به دانش و بینش روی آوریم و آن را راهنمای خود گماریم. با این همه چون کسانی پافشاری می نمایند تا بدانند که آیا از آنچه که زرتشت گفته و یا دیگران درباره وی گفته اند چیزی در این باره می توان یافت ناچار می گوییم که در گات ها زناشویی کاری بس ستوده به شمار آمده ولی درباره این که چه کسی را به همسری گیرد چیزی گفته نشده و باز می گوییم که انگیزه آن هم روشن است.چگونگی زناشویی بسته به زمان و مکان است و در این بار باید از دانش پیروی کرد.

در داستان هایی که درباره زندگی زرتشت و یارانش در دست داریم از پدر و مادر و زن و فرزند و خویشاوند آنان کمابیش می دانیم ولی در هیچ جا اشاره به زناشویی با خویشاوندان نشده و برعکس چنان پیداست که بیشتر آنها از دور همسر گرفتند. پدر زرتشت از شهری بود و مادرش از شهری دیگر و این نیک نشان می دهد که آن دو از هم چه اندازه دور بوده اند. از ۳ زنی که به زرتشت وابسته اند هیچ کدام را از خویشاوندان آن ندانسته اند بلکه هووی را از خاندان فرشوشتر گفته اند. از ۳ دختر و پسر تنها درباره پوروچیستا و زندگی زناشویی وی سخن رفته ولی در اندرزهایی که پدر به او می دهد نمی توانیم بدانیم شوهر آینده او کیست. آنان که نوشته اند که زرتشت دختر فرشوشتر را به زنی گرفت و دختر خود را به جاماسب برادر وی داد این را نیز یاد آور شده اند که پوروچیستا دختر هووی نبود و از زن دیگر زرتشت بود پس باز هم خویشاوندگیری در میان نبود.

مدیوماه اسپنتمان را پسر عموی زرتشت نوشته اند و او نخستین کسی است که به دین بهی گروید.نه تنها در آن زمان بلکه در این زمان هم چنین کسی بیش از همه شایستگی دامادی عموزاده خود را دارد ولی چنین کار ((بس روا)) را به او نسبت نداده اند و ما از همسر وی هیچ آگاه نمی باشیم. گشتاسب و یگانه زن وی ((هتوسا ــ hutosa )) از یک خاندتن نوشته اند ولی به گفته رام یشت (۳۵) او برای خود برادرانی داشت و از زندگانی مرفهی برخوردار بود و سپس فریفته گشتاسب شد و به همسری وی در آمده به خانه وی رفت. آیا دختر عمو و پسر عمو و یا از هم دورتر؟ نمی دانیم.

نوشته های پهلوی و روایات پازند خویشاوندگیری را کاری بس پسندیده و بایسته می دانند و همواره آن را سفارش می کنند ولی حتی برای یک بار هم ننوشته اند زرتشت و یارانش به این کار تن داده اند.پیداست که یک نمونه در دست نداشتند وگرنه چه شاخ و برگ هایی که بر آن نمی چسباندند!!!!

چون نام خویشاوندگیری پهلوی و روایات به میان آمد به یاد ((ختودت)) افتادیم ولی ما را به آنچه که در این باره گفته اند و می گویند کاری نیست.ما اینجا می خواهیم بدانیم زرتشت و یارانش چه گفته یا چه کرده اند. تا اینجا که دیدیم از خویشاوندگیری خبری نبود و اکنون می پردازیم به این واژه که درباره آن آن همه جنجال شده و می شود واژه ((خیتودث ــ xvaetva datha )) پنج بار در اوستا به کار برده شده (یسن ۹ـ۱۲ وسپرد ۳-۳ گاه ۴ـ۷ ) و دوبار هم در وندیداد (۸ـ۱۳) معنی لفظی آن ((خود دهنده )) است و اگر با کمک سنسکریت معنی اصطلاحی را به دست آوریم ((خودمختاری بخش یا آزادگی بخش)) می شود و این معنی یا جمله هایی که این واژه در آنها به کار برده شده خوب جور می آید تا آنکه معنی آن را خویشاوندگیری انگاریم به طور نمونه می گوید:((دین بهی مزدایسنی (که) براندازه ی یوغ بردگی و بر زمین گذارنده ی جنگ ابراز و دهنده آزادی (است) (یسن ۱۲ـ۹) و یا ((جوان نیک اندیش و نیک گفتار و نیک کردار و نیک دین و سخنور و آزادگی بخش و درخشنده انجام و بسیار دانا و کار آزموده...(وسپرد ۳-۳ و گاه ۴-۷ ) اکنون اگر تنها برای آنکه در پهلوی چنان گرفته شده اصطلاح ((خویشاوندگیر)) یا ((کسی که از خویشاوندان همسر گیرد)) را به جای ((آزادی بخش بگذاریم خودمان پی خواهیم برد که به چه اندازه بی جا و ناجور می ماند. در جای دیگر نشنان دادیم که چگونه معنی های پرت پل چنوت و چند پهلو و دورزخ هایی آفریده اند! این هم یکی از آن پرتگاه ها دیده می شود ولی هرچه باشد درخور آن است که دانشمندان بنشینند و بپژوهند تا روشن گردد که چگونه این واژه ((برای خویشاوندگیری)) برگزیده شد.

با آن همه که می دانیم وندیداد در زمانی نوشته شده که بسیاری از اصطلاحات پرت اشکانیان و ساسانیان روا بود و هرچند که بندی که در آن این واژه به صورت مذکر و مونث و در صیغه جمع به کار برده شده خنده آور و برای کسانی شرم آور است بهتر است آن را هم نگاهی کنیم که البته معنی آن خوب روشن نیست ولی چنان دیده می شود که آن هم برای مردان و زنان آمده که نباید با پیشاب آنان تن و موی لاش کشان را شست بلکه از پیشاب چهارپایان کوچک و بزرگ استفاده کرد و می توان گفت خواست این بوده که فقط و فقط با پیشاب چهارپایان ناپاکی لاش کشی را بایستی زدود و حتی با پیشاب مردان و زنان آزاده زرتشتی نبایستی چنین کاری را کرد که تا چه برسد به پیشاب کسانی که دروند و نازرتشتی باشند. به هرسان باز می گوییم که نه تنها در گات ها بلکه در سراسر اوستایی که در دست داریم کوچک ترین اشاره یی درباره زناشویی با خویشاوندان چه دور و چه نزدیک نشده است.

*برگرفته از کتاب ((زرتشت و دین بهی)) تالیف دکتر علی اکبر جعفری

نوشته شده توسط شهریار در پنجشنبه نهم شهریور 1385 ساعت 18:21 | پيوند پايا |

امروز چهارمین سال درگذشت فرهاد مهراد است.در عرصه هنر موسیقی هنرمند همواره سه عنصر انتخاب شعر مناسب موسیقی هماهنگ و اجرای خوب اثری زیبا خلق نموده اما فرهاد از این نیز فراتر رفته بود. عامل ارزشمندی کار ایشان در این بود که خود فی نفسه انسانی والا و ارجمند و جایگاهی به مراتب بالاتر از هنرش داشت.یکی از مشخصه های هنر آرمانی حرکت کردن در فراسوی پیشی گرفتن از زمان خلق خود بود و این خود راز ماندگاری هنر است و ترانه فرهاد دارای چنین ویژگی است. چه ترانه هایی که او در دهه های ۴۰ و ۵۰ اجرا کرده و هنوز مورد علاقه نسل های بعد از خود است(حتی نسل حاضر) خصوصا جوانان با توجه به فاصله زمانی که با خالق اثر داشته و خالی بودن ذهن آنان از این هنرمند و نداشتن خاطره ای از او که خود عامل تعلق خاطر و پیوستگی است با علاقه به کارهای او گوش می دهند زمزمه اش می کنند و به خاطر می سپارند و این خود یعنی هنری بدون تاریخ مصرف..ناب...که فضا و زمان را در نوردیده و آوانگارد و پیشرو است.بی شک سنگ بنای فرهنگ و هنر هر کشور را هنرمندان مبارز تشکیل می دهند و موجب دوام و استواری آن نیز هستند.سوال اینجاست چرا بعد از انقلاب از هنر او استقبال نشده و به انزوا فرو رفت؟

گربه های سیاهی ((Black cats )) را پایه ریزی می کند که امروز هم پابرجاست. پابرجاست چون ایران پابرجاست.

