تبليغاتX
زرتشتیان ایران
                                 cyrus

امروز ۷ آبان روز جهانی بزرگداشت ابر مرد تاریخ کوروش بزرگ می باشد به همین مناسب بنده جستاری را تهیه کردم که در مورد موضوع ذوالقرنین می باشد در ضمن دوستان چون سایت من ۲ هفته دیگر محیا می شود دیگر انتظار بروز رسانی اینجا به صورت مرتب را نداشته باشید این به این معنی نیست که اینجا دیگر بروز نمی شود بلکه تمرکز اصلی در آنجا صورت می گیرد.

کوروش کبیر و قرآن:

کوروش کبیر در قرآن سوره کهف آیات ۸۲ تا ۹۸ با عنوان ((ذوالقرنین)) بیان شده است. اهل تفسیر و قصص درباره تعیین شخصیت ذوالقرنین و همچنین محل جغرافیایی سد یاجوج و ماجوج سرگردانند و بسیاری از آنان به اشتباه رفته اند.مفسرین  دوره نخست این جور فکر می کردند که چون او دو قرن زندگی کرد لقب ذوالقرنین گرفته و بعضی دیگر معتقدند که چون از جانب پدر و مادر شریف بوده به این عنوان می خواندند. برخی هم گفته اند چون موهای پیشانی خود را می بافته و به شکل دو شاخ در پیش پیشانی خود قرار داده بدین جهت بدو ذوالقرنین می گویند.در میان مفسرین قدیم چون در قرن چهارم هجری با فلسفه ارسطو آشنا شدند و حکمت ارسطو را که با آئین توحید موافق تر از فلسفه افلاطون بود پذیرفتند بدین خاطر به اسکنر ملعون متوجه شدند. این امر ناشی از ارادت به ارسطو بود و بدین سان افسانه ها و تخیلات خویش را متوجه فردی فاسد به نام اسکندر مقدونی کردند.در این میان ابن سینا تا حدی به منظور سیاسی خویش رسید و چون مبنای فلسفه او بر تطبیق فلسفه و دین استوار بود به نظر او مناسب آمد که اسکندر گجسته(ملعون) مربی ارسطو شخصیت قرآنی داشته باشد و از این تاریخ این مرد فاسق و فاسد به عنوان ذوالقرنین در کلیه تفاسیر و مضامین به کار رفت و افسانه ها درست شد و اسکندرنامه ها نوشته شد.در میان دانشمندان قدیمی ابوریحان بیرونی که با حوادث تاریخی و موقعیت های جغرافیایی آشنا بود، نظر تطبیق ذوالقرنین بر اسکندر گجسته را هرگز نپذیرفت. در تفسیر کبیر هم امام فخر رازی بر مغابرت ذوالقرنین و اسکنر ملعون به استدلال کرده و گفته است:

((اسکندر شاگرد ارسطو بوده و به امر و نهی معلم خویش عمل می کرده،اما ذوالقرنین پیامبر بوده و با خداوند متعال در ارتباط وحی. بدین منظور به اقتضای نبوت نمی توانسته تحت ارشاد کافران قرار گیرد.))

آنچه مسلم است این است که هیچ یک از آیات قرآن و توضیحات ذوالقرنین و عملکرد او به شخص فاسد و شرابخواری که خدایان متعدد را پرستش می کرد و انحرافات اخلاقی و جنسی او زبانزد مورخین بود(منظور اسکندر ملعون) هرگز منطبق نبوده و این موضوع کاملا مشهود و اثبات پذیر می باشد.قبل از هرچیز و آغاز مبحث ترجمه آیات ۸۲ تا ۹۸ سوره کهف را می آوریم:

آیه ۸۲ سوره کهف تا ۹۸

الف) و از تو درباره ذوالقرنین سوال می کنند،بگو به زودی گوشه ای از سرگذشت او را برای شما بازگو خواهم کرد.))

ب) ما به او در روی زمین قدرت و حکومت دادیم و اسباب هر چیز را در اختیارش نهادیم. او از این اسباب پیروی و استفاده کرد.

پ) تا به غروبگاه خورشید رسید،(در آنجا) احساس کرد که خورشید در چشمه (یا دریا) تیره و گل آلودی فرو می رود، و در آنجا قومی را یافت.ما گفتیم:ای ذوالقرنین! آیا می خواهی مجازات کنی و یا پاداش نیکوئی را درباره آنها انتخاب نمایی؟

گفت:اما کسانی که ستم کردند، آنها را مجازات خواهیم کرد،سپس به سوی پروردگارشان باز می گردند و خدا آنها را مجازات شدیدی خواهد نمود.