فرهاد در آثار خود همیشه شعر و موسیقی را به دنبال خود می کشید قوام می بخشید و ارزش می داد و جاودانه می ساخت. حتی پس از مرگ هم در گوشه گورستان پرلاشز با بزرگانی چون مارسل روست ــ جیمز موریسون ــ ساعدی و هدایت در دل سرد خاک آرام گرفت.

ترانه های او که اوج خودیابیست از شنبه سیاهی صحبت می کند:

شنبه روز بدی بود

روز بی حوصلگی

وقت خوبی که می شد غزلی تازه بگی..

از انسان بی هویت صحبت می کند:

غروب سه شنبه خاکستری بود

همه انگار نوک کوه رفته بودند

به خودم هی زدم از اینجا برو

اما موش خورده شناسنامه من

از جمعه سیاهی صحبت می کرد:

نفسم در نمی یاد

جمعه ها سر نمی یاد

جمعه روز رفتن

موسم دل کندن

داره از ابر سیاه خون می چکه

جمعه ها خون جای بارون می چگه

به گفته پوران گلفام همسر فرهاد فرهاد دارای حالتی جدی محکم و خشم آلود بود تلخ می خواند اما ذلیل نمی خواند ضجه نمی زد فریاد می زد و از کسی تقلید نمی کرد.

وحید امیری شعر وصیت را در سوگ فرهاد اینچنین نوشته است:

خدایا
مرا مثل هندو
مرا مثل بودا بسوزان
و خاکستر آخرین نغمه های مرا
بر سر خاک مرده بپاش
بر سر خاک بی معرفت
که تا آخرین لحظه حالی نپرسید از من.
من از نسل فرهاد و فریاد بودم
درخت تنم را بسوزان
کمی از صدای مرا در دل بیستون دفن کن
کنار صداهایی از جنس فرهاد و فریاد.
خدایا
مرا مثل هندو
مرا مثل بودا
غریبانه
در غربت رنگ ها و صداها بسوزان
و خاکستر آخرین نغمه های مرا
بر سر خاک مرده بپاش
به آقای شب هم بگو که خطر رفع شد
من مرده ام !
وحید امیری / 10 شهریور 1381

او نمرده است مگر زندگي هنرمند در اثرش معني نمي شود؟ پس او مي ماند.تا روزي كه جمعه باشد او زنده است.گنجشگك اشي مشي پرواز مي كند...نمي ميرد.

یادش گرامی

نوشته شده توسط شهریار در سه شنبه هفتم شهریور 1385 ساعت 23:58 | پيوند پايا |
                                                  

با درود بر دوستان گرامی بنده در جشن تیرگان به شما قول دادم که داستان ماهی سیاه کوچولو صمد بهرنگی را برای شما بیاورم حالا به قول خود عمل کردم:               

ماهي سياه کوچولو

شب چله بود. ته دريا ماهي پير دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هايش را دور خودش جمع کرده بود و براي آنها قصه مي گفت:
«يکي بود يکي نبود. يک ماهي سياه کوچولو بود كه با مادرش در جويباري زندگي مي کرد.اين جويبار از ديواره هاي سنگي کوه بيرون مي زد و در ته دره روان مي شد.
خانه ي ماهي کوچولو و مادرش پشت سنگ سياهي بود؛ زير سقفي از خزه. شب ها ، دوتايي زير خزه ها مي خوابيدند. ماهي کوچولو حسرت به دلش مانده بود که يک دفعه هم که شده، مهتاب را توي خانه شان ببيند!
مادر و بچه ، صبح تا شام دنبال همديگر مي افتادند و گاهي هم قاطي ماهي هاي ديگر مي شدند و تند تند ، توي يک تکه جا ، مي رفتند وبر مي گشتند. اين بچه يکي يک دانه بود - چون از ده هزار تخمي که مادر گذاشته بود - تنها همين يک بچه سالم در آمده بود.
چند روزي بود که ماهي کوچولو تو فکر بود و خيلي کم حرف مي زد. با تنبلي و بي ميلي از اين طرف به آن طرف مي رفت و بر مي گشت و بيشتر وقت ها هم از مادرش عقب مي افتاد. مادر خيال ميکرد بچه اش کسالتي دارد که به زودي برطرف خواهد شد ، اما نگو که درد ماهي سياه از چيز ديگري است!
يک روز صبح زود، آفتاب نزده ، ماهي کوچولو مادرش را بيدار کرد و گفت:
«مادر، مي خواهم با تو چند کلمه يي حرف بزنم».
مادر خواب آلود گفت:« بچه جون ، حالا هم وقت گير آوردي! حرفت را بگذار براي بعد ، بهتر نيست برويم گردش؟ »
ماهي کوچولو گفت:« نه مادر ، من ديگر نمي توانم گردش کنم. بايد از اينجا بروم.»
مادرش گفت :« حتما بايد بروي؟»
ماهي کوچولو گفت: « آره مادر بايد بروم.»
مادرش گفت:« آخر، صبح به اين زودي کجا مي خواهي بروي؟»
ماهي سياه کوچولو گفت:« مي خواهم بروم ببينم آخر جويبار کجاست. مي داني مادر ، من ماه هاست تو اين فکرم که آخر جويبار کجاست و هنوز که هنوز است ، نتوانسته ام چيزي سر در بياورم. از ديشب تا حالا چشم به هم نگذاشته ام و همه اش فکر کرده ام. آخرش هم تصميم گرفتم خودم بروم آخر جويبار را پيدا کنم. دلم مي خواهد بدانم جاهاي ديگر چه خبرهايي هست.»
مادر خنديد و گفت:« من هم وقتي بچه بودم ، خيلي از اين فکرها مي کردم. آخر جانم! جويبار که اول و آخر ندارد ؛همين است که هست! جويبار هميشه روان است و به هيچ جايي هم نمي رسد.»
ماهي سياه کوچولو گفت:« آخر مادر جان ، مگر نه اينست که هر چيزي به آخر مي رسد؟ شب به آخر مي رسد ، روز به آخر مي رسد؛ هفته ، ماه ، سال...... »
مادرش ميان حرفش دويد و گفت:« اين حرفهاي گنده گنده را بگذار کنار، پاشو برويم گردش. حالا موقع گردش است نه اين حرف ها!»
ماهي سياه کوچولو گفت:« نه مادر ، من ديگر از اين گردش ها خسته شده ام ، مي خواهم راه بيفتم و بروم ببينم جاهاي ديگر چه خبرهايي هست. ممکن است فکر کني که يك کسي اين حرفها را به ماهي کوچولو ياد داده ، اما بدان که من خودم خيلي وقت است در اين فکرم. البته خيلي چيزها هم از اين و آن ياد گرفته ام ؛ مثلا اين را فهميده ام که بيشتر ماهي ها، موقع پيري شکايت مي کنند که زندگيشان را بيخودي تلف کرده اند. دايم ناله و نفرين مي کنند و از همه چيز شکايت دارند. من مي خواهم بدانم که ، راستي راستي زندگي يعني اينکه توي يک تکه جا ، هي بروي و برگردي تا پير بشوي و ديگر هيچ ، يا اينکه طور ديگري هم توي دنيا مي شود زندگي کرد؟.....»
وقتي حرف ماهي کوچولو تمام شد ، مادرش گفت:« بچه جان! مگر به سرت زده ؟ دنيا!..... دنيا!.....دنيا ديگر يعني چه ؟ دنيا همين جاست که ما هستيم ، زندگي هم همين است که ما داريم...»
در اين وقت ، ماهي بزرگي به خانه ي آنها نزديک شد و گفت:« همسايه، سر چي با بچه ات بگو مگو مي کني ، انگار امروز خيال گردش کردن نداريد؟»
مادر ماهي ، به صداي همسايه ، از خانه بيرون آمد و گفت :« چه سال و زمانه يي شده! حالا ديگر بچه ها مي خواهند به مادرهاشان چيز ياد بدهند.»
همسايه گفت :« چطور مگر؟»
مادر ماهي گفت:« ببين اين نيم وجبي کجاها مي خواهد برود! دايم ميگويد مي خواهم بروم ببينم دنيا چه خبرست! چه حرف ها ي گنده گنده يي!»
همسايه گفت :« کوچولو ، ببينم تو از کي تا حالا عالم و فيلسوف شده اي و ما را خبر نکرده اي؟»
ماهي کوچولو گفت :« خانم! من نمي دانم شما «عالم و فيلسوف» به چه مي گوييد. من فقط از اين گردش ها خسته شده ام و نمي خواهم به اين گردش هاي خسته کننده ادامه بدهم و الکي خوش باشم و يک دفعه چشم باز کنم ببينم مثل شماها پير شده ام و هنوز هم همان ماهي چشم و گوش بسته ام که بودم.»
همسايه گفت:« وا ! ... چه حرف ها!»
مادرش گفت :« من هيچ فکر نمي کردم بچه ي يکي يک دانه ام اينطوري از آب در بيايد. نمي دانم کدام بدجنسي زير پاي بچه ي نازنينم نشسته!»
ماهي کوچولو گفت:« هيچ کس زير پاي من ننشسته. من خودم عقل و هوش دارم و مي فهمم، چشم دارم و مي بينم.»
همسايه به مادر ماهي کوچولو گفت:« خواهر ، آن حلزون پيچ پيچيه يادت مي آيد؟»
مادر گفت:« آره خوب گفتي ، زياد پاپي بچه ام مي شد. بگويم خدا چکارش کند!»
ماهي کوچولو گفت:« بس کن مادر! او رفيق من بود.»
مادرش گفت:« رفاقت ماهي و حلزون ، ديگر نشنيده بوديم!»
ماهي کوچولو گفت:« من هم دشمني ماهي و حلزون نشنيده بودم، اما شماها سر آن بيچاره را زير آب کرديد.»
همسايه گفت:« اين حرف ها مال گذشته است.»
ماهي کوچولو گفت:« شما خودتان حرف گذشته را پيش کشيديد.»
مادرش گفت:« حقش بود بکشيمش ، مگر يادت رفته اينجا و آنجا که مي نشست چه حرف هايي مي زد؟»
ماهي کوچولو گفت:« پس مرا هم بکشيد ، چون من هم همان حرف ها را مي زنم.»
چه دردسرتان بدهم! صداي بگو مگو ، ماهي هاي ديگر را هم به آنجا کشاند. حرف هاي ماهي کوچولو همه را عصباني کرده بود. يکي از ماهي پيره ها گفت:« خيال کرده اي به تو رحم هم مي کنيم؟»
ديگري گفت:« فقط يک گوشمالي کوچولو مي خواهد!»
مادر ماهي سياه گفت:« برويد کنار ! دست به بچه ام نزنيد!»
يکي ديگر از آنها گفت:« خانم! وقتي بچه ات را، آنطور که لازم است تربيت نمي کني ، بايد سزايش را هم ببيني.»
همسايه گفت:« من که خجالت مي کشم در همسايگي شما زندگي کنم.»
ديگري گفت:« تا کارش به جاهاي باريک نکشيده ، بفرستيمش پيش حلزون پيره.»
ماهي ها تا آمدند ماهي سياه کوچولو را بگيرند ، دوستانش او را دوره کردند و از معرکه بيرونش بردند. مادر ماهي سياه توي سر و سينه اش مي زد و گريه مي کرد و مي گفت:« واي ، بچه ام دارد از دستم مي رود. چکار کنم؟ چه خاکي به سرم بريزم؟»
ماهي کوچولو گفت:« مادر! براي من گريه نکن ، به حال اين پير ماهي هاي درمانده گريه کن.»
يکي از ماهي ها از دور داد کشيد :« توهين نکن ، نيم وجبي!»
دومي گفت:« اگر بروي و بعدش پشيمان بشوي ، ديگر راهت نمي دهيم!»
سومي گفت:« اين ها هوس هاي دوره ي جواني است، نرو!»
چهارمي گفت:« مگر اينجا چه عيبي دارد؟»
پنجمي گفت:« دنياي ديگري در کار نيست ، دنيا همين جاست، برگرد!»
ششمي گفت:« اگر سر عقل بيايي و برگردي ، آنوقت باورمان مي شود که راستي راستي ماهي فهميده يي هستي.»
هفتمي گفت:« آخر ما به ديدن تو عادت کرده ايم.....»
مادرش گفت:« به من رحم کن، نرو!.....نرو!»
ماهي کوچولو ديگر با آن ها حرفي نداشت. چند تا از دوستان هم سن و سالش او را تا آبشار همراهي کردند و از آنجا برگشتند. ماهي کوچولو وقتي از آنها جدا مي شد گفت:« دوستان ، به اميد ديدار! فراموشم نکنيد.»
دوستانتش گفتند:« چطور ميشود فراموشت کنيم ؟ تو ما را از خواب خرگوشي بيدار کردي ، به ما چيزهايي ياد دادي که پيش از اين حتي فکرش را هم نکرده بوديم. به اميد ديدار ، دوست دانا و بي باک!»
ماهي کوچولو از آبشار پايين آمد و افتاد توي يک برکه ي پر آب. اولش دست و پايش را گم کرد ، اما بعد شروع کرد به شنا کردن و دور برکه گشت زدن. تا آنوقت نديده بود که آنهمه آب ، يکجا جمع بشود. هزارها کفچه ماهي توي آب وول مي خوردند.ماهي سياه کوچولو را که ديدند ، مسخره اش کردند و گفتند:« ريختش را باش! تو ديگر چه موجودي هستي؟»