و اما کسی که ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد،پاداش نیکو خواهد داشت و ما دستور آسانی به او خواهیم داد.

د) سپس از اسبابی که در اختیار داشت، بهره گرفت تا به خاستگاه خورشید رسید در آنجا مشاهده کرد که خورشید بر جمعیتی طلوع می کند که جز آفتاب برای آنها پوششی قرار نداده بودیم(یعنی لباس و خیمه و مسکنی که از حرارت خورشید سایبان کنند نداشتند)هم چنین بود و البته ما از اصول آن کاملا باخبر بودیم.

ه) باز از جنوب به سمت شمال سفر را ادامه داد و با وسائل تعقیب می کرد. تا رسید میان دو سد (دو کوه). آنجا قومی را یافت که سخنی فهم می کردند(زبان نفهم بودند) آنان گفتند ای ذوالقرنین (قوم) یاجوج و ماجوج فساد و خونریزی و وحشی گری بسیار می کند آیا چنانکه ما خرج آنها را به عهده گیریم سدی میان ما و آنها بندی؟ که ما از شر آنان آسوده گردیم؟

ذوالقرنین گفت: تمکن و ثروتی که خدا به من عطا فرموده از هزینه شما بهتر است. اما شما با من به قوت بازو کمک کنید، تا سدی محکم برای شما بسازم که به کلی مانع دستبرد آنها شود. و گفت قطعات آهن بیاورید آنگاه دستور داد که زمین را تا به آب بکنند و از عمق زمین تا مساوی دو کوه از سنگ و آهن دیواری بسازنند و پس آتش افروخته تا آهن گداخته شود،آنگاه مس گداخته بر آن آهن و سنگ ریختند. از آن پس آن قوم نه هرگز بر شکستن آن سد و نه بر بالای آن شدن و رخنه در آن توانایی یافتند.

ذوالقرنین گفت که این از لطف و رحمت خدای منسب و آنگاه که وعده خدا فرا رسد آن سد متلاشی و پاره پاره گرداند و البته وعده خدا محقق و راست خواهد بود.

این آیات نص قرآن است که بیان شد. در میان کتب تفاسیر قرآن مانند تفسیر المیزان و تفسیر نمونه آیت الله مکارم شیرازی و جمعی از علمای اسلام بر این عقیده هستند که ((ذوالقرنین)) یاد شده همان کوروش کبیر است علت را از پنج تفسیر مورد بررسی قرار می دهیم.

الف) ((از تو درباره ذوالقرنین سوال می کنند)) چه کسانی از پیامبر اسلام درباره شخصیت ذوالقرنین سوال می کنند؟طبق تعاریف و تفاسیر موجود در مورد سوره کهف یهودیان سه موضوع را از پیامبر می پرسند تا به اصطلاح او را مورد محک قرار دهند. یکی مسئله روح و دومی داستان اصحاب کهف و سوم سرگذشت ذوالقرنین. سرگذشت شخصی که مسیح خداوند برای یهودیان و ناجی آنان بود. مناسب و انگیزه سوال یهودیان کاملا قابل درک می باشد اینان چون برای شخصیت کوروش کبیر بی نهایت احترام قائل بودند بدین سبب برایشان مهم بودند که بدانند پیامبر مسلمانان درباره او چه می گوید.

ب) ((ما به او در روی زمین قدرت و حکومت دادیم تا....))

طبق بررسی کتب عهد عتیق و تورات خداوند متعال توسط پیامبران بنی اسرائیل بارها و بارها بر منجی شرقی از سرزمین ماد و پارس اشاره کرده که به او توانایی بخشیده و دروازه ها را برای او گشوده و کلیه ابزار را در اختیارش گذاشته تا اراده خدا را در زمین به مورد اجرا قرار دهد. در تورات نام کوروش از زبان خداوند متعال جاری شد و او را شبان خویش نامیدند و تاکید نمودند که من او را به اسم خواندم.

ج) ((تا به غروبگاه خورشید رسید، در آنجا...))

براساس مدارک و شواهد مستند و مکتوب و نظر متفق مورخین کوروش کبیر بعد از اتحاد ماد و پارس در همان ابتدا لشکرکشی به لیدی داشت. سرزمین لیدیدر طرف غرب سرزمین کوروش قرار داشت و شهر ساردنزدیک دریای مدیترانه قرار داشت و این صحنه همان صحنه بود که کوروش به هنگام فرو رفتن قرص آفتاب (در نظر بیننده) در خلیجک های ساحلی مشاهده کرد.