ماهي ، خوب وراندازشان کرد و گفت :« خواهش ميکنم توهين نکنيد. اسم من ماهي سياه کوچولو است. شما هم اسمتان را بگوييد تا با هم آشنا بشويم.»
يکي از کفچه ماهي ها گفت:« ما همديگر را کفچه ماهي صدا مي کنيم.»
ديگري گفت:« داراي اصل و نسب.»
ديگري گفت:« از ما خوشگل تر، تو دنيا پيدا نمي شود.»
ديگري گفت:« مثل تو بي ريخت و بد قيافه نيستيم.»
ماهي گفت:« من هيچ خيال نمي کردم شما اينقدر خودپسند باشيد. باشد، من شما را مي بخشم ، چون اين حرفها را از روي ناداني مي زنيد.»
کفچه ماهي ها يکصدا گفتند:« يعني ما نادانيم؟»
ماهي گفت: « اگر نادان نبوديد ، مي دانستيد در دنيا خيلي هاي ديگر هم هستند که ريختشان براي خودشان خيلي هم خوشايند است! شما حتي اسمتان هم مال خودتان نيست.»
کفچه ماهي ها خيلي عصباني شدند ، اما چون ديدند ماهي کوچولو راست مي گويد ، از در ديگري در آمدند و گفتند:
« اصلا تو بيخود به در و ديوار مي زني .ما هر روز ، از صبح تا شام دنيا را مي گرديم ، اما غير از خودمان و پدر و مادرمان ، هيچکس را نمي بينيم ، مگر کرم هاي ريزه که آنها هم به حساب نمي آيند!»
ماهي گفت:« شما که نمي توانيد از برکه بيرون برويد ، چطور ازدنيا گردي دم مي زنيد؟»
کفچه ماهي ها گفتند:« مگر غير از برکه ، دنياي ديگري هم داريم؟»
ماهي گفت:« دست کم بايد فکر کنيد که اين آب از کجا به اينجا مي ريزد و خارج از آب چه چيزهايي هست.»
کفچه ماهي ها گفتند:« خارج از آّب ديگر کجاست؟ ما که هرگز خارج از آب را نديده ايم! هاها...هاها.... به سرت زده بابا!»
ماهي سياه کوچولو هم خنده اش گرفت. فکر کرد که بهتر است کفچه ماهي ها را به حال خودشان بگذارد و برود. بعد فکر کرد بهترست با مادرشان هم دو کلمه يي حرف بزند ، پرسيد:« حالا مادرتان کجاست؟»
ناگهان صداي زير قورباغه اي او را از جا پراند.
قورباغه لب برکه ، روي سنگي نشسته بود. جست زد توي آب و آمد پيش ماهي و گفت:« من اينجام ، فرمايش؟»
ماهي گفت:« سلام خانم بزرگ!»
قورباغه گفت:« حالا چه وقت خودنمائي است ، موجود بي اصل و نسب! بچه گير آورده يي و داري حرف هاي گنده گنده مي زني ، من ديگر آنقدرها عمر کرده ام که بفهمم دنيا همين برکه است. بهتر است بروي دنبال کارت و بچه هاي مرا از راه به در نبري.»
ماهي کوچولو گفت:« صد تا از اين عمرها هم كه بکني ، باز هم يک قورباغه ي نادان و درمانده بيشتر نيستي.»
قورباغه عصباني شد و جست زد طرف ماهي سياه کوچولو. ماهي تکان تندي خورد و مثل برق در رفت و لاي و لجن و کرم هاي ته برکه را به هم زد.
دره پر از پيچ و خم بود. جويبار هم آبش چند برابر شده بود ، اما اگر مي خواستي از بالاي کوه ها ته دره را نگاه کني ، جويبار را مثل نخ سفيدي مي ديدي. يک جا تخته سنگ بزرگي از کوه جداشده بود و افتاده بود ته دره و آب را دو قسمت کرده بود. مارمولک درشتي ، به اندازه ي کف دست ، شکمش را به سنگ چسبانده بود. از گرمي آفتاب لذت مي برد و نگاه مي کرد به خرچنگ گرد و درشتي که نشسته بود روي شن هاي ته آب ، آنجا که عمق آب کمتر بود و داشت قورباغه يي را که شکار کرده بود ، مي خورد. ماهي کوچولو ناگهان چشمش افتاد به خرچنگ و ترسيد. از دور سلامي کرد. خرچنگ چپ چپ به او نگاهي کرد و گفت:
« چه ماهي با ادبي! بيا جلو کوچولو ، بيا!»
ماهي کوچولو گفت:« من مي روم دنيا را بگردم و هيچ هم نمي خواهم شکار جنابعالي بشوم.»
خرچنگ گفت:« تو چرا اينقدر بدبين و ترسويي ، ماهي کوچولو؟»
ماهي گفت: “من نه بدبينم و نه ترسو . من هر چه را که چشمم مي بيند و عقلم مي گويد ، به زبان مي آورم.»
خرچنگ گفت:« خوب ، بفرماييد ببينم چشم شما چه ديد و عقلتان چه گفت که خيال کرديد ما مي خواهيم شما را شکار کنيم؟»
ماهي گفت:« ديگر خودت را به آن راه نزن!»
خرچنگ گفت:« منظورت قورباغه است؟ تو هم که پاک بچه شدي بابا! من با قورباغه ها لجم و براي همين شکارشان مي کنم. مي داني ، اين ها خيال مي کنند تنها موجود دنيا هستند و خوشبخت هم هستند ، و من مي خواهم بهشان بفهمانم که دنيا واقعا‏ً دست کيست! پس تو ديگر نترس جانم ، بيا جلو ، بيا !»
خرچنگ اين حرف ها را گفت و پس پسکي راه افتاد طرف ماهي کوچولو. آنقدر خنده دار راه مي رفت که ماهي ، بي اختيار خنده اش گرفت و گفت:« بيچاره! تو که هنوز راه رفتن بلد نيستي ، از کجا مي داني دنيا دست کيست؟»
ماهي سياه از خرچنگ فاصله گرفت. سايه يي بر آب افتاد و ناگهان، ضربه ي محکمي خرچنگ را توي شن ها فرو کرد. مارمولک از قيافه ي خرچنگ چنان خنده اش گرفت که ليز خورد و نزديك بود خودش هم بيفتد توي آب. خرچنگ ، ديگر نتوانست بيرون بيايد. ماهي کوچولو ديد پسر بچه ي چوپاني لب آب ايستاده و به او و خرچنگ نگاه مي کند. يک گله بز و گوسفند به آب نزديک شدند و پوزه هايشان را در آب فرو کردند. صداي مع مع و بع بع دره راپر کرده بود.
ماهي سياه کوچولو آنقدر صبر کرد تا بزها و گوسفندها آبشان را خوردند و رفتند. آنوقت ، مارمولک را صدا زد و گفت:
«مارمولک جان! من ماهي سياه کوچولويي هستم که مي روم آخر جويبار را پيدا کنم . فکر مي کنم تو جانور عاقل و دانايي باشي ، اينست که مي خواهم چيزي از تو بپرسم.»
مارمولک گفت:« هر چه مي خواهي بپرس.»
ماهي گفت:« در راه ، مرا خيلي از مرغ سقا و اره ماهي و پرنده ي ماهيخوار مي ترساندند ، اگر تو چيزي درباره ي اين ها مي داني ، به من بگو.»
مارمولک گفت:« اره ماهي و پرنده ي ماهيخوار، اين طرف ها پيداشان نمي شود ، مخصوصاً اره ماهي که توي دريا زندگي مي کند. اما سقائک همين پايين ها هم ممکن است باشد. مبادا فريبش را بخوري و توي کيسه اش بروي.»
ماهي گفت :« چه کيسه اي؟»
مارمولک گفت:« مرغ سقا زير گردنش کيسه اي دارد که خيلي آب مي گيرد. او در آب شنا مي کند و گاهي ماهي ها ، ندانسته ، وارد کيسه ي او مي شوند و يکراست مي روند توي شکمش. البته اگر مرغ سقا گرسنه اش نباشد ، ماهي ها را در همان کيسه ذخيره مي کند که بعد بخورد.»
ماهي گفت:« حالا اگر ماهي وارد کيسه شد ، ديگر راه بيرون آمدن ندارد؟»
مارمولک گفت:« هيچ راهي نيست ، مگر اينکه کيسه را پاره کند. من خنجري به تو مي دهم که اگر گرفتار مرغ سقا شدي ، اين کار را بکني.»
آنوقت، مارمولک توي شكاف سنگ خزيد و با خنجر بسيار ريزي برگشت.
ماهي كوچولو خنجر را گرفت و گفت:« مارمولك جان! تو خيلي مهرباني. من نمي دانم چطوري از تو تشكر كنم.»
مارمولک گفت:« تشکر لازم نيست جانم! من از اين خنجرها خيلي دارم. وقتي بيکار مي شوم ، مي نشينم از تيغ گياه ها خنجر مي سازم و به ماهي هاي دانايي مثل تو مي دهم.»
ماهي گفت:« مگر قبل از من هم ماهي يي از اينجا گذشته؟»
مارمولک گفت:« خيلي ها گذشته اند! آن ها حالا ديگر براي خودشان دسته اي شده اند و مرد ماهيگير را به تنگ آورده اند.»
ماهي سياه گفت:« مي بخشي که حرف ، حرف مي آورد. اگر به حساب فضولي ام نگذاري ، بگو ببينم ماهيگير را چطور به تنگ آورده اند؟»
مارمولک گفت:« آخر نه که با همند ، همينکه ماهي گير تور انداخت ، وارد تور مي شوند و تور را با خودشان مي کشند و مي برند ته دريا.»
مارمولک گوشش را گذاشت روي شکاف سنگ و گوش داد و گفت: « من ديگر مرخص مي شوم ، بچه هايم بيدار شده اند.»
مارمولک رفت توي شکاف سنگ. ماهي سياه ناچار راه افتاد. اما همينطور سئوال پشت سر سئوال بود که دايم از خودش مي کرد:« ببينم ، راستي جويبار به دريا مي ريزد؟ نکند که سقائک زورش به من برسد؟ راستي ، اره ماهي دلش مي آيد هم جنس هاي خودش را بكشد و بخورد؟ پرنده ي ماهيخوار، ديگر چه دشمني با ما دارد؟
ماهي کوچولو، شنا کنان ، مي رفت و فکر مي کرد. در هر وجب راه چيز تازه اي مي ديد و ياد مي گرفت. حالا ديگر خوشش مي آمد که معلق زنان از آبشارها پايين بيفتد و باز شنا کند. گرمي آفتاب را بر پشت خود حس مي کرد و قوت مي گرفت.
يک جا آهويي با عجله آب مي خورد. ماهي کوچولو سلام کرد و گفت:
«آهو خوشگله ، چه عجله اي داري؟»
آهو گفت:« شکارچي دنبالم کرده ، يک گلوله هم بهم زده ، ايناهاش.»
ماهي کوچولو جاي گلوله را نديد اما از لنگ لنگان دويدن آهو فهميد که راست مي گويد. يک جا لاک پشت ها در گرماي آفتاب چرت مي زدند و جاي ديگر قهقهه ي کبک ها توي دره مي پيچيد. عطرعلف هاي کوهي در هوا موج مي زد و قاطي آب مي شد.
بعد از ظهر به جايي رسيد که دره پهن مي شد و آب از وسط بيشه يي مي گذشت. آب آنقدر زيآد شده بود که ماهي سيآه ، راستي راستي ، کيف مي کرد. بعد هم به ماهي هاي زيادي برخورد. از وقتي که از مادرش جدا شده بود ، ماهي نديده بود. چند تا ماهي ريزه دورش را گرفتند و گفتند:« مثل اينکه غريبه اي ، ها؟»
ماهي سياه گفت:« آره غريبه ام. از راه دوري مي آيم.»
ماهي ريزه ها گفتند:« کجا مي خواهي بروي؟»
ماهي سياه گفت:« مي روم آخر جويبار را پيدا کنم.»
ماهي ريزه ها گفتند:« کدام جويبار؟»
ماهي سياه گفت:« همين جويباري که توي آن شنا مي کنيم.»
ماهي ريزه ها گفتند:« ما به اين مي گوييم رودخانه.»
ماهي سياه چيزي نگفت. يکي از ماهي هاي ريزه گفت:« هيچ مي داني مرغ سقا نشسته سر راه ؟»
ماهي سياه گفت:« آره ، مي دانم.»
يکي ديگر گفت:« اين را هم مي داني که مرغ سقا چه کيسه ي گل و گشادي دارد؟»
ماهي سياه گفت:« اين را هم مي دانم.»
ماهي ريزه گفت:« با اينهمه باز مي خواهي بروي؟»
ماهي سياه گفت:« آره ، هر طوري شده بايد بروم!»
به زودي ميان ماهي ها چو افتاد که: ماهي سياه کوچولويي از راه هاي دور آمده و مي خواهد برود آخر رودخانه را پيدا کند و هيچ ترسي هم از مرغ سقا ندارد! چند تا از ماهي ريزه ها وسوسه شدند که با ماهي سياه بروند، اما از ترس بزرگترها صداشان در نيامد. چند تا هم گفتند:« اگر مرغ سقا نبود ، با تو مي آمديم ، ما از کيسه ي مرغ سقا مي ترسيم.»
لب رودخانه دهي بود. زنان و دختران ده توي رودخانه ظرف و لباس مي شستند. ماهي کوچولو مدتي به هياهوي آن ها گوش داد و مدتي هم آب تني بچه ها را تماشا کرد و راه افتاد. رفت و رفت و رفت، و باز هم رفت تا شب شد. زير سنگي گرفت خوابيد.نصف شب بيدار شد و ديد ماه ، توي آب افتاده و همه جا را روشن کرده است.
ماهي سياه کوچولو ماه را خيلي دوست داشت. شب هايي که ماه توي آب مي افتاد ، ماهي دلش مي خواست که از زير خزه ها بيرون بخزد و چند کلمه يي با او حرف بزند ، اما هر دفعه مادرش بيدار مي شد و او را زير خزه ها مي کشيد و دوباره مي خواباند.
ماهي کوچولو پيش ماه رفت و گفت:« سلام ، ماه خوشگلم!»
ماه گفت:« سلام ، ماهي سياه کوچولو! تو کجا اينجا کجا ؟»
ماهي گفت:« جهانگردي مي کنم.»
ماه گفت:« جهان خيلي بزرگ ست ، تو نمي تواني همه جا را بگردي.»
ماهي گفت:« باشد ، هر جا كه توانستم ، مي روم.»
ماه گفت:« دلم مي خواست تا صبح پيشت بمانم. اما ابر سياه بزرگي دارد مي آيد طرف من که جلو نورم را بگيرد.»
ماهي گفت:« ماه قشنگ! من نور تو را خيلي دوست دارم ، دلم مي خواست هميشه روي من بتابد.»
ماه گفت:« ماهي جان! راستش من خودم نور ندارم. خورشيد به من نور مي دهد و من هم آن را به زمين مي تابانم . راستي تو هيچ شنيده يي که آدم ها مي خواهند تا چند سال ديگر پرواز کنند بيايند روي من بنشينند؟»
ماهي گفت:« اين غير ممکن است.»
ماه گفت:« کار سختي است ، ولي آدم ها هر کار دلشان بخواهد ...»
ماه نتوانست حرفش را تمام کند. ابر سياه رسيد و رويش را پوشاند و شب دوباره تاريک شد و ماهي سياه ، تک و تنها ماند. چند دقيقه ، مات و متحير ، تاريکي را نگاه کرد. بعد زير سنگي خزيد و خوابيد.
صبح زود بيدار شد. بالاي سرش چند تا ماهي ريزه ديد که با هم پچ پچ مي کردند. تا ديدند ماهي سياه بيدار شد ، يکصدا گفتند:« صبح به خير!»
ماهي سياه زود آن ها را شناخت و گفت:« صبح به خير! بالاخره دنبال من راه افتاديد!»
يکي از ماهي هاي ريزه گفت:« آره ، اما هنوز ترسمان نريخته.»
يکي ديگر گفت:« فکر مرغ سقا راحتمان نمي گذارد.»
ماهي سياه گفت:« شما زيادي فکر مي کنيد. همه اش که نبايد فکر کرد. راه که بيفتيم ، ترسمان به کلّي مي ريزد.»
اما تا خواستند راه بيفتند ، ديدند که آب دور و برشان بالا آمد و سرپوشي روي سرشان گذاشته شد و همه جا تاريک شد و راه گريزي هم نماند. ماهي سياه فوري فهميد که در کيسه ي مرغ سقا گير افتاده اند.
ماهي سياه کوچولو گفت:« دوستان! ما در کيسه ي مرغ سقا گير افتاده ايم ، اما راه فرار هم به کلّي بسته نيست.»
ماهي ريزه ها شروع کردند به گريه و زاري ، يکيشان گفت:« ما ديگر راه فرار نداريم. تقصير توست که زير پاي ما نشستي و ما را از راه در بردي!»
يکي ديگر گفت:« حالا همه ي ما را قورت مي دهد و ديگر کارمان تمام است!»
ناگهان صداي قهقهه ي ترسناکي در آب پيچيد. اين مرغ سقا بود که مي خنديد. مي خنديد و مي گفت:« چه ماهي ريزه هايي گيرم آمده! هاهاهاهاها ... راستي که دلم برايتان مي سوزد! هيچ دلم نمي آيد قورتتان بدهم! هاهاهاهاها ...»
ماهي ريزه ها به التماس افتادند و گفتند:« حضرت آقاي مرغ سقا! ما تعريف شما را خيلي وقت پيش شنيده ايم و اگر لطف کنيد ، منقار مبارک را يک کمي باز کنيد که ما بيرون برويم ، هميشه دعاگوي وجود مبارک خواهيم بود!»
مرغ سقا گفت:« من نمي خواهم همين حالا شما را قورت بدهم. ماهي ذخيره دارم ، آن پايين را نگاه کنيد ....»
چند تا ماهي گنده و ريزه ته کيسه ريخته بود . ماهي هاي ريزه گفتند:« حضرت آقاي مرغ سقا! ما که کاري نکرده ايم ، ما بي گناهيم. اين ماهي سياه کوچولو ما را از راه در برده ...»
ماهي کوچولو گفت:« ترسوها ! خيال کرده ايد اين مرغ حيله گر ، معدن بخشايش است که اين طوري التماس مي کنيد؟»
ماهي هاي ريزه گفتند:« تو هيچ نمي فهمي چه داري مي گوئي. حالا مي بيني حضرت آقاي مرغ سقا چطور ما را مي بخشند و تو را قورت مي دهند!»
مرغ سقا گفت:« آره ، مي بخشمتان ، اما به يک شرط.»
ماهي هاي ريزه گفتند:« شرطتان را بفرماييد ، قربان!»
مرغ سقا گفت:« اين ماهي فضول را خفه کنيد تا آزادي تان را به دست بياوريد.»
ماهي سياه کوچولو خودش را کنار کشيد به ماهي ريزه ها گفت:« قبول نکنيد! اين مرغ حيله گر مي خواهد ما را به جان همديگر بيندازد. من نقشه اي دارم ...»
اما ماهي ريزه ها آنقدر در فکر رهائي خودشان بودند که فکر هيچ چيز ديگر را نکردند و ريختند سر ماهي سياه کوچولو. ماهي کوچولو به طرف کيسه عقب مي نشست و آهسته مي گفت:« ترسوها ،به هر حال گير افتاده ايد و راه فراري نداريد ، زورتان هم به من نمي رسد.»
ماهي هاي ريزه گفتند:« بايد خفه ات کنيم ، ما آزادي مي خواهيم!»
ماهي سياه گفت:« عقل از سرتان پريده! اگر مرا خفه هم بکنيد باز هم راه فراري پيدا نمي کنيد ، گولش را نخوريد!»
ماهي ريزه ها گفتند:« تو اين حرف را براي اين مي زني که جان خودت را نجات بدهي ، و گرنه ، اصلا فکر ما را نمي کني!»
ماهي سياه گفت:« پس گوش کنيد راهي نشانتان بدهم. من ميان ماهي هاي بيجان ، خود را به مردن مي زنم؛ آنوقت ببينيم مرغ سقا شما را رها خواهد کرد يا نه ، و اگر حرف مرا قبول نکنيد ، با اين خنجر همه تان را مي کشم يا کيسه را پاره پاره مي کنم و در مي روم و شما ...»
يکي از ماهي ها وسط حرفش دويد و داد زد:« بس کن ديگر! من تحمل اين حرف ها را ندارم ... اوهو ... اوهو ... اوهو ...»
ماهي سياه گريه ي او را که ديد ، گفت:« اين بچه ننه ي ناز نازي را چرا ديگر همراه خودتان آورديد؟»
بعد خنجرش را در آورد و جلو چشم ماهي هاي ريزه گرفت. آن ها ناچار پيشنهاد ماهي کوچولو را قبول کردند. دروغکي با هم زد و خوردي کردند ، ماهي سياه خود را به مردن زد و آن ها بالا آمدند و گفتند:« حضرت آقاي مرغ سقا ، ماهي سياه فضول را خفه کرديم ...»
مرغ سقا خنديد و گفت:« کار خوبي کرديد. حالا به پاداش همين کار، همه تان را زنده زنده قورت مي دهم که توي دلم يک گردش حسابي بکنيد!»
ماهي ريزه ها ديگر مجال پيدا نکردند. به سرعت برق از گلوي مرغ سقا رد شدند و کارشان ساخته شد.
اما ماهي سياه ، همان وقت ، خنجرش را کشيد و به يک ضربت ، ديواره ي کيسه را شکافت و در رفت. مرغ سقا از درد فريادي کشيد و سرش را به آب کوبيد ، اما نتوانست ماهي کوچولو را دنبال کند.
ماهي سياه رفت و رفت ، و باز هم رفت ، تا ظهر شد. حالا ديگر کوه و دره تمام شده بود و رودخانه از دشت همواري مي گذشت.از راست و چپ چند رودخانه ي کوچک ديگر هم به آن پيوسته بود و آبش را چند برابر کرده بود. ماهي سياه از فراواني آب لذت مي برد. ناگهان به خود آمد و ديد آب ته ندارد. اينور رفت ، آنور رفت ، به جايي برنخورد. آنقدر آب بود که ماهي کوچولو تويش گم شده بود! هر طور که دلش خواست شنا کرد و باز سرش به جائي نخورد. ناگهان ديد يک حيوان دراز و بزرگ مثل برق به طرفش حمله مي کند. يک اره ي دو دم جلو دهنش بود . ماهي کوچولو فکر کرد همين حالاست که اره ماهي تکه تکه اش بکند، زود به خود جنبيد و جا خالي کرد و آمد روي آب ، بعد از مدتي ، دوباره رفت زير آب که ته دريا را ببيند. وسط راه به يک گله ماهي برخورد – هزارها هزار ماهي ! از يکيشان پرسيد:« رفيق ، من غريبه ام ، از راه هاي دور مي آيم ، اينجا کجاست؟»
ماهي ، دوستانش را صدا زد و گفت:« نگاه کنيد! يکي ديگر ...»
بعد به ماهي سياه گفت:« رفيق ، به دريا خوش آمدي!»
يکي ديگر از ماهي ها گفت:« همه ي رودخانه ها و جويبارها به اينجا مي ريزند ، البته بعضي از آن ها هم به باتلاق فرو مي روند.»
يکي ديگر گفت:« هر وقت دلت خواست ، مي تواني داخل دسته ي ما بشوي.»
ماهي سياه کوچولو شاد بود که به دريا رسيده است. گفت:« بهتر است اول گشتي بزنم ، بعد بيايم داخل دسته ي شما بشوم. دلم مي خواهد اين دفعه که تور مرد ماهيگير را در مي بريد ، من هم همراه شما باشم.»
يکي از ماهي ها گفت:« همين زودي ها به آرزويت مي رسي، حالا برو گشتت را بزن ، اما اگر روي آب رفتي مواظب ماهيخوار باش که اين روزها ديگر از هيچ کس پروايي ندارد ، هر روز تا چهار پنج ماهي شکار نکند ، دست از سر ما بر نمي دارد.»
آنوقت ماهي سياه از دسته ي ماهي هاي دريا جدا شد و خودش به شنا کردن پرداخت. کمي بعد آمد به سطح دريا ، آفتاب گرم مي تابيد. ماهي سياه کوچولو گرمي سوزان آفتاب را در پشت خود حس مي کرد و لذت مي برد. آرام و خوش در سطح دريا شنا مي کرد و به خودش مي گفت:
« مرگ خيلي آسان مي تواند الان به سراغ من بيايد ، اما من تا مي توانم زندگي کنم نبايد به پيشواز مرگ بروم. البته اگر يک وقتي ناچار با مرگ روبرو شدم – که مي شوم – مهم نيست ، مهم اين است که زندگي يا مرگ من چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد ...»
ماهي سياه کوچولو نتوانست فکر و خيالش را بيشتر از اين دنبال کند. ماهيخوار آمد و او را برداشت و برد. ماهي کوچولو لاي منقار دراز ماهيخوار دست و پا مي زد ، اما نمي توانست خودش را نجات بدهد. ماهيخوار کمرگاه او را چنان سفت و سخت گرفته بود که داشت جانش در مي رفت! آخر ، يک ماهي کوچولو چقدر مي تواند بيرون از آب زنده بماند؟
ماهي فکر کرد که کاش ماهيخوار همين حالا قورتش بدهد تا دستکم آب و رطوبت داخل شکم او، چند دقيقه اي جلو مرگش را بگيرد. با اين فکر به ماهيخوار گفت:« چرا مرا زنده زنده قورت نمي دهي؟ من از آن ماهي هايي هستم که بعد از مردن ، بدنشان پر از زهر مي شود.»
ماهيخوار چيزي نگفت ، فکر کرد:« آي حقه باز! چه کلکي تو کارت است؟ نکند مي خواهي مرا به حرف بياوري که در بروي؟»
خشکي از دور نمايان شده بود و نزديکتر و نزديکتر مي شد. ماهي سياه فکر کرد:« اگر به خشکي برسيم ديگر کار تمام است.»
اين بود که گفت:
«مي دانم که مي خواهي مرا براي بچه ات ببري، اما تا به خشکي برسيم، من مرده ام و بدنم کيسه ي پر زهري شده. چرا به بچه هات رحم نمي کني؟»
ماهيخوار فکر کرد:« احتياط هم خوب كاري ست! تو را خودم ميخورم و براي بچه هايم ماهي ديگري شکار مي کنم ... اما ببينم ... کلکي تو کار نباشد؟ نه ، هيچ کاري نمي تواني بکني!»
ماهيخوار در همين فکرها بود که ديد بدن ماهي سياه ، شل و بيحرکت ماند. با خودش فکر کرد:
«يعني مُرده؟ حالا ديگر خودم هم نمي توانم او را بخورم. ماهي به اين نرم و نازکي را بيخود حرام کردم!»
اين بود که ماهي سياه را صدا زد که بگويد:« آهاي کوچولو! هنوز نيمه جاني داري که بتوانم بخورمت؟»
اما نتوانست حرفش را تمام کند. چون همينکه منقارش را باز کرد ، ماهي سياه جستي زد و پايين افتاد. ماهيخوار ديد بد جوري کلاه سرش رفته، افتاد دنبال ماهي سياه کوچولو. ماهي مثل برق در هوا شيرجه مي رفت، از اشتياق آب دريا ، بيخود شده بود و دهن خشکش را به باد مرطوب دريا سپرده بود. اما تا رفت توي آب و نفسي تازه کرد ، ماهيخوار مثل برق سر رسيد و اين بار چنان به سرعت ماهي را شکار کرد و قورت داد که ماهي تا مدتي نفهميد چه بلايي بر سرش آمده، فقط حس مي کرد که همه جا مرطوب و تاريک است و راهي نيست و صداي گريه مي آيد. وقتي چشم هايش به تاريکي عادت کرد ، ماهي بسيار ريزه يي را ديد که گوشه اي کز کرده بود و گريه مي کرد و ننه اش را مي خواست. ماهي سياه نزديک شد و گفت:
«کوچولو! پاشو درفکر چاره يي باش ، گريه مي کني و ننه ات را مي خواهي که چه؟»
ماهي ريزه گفت:« تو ديگر ... کي هستي؟ ... مگر نمي بيني دارم ... دارم از بين ... مي روم ؟ ... اوهو .. اوهو ... اوهو ... ننه ... من ... من ديگر نمي توانم با تو بيام تور ماهيگير را ته دريا ببرم ... اوهو ... اوهو!»
ماهي کوچولو گفت:« بس کن بابا ، تو که آبروي هر چه ماهي است ، پاک بردي!»
وقتي ماهي ريزه جلو گريه اش را گرفت ، ماهي کوچولو گفت:
« من مي خواهم ماهيخوار را بکشم و ماهي ها را آسوده کنم ، اما قبلا بايد تو را بيرون بفرستم که رسوايي بار نياوري.»
ماهي ريزه گفت:« تو که داري خودت مي ميري ، چطوري مي خواهي ماهيخوار را بکشي؟»
ماهي کوچولو خنجرش را نشان داد و گفت:
« از همين تو ، شکمش را پاره مي کنم، حالا گوش کن ببين چه مي گويم: من شروع مي کنم به وول خوردن و اينور و آنور رفتن ، که ماهيخوار قلقلکش بشود و همينکه دهانش باز شد و شروع کرد به قاه قاه خنديدن ، توبيرون بپر.»
ماهي ريزه گفت:« پس خودت چي؟»
ماهي کوچولو گفت:« فکر مرا نکن. من تا اين بدجنس را نکشم ، بيرون نمي آيم.»
ماهي سياه اين را گفت و شروع کرد به وول خوردن و اينور و آنور رفتن و شکم ماهيخوار را قلقلک دادن. ماهي ريزه دم در معده ي ماهيخوار حاضر ايستاده بود. تا ماهيخوار دهانش را باز کرد و شروع کرد به قاه قاه خنديدن ، ماهي ريزه از دهان ماهيخوار بيرون پريد و در رفت و کمي بعد در آب افتاد ، اما هر چه منتظر ماند از ماهي سياه خبري نشد. ناگهان ديد ماهيخوار همينطور پيچ و تاب مي خورد و فرياد مي کشد ، تا اينکه شروع کرد به دست و پا زدن و پايين آمدن و بعد شلپي افتاد توي آب و باز دست و پا زد تا از جنب و جوش افتاد ، اما از ماهي سياه کوچولو هيچ خبري نشد و تا به حال هم هيچ خبري نشده...
ماهي پير قصه اش را تمام کرد و به دوازده هزار بچه و نوه اش گفت:« ديگر وقت خواب ست بچه ها ، برويد بخوابيد.»
بچه ها و نوه ها گفتند:« مادربزرگ! نگفتي آن ماهي ريزه چطور شد.»
ماهي پير گفت:« آن هم بماند براي فردا شب. حالا وقت خواب است ، شب به خير!»
يازده هزار و نهصد و نود و نه ماهي کوچولو«شب به خير» گفتند و رفتند خوابيدند. مادربزرگ هم خوابش برد ، اما ماهي سرخ کوچولوئي هر چقدر کرد ، خوابش نبرد، شب تا صبح همه اش در فکر دريا بود .......

نوشته شده توسط شهریار در دوشنبه ششم شهریور 1385 ساعت 14:40 | پيوند پايا |

این روزها سالروز روزهای اهریمنی دیگری برای ایران است روزهایی که متفقین یعنی ارتش های روس و انگلیس و آمریکا وارد خاک ایران شدند امرای لشکر رضا به او خیانت کردند رضا احمد نخجوان و کفیل وزارت جنگ و سرتیپ ریاحی را که دستور تخلیه پادگانها و مرخصی افراد شدند را در جلوی فرماندهان به سختی با عصا کتک زد و درجه آنها را کند و سرنوشت آنها را به دادگاه نظامی سپرد او همچنین گفت که شماها خائن هستید و نانی که ملت ایران برای حفاظت ایران به شما داده حرامتان باد. جز یک نفر که با صدور فرمان مقاومت آن را جدی گرفت و راه را برای انگلیسی ها بست بقیه به جز چند مقاومت جزئی متواری شدند. بایندر اگر نمی خواست هم خطری متوجه او نمی شد ولی با مقاومت در برابر ناوهای انگلیسی آنها نیز ناو او را به توپ بستند و او به جمع شهیدان ایران زمین پیوست و نام خود را مانند آریوبرزن ها و هزاران ایرانی آزاده که در راه وطن از خود گذشتند جاویدان ساخت.همچنین خلبانان نیروی هوایی رفتن به مرخصی و تحویل هواپیماها را نپذیرفتند و بر ضد فرمانده خود احمد خسروانی قیام کرده و او را بازداشت کرده بودند همچنین آنها بدون اطلاع فرماندهان هواپیماهای خویش را  به پرواز درآوردند و به مقابله با هواپیما های شوروی پرداختند این اقدام نه تنها که تشویق نشد بلکه چند واحد نیروی زمینی که هنوز در تهران بودند عازم تصرف قلعه مرغی شدند که به درگیری بین دو گروه منجر شد و خلبانان هواپیماها را از پایگاه خارج کردند و در یافت آباد نشاندند و استتار کردند

نام و یادش گرامی که شهیدان جاویدانند.

نوشته شده توسط شهریار در یکشنبه پنجم شهریور 1385 ساعت 15:27 | پيوند پايا

شهريورگانیک رشته از جشن های ایرانی جشن آتش بوده است که میان اقوام هندو و ایرانی و هند و اروپایی سوابق و نظایر بسیار داشته و دارد. از جمله جشن های مهم آتش در ایران جشن سده و جشن سوری(چهرشنبه سوری) و آذرگان و شهریورگان می باشد. دو جشن نخست بیشتر جنبه ملی داشته و مربوط می شود به اعتقادات عامه با آمیزه هایی از سنن دینی ــ اما دو جشن اخیر بیشتر جنبه دینی داشته و امروزه دیگر معمول نیست و به فراموشی سپرده شده است.یک رشته از جشن های ایران به سبب تقارن و برخورد نام روز و ماه برگزار می شد.روز چهارم هر ماه شهریور نام دارد. و در روز چهارم از ماه شهریور که برخورد نام ماه و روز وجود دارد جشن گرفته می شود و شهریورگان می باشد. شهریور میان امشاسپندان یا ملایک و ایزدان شش گانه دین زرتشتی از لحاظ مرتبت و مقام دومین است. نخست بهمن و دوم شهریور. این واژه در اوستا به گونه خشتروئیریه (Khshathra _ vairya ) آمده که جزء اول به معنی کشور و پادشاهی و جزء دوم به معنی آرزو شده می باشد به مفهوم پادشاهی یا کشور آرزو شده و مجازا به مفهوم عام از آن بهشت نیز اراده شده است. هر یک از امشاسپندان دارای دو وجه مادی یا زمینی و معنوی می باشند. شهریور در مفهوم معنوی خود اشاره است به قدرت و شهریاری مطلقه اهورامزدا ـــ اما در صورت مادی یا زمینی خود نگهبان و سرپرست فلزات است در جهان و جنگ ابزارها و سلاح ها.

روشن نیست چرا شهریورگان از شمار جشن های آتش به شمار رفته. چه بسا که جشن محلی بوده مربوط به ایالتی از ایران که در گاه شماری آغاز ماه شهریور مصادف با آغاز زمستان می شده.ابوریحان بیرونی می گوید:((خورشید موبد گفته که از آذر جشن روز اول این ماه بود....و این عید از روزهایی است که مردم تخارستان آن را معمول می داشتند و این آتش را برای تغییری که در هوا پیدا شده که اول زمستان است می افروختند ولی در زمان اهل خراسان این عید را در آغاز پایز می گیرند و این روز روز مهر است که اول گهنبار پنجم است و آخر آن روز بهرام می باشد و در این روز خداوند جانوران را آفرید و نام آن را مدیا میریم (=مئیذ یائیریه Maidh - yairya  ــــ مید یارم ــ در دی ماه ــ شانزدهم تا بیستم) است.) آثار الباقیه ص ۲۸۹ـ۲۹۰

چه بسا که شهریورگان که آذر جشن نامیده می شد همان جشن آذرگان یا جشن ویژه آتش می باشد که در روز نهم از ماه آذر برگزار می شد. آن چه که ابوریحان درباره این جشن آورده آن است که معنی واژه شهریور دوستی و آرزوست و شهریور ایزدی می باشد موکل بر گوهرهای (فلزات) هفتگانه که طلا و نقره و دیگر فلزات است:((زادویه گفته است که این روز را آذر جشن می گویند و این روز برای آتش هایی که در خانه مردم است عید می باشد و این عید در قدیم آغاز زمستان بوده و در این عید آتش های بزرگ در خانه ها می افروختند و عبادت خداوند و ستایش او را زیاد می نمودند و برای صرف غذا و دیگر شادمانی ها به گرد هم جمع می آمدند و این آتش را برای رفع سرما و خشکی که در زمستان حادث می شود می افروختند و می گفتند انتشار حرارت چیزهایی را که برای نباتات زیان آور باشد دفع می کند.))

اما گردیزی (زین الاخبار ص ۲۴۳) گونه ای نوشته که آذر جشن و شهریورگان در همان آخر تابستان بوده نه آغاز زمستان:((این روز شهریورگان را آذر جشن گویند زیرا که او اندر آخر ایام تابستان است و او اول تغییر هوا بود و میل کردن آن به سردی و رغبت مردمان به آتش افروختن پیش خویش)).هرگاه سال خورشیدی درست و به هنگام خود باشد به هیچ وجه آخر تابستان و یا چهارم شهریور از لحاظ تغییر و دیگرگونی هوا ـــ موقعیتی نیست که میل به آتش افروختن در مردو بیدار شود بلکه این میل در اواخر پاییز یا همان جشن آذرگان باشد که به مناسبت عدم محاسبه کبیسه جا به جا شده باشد نمی توان به قاطعیت سخن گفت هر چند که کلام و اشاره ابوریحان بیرونی در تایید این نظر است.

چنانچه گذشت روز اول شهریور را ابوریحان به نقل از زادویه آذر جشن خوانده و روز چهارم را شهریورگان. در کتاب الازمنه و الامکنه تالیف امام ابو علی مرزوقی اصفهانی درگذشته به سال ۴۷۸ هجری به جای شهریور شهریر ــ آمده و فردوسی نیز همین گونه نقل کرده:

ز شهریور بادی تو پیروزگر                            به نام بزرگی و فر و هنر

خلف تبریزی ذیل واژه شهریور اشاره کرده که:((....در این روز مغان جشن کننده و عید سازنند بنابر قاعده کلی که نزد ایشان معتبر است که چون نام روز با نام ماه موافق آید عید باید کرد و به سبب آنکه در این روز تولد داراب واقع شده بود جشن سازنده و عید کنند(برهان قاطع جلد سوم ــص ۱۳۱۶ ) )) و همانگونه که هرودت در تواریخ یاد کرده نزد ایرانیان برگزاری جشن تولد با آداب سور و سرور و تشریفات مرسوم بوده است.

و این اشاره فقط در کتاب مذکور آمده که انگیزه جشن تولد داراب بوده است. به هر حال در این روز زرتشتیان به معبد یا آتشکده رفته و مراسم ستایش و نیایش ویژه ای بر پا می کردند و در خانه و آتشکده چوب های خوشبو و اسپند و کندر می نهادند. هرگاه آذرجشن با آذرگان یعنی روز نهم آذر یکی باشد مراسم ویژه افروختن آتش های خانگی در آغاز زمستان یا اواخر پاییز از مراسم ویژه آن جشن بوده است. اما آنچه از متون بر می آید باید به دو آذر جشن قایل شویم که اولی یعنی آذر جشن مذکور فوق آذرجشن نخستین بود. این جشن آتش های خانگی محسوب می شد. مردم در خانه ها آتش می افروختند و ستایش خداوندی و شکر نعمت های او می گزارند. در خانه ها اغلب میهمانی برپا کرده و خوراک های متنوع و ویژه تدارک می بینند و به مناسبت تغییر هوا شبهنگام در بام ها نیز آتش می افروزند = آتش بوم - آتش به بوم می کنند اما متاسفانه بقایای این جشن نیز میان زرتشتیان فراموش شده و فقط برخی از خانواده های قدیم کرمان به ویژه به گونه محدودی این جشن را برگزار می نمایند.

در سطور گذشته اشاره شد که به موجب عدم محاسبه کبیسه ها امکان این که دو آذرجشن یکی باشد بعید به نظر نمی رسد. آذرجشن باید در آغاز زمستان یا اواخر پاییز برگزار شود. هرگاه تقویم درست باشد و کبیسه اجرا گردد آذرجشن در جای خود یعنی نهم ماه آذز یا اول دی ماه برگزار می گردد. اما اینکه ابوریحان آورده به نقل از گفته زادویه که از آذرجشن اول شهریور می بوده و یا چهارم آن هنگامی استکه به موجب عدم اجرای کبیسه نوروز و اعتدال ربیعی یعنی آغاز بهار و قرار گرفتن خورشید در برج حمل ــ در سال سیار بود و آغاز بهار یا بهار جشن = وهار جشن مصادف با اول آذرماه می شد. به همینجهت با توجه به آنکه آذر اول بهار محسوب می شد متوجه می شویم که اول شهریور آغاز زمستان بوده که آذرجشن را بر پا می کرده اند.

*برگرفته شده از کتاب ((گاه شماری و جشن های ایران باستان)) تالیف آقای هاشم رضی

نوشته شده توسط شهریار در شنبه چهارم شهریور 1385 ساعت 12:51 | پيوند پايا |

شاهان هخامنشی در سنگ نوشته های خود به ((پارسی پسر پارسی و آریایی از نژاد آریایی)) بودن خود می بالند. یشت ها و وندیداد از فر و مردم و سرزمین آریایی یاد می کنند و به ویژه مهر یشت از مهربانی های مهر ایزد بر کشورهای آریایی سخن می گوید(آبان یشت ۴۹/۵۸/۶۹/۱۱۷ تیر یشت ۶/۳۶/۵۸/۶۱ مهر یشت ۱۳۴ زامیاد یشت ۱۴۳  وندیداد ۵۶/۶۹ فرگرد ۱۹ و ۳۹) نوشته های کهن هندیان به ویژه ویدها هم نژاد آریایی را بسی برتر و نا آریایی را بسی پستتر می شمارند. زبان سنسکریت هم که زبان خدایان است. همچنین مردمان باستانی دیگر نژاد و زبان خود را ستوده دیگران را نکوهیده اند. برخی دین ها و کیش ها هم خدایان خود را فقط پشتیبان و طرفدار خود می شناختند و باور به برتری نژادی و کیشی شگفتی داشتند. به هر حال هر ملتی بسی از خود راضی بوده به خود می بالید و به زبان کیش خود برتری می فروخت و چنان می پنداشت که خدا (اگر یگانه پرست بود) فقط و فقط دوست آن است و از ملت های دیگر بیزار و حتی با آنان دشمنی می ورزد. در چنین زمان و محیطی زرتشت بر می خیزد و دین بنیاد می گذارد و آیین خود را روا می سازد و اجتماع نوینی پدید می آورد. ولی هیچ از نژاد و زبان نامی نمی برد. در نظر او کوچکترین واحد اجتماعی خانه است نه یک فرد بزرگترین واحد جهان است نه نژاد.اهورامزدا خدای همه است نه خدای مردمی به ویژه گو که در زمان ((سازمان ملل متحد)) چنین کاری بس به نظر عادی می رسد ولی برای آن زمان و آن محیط بس شگفت آور است همان اندازه شگفت آور که امروز برتری جویی نژادی برخی از مردم جهان.

این والاترین نشانه های جهان بینی و بزرگ منشی آن پاک مرد است و این روحیه در سرتاسر یسن ها دیده می شود و پیروان وی تا زمانی دراز این جهان بینی و بزرگمنشی را نیک نگه داشته اند. در جایی که بسیاری از دین ها و کیش ها جز خود همه دین ها و کیش ها را گمراه کننده یا نادرست یا از کار افتاده می خوانند سراینده رادمنش و واقع بین یسن ۱۲ تنها اجازه ای که به خود می دهد این است که بگوید ((دین اهوری زرتشتی از همه دین هایی که هستند و خواهند بود بزرگ ترین و زیباترین است.)). به عبارت دیگر دین های دیگر را نیز کوچ نمی شمارد. حتی فروردین یشت که می توان گفت نخستین نوشته ی کیش زرتشتی است که از کشورهای آریایی و نا آریایی (ایران و انیران) یاد می کند با کمال بی طرفی به فروهر همه ی زنان و مردان راستکار آن کشورها درود می فرستد و آنان را گرامی می دارد. همین آزادمنشی است که مانند آن را در کوروش بزرگ جلوه گر می بینیم و کمابیش در دیگر شاهنشاهان هخامنشی و اشکانی نیز می یابیم.

برگرفته از ((کتاب زرتشت و دین بهی)) تالیف دکتر علی جعفری

نوشته شده توسط شهریار در پنجشنبه دوم شهریور 1385 ساعت 14:3 | پيوند پايا |