د)...به خواستگاه خورشید رسید و مشاهده کرد...))

لشکرکشی دوم کوروش کبیر بعد از مراجهت به مملکت خویش حرکت به سمت شرق بوده است. سرزمین های پارت،زرنگ و هرات خوارزم و گندار و ثه ت گوش کاملا با آیه فوق منطبق است و گرمای شدیدی در برخی مناطق باعث عدم پوشش لباس و چادر در بین اهالی بومی منطقه بوده است.

ه) ((باز از حنوب به شمال سفر کرد و ...))

در ادامه سفرهای شرقی و شمالی کوروش کبیر تا قبل از حمله به بابل او به سرزمین های شمالی ارمنستان فعلی و قفقاز رفت و در آنجا میان کوه های قفقاز و در تنگه معروف ((داریال)) سدی ساخت که به سد ذوالقرنین معروف شد. نهری که امروزه نیز به نام ((سائرس)) به معنای کوروش به یونانی در جریان است و در آثار باستانی ارمنی از این دیوار به نام ((بهاگ گورائی)) یا تنگه کوروش یاد می کنند. این سند نشان می دهد که بانی این سد کوروش بزرگ بوده است.

درباره قوم یاجوج و ماجوج هم در تورات و کتاب حزقیل نبی و رویای یوحنا فصل بیستم از آنان گوگ یا همان جوج و ماجوج یاد کرده است. به گفته مفسرین بزرگ علامه طباطبائی در المیزان، از مجموع گفته های تورات استفاده می شود که در نقاط شمالی آسیا می زیستند و مردمی جنگجو و غارت گر بودند.آنان قبیله ای خونخوار و وحشی بودند که از شمال دریای خزر به این سمت آمده و برای قوم مذکور مزاحمت ایجاد می کردند که با ساخت سد جلوی اینان گرفته شد اما در نهایت اینان قرن ها بعد(قرن چهارم میلادی) هجومی به تمدن امپراتوری روم تحت زمامداری ((آتیلا)) انجام دادند و همه را از بین بردند.آنچه در تطورات حاکمه بر لغات و سیری در زبان ها در طول تاریخ بوده است دو کلمه چینی ((منگوگ)) و ((مگوگ)) بیان شده که می توان به منغول و مغول یا همان مغولستان اشاره کرد که در شمال شرقی آسیا می زیستند و در اعصار قدیم به طرف چین حمله ور شدند و آنان برای رهایی دیوار چین را ساختند. بعدها از بالای دریای خزر و از طریق داریال قفقاز به سرزمین های ارمنستان و شمال ایران سرازیر می شدند که با سدی،کوروش مانع این حمله شد و در نهایت به سمت شمال اروپا حمله بردند و اروپائیان به آنان (یست) می گفتند و در این حمله وحشیانه دولت روم سقوط کرد.

و خلاصه آنچه در سوره اصحاف کهف تحت عنوان ((ذوالقرنین)) با لشکرکشی به غرب و پس به شرق و شمال و ساختن سد در آنجا و اعتقاد به روز رستاخیز و جزا (در آیه ۸۷ سوره کهف اشاره به بازگشت به سوی خدا و کیفر و مجازات الهی سخن به میان می آید) و همین طور مجازات یا عدم مجازات شاهان (بالتازار و نبونید و کرزوس و ...) هیچ شک و شبهه ای باقی نمی گذارد که منظور قرآن مااند دیگر کتب آسمانی (تورات) ((کوروش کبیر)) بنیانگذار هخامنشی می باشد و تفاسیر مهم اسلامی از جمله تفسیرالمیزان و تفسیر نمونه و همین طور دانشمندان معاصر مانند مولانا ابوالکلام (وزیر فرهنگ هندوستان) بدان اشارت کرده اند. اما مسئله ایمانش به خداوند متعال و روز جزاء در کتاب عزرا و دانیال نبی (ع) و اشعیا نبی (ع) و دیگر کتب عهد عتیق (تورات) موجود است و در آنها بارها کوروش را تجلیل و تقدیس کرده است. ضمنا مجسمه سنگی او در پاسارگاد جای هیچ شک و تردید باقی نمی گذارد و وجود کلاه شاخ دار و خواب دانیال نبی (ع) درباره قوچ دو شاخی که شرق و غرب جهان را شکست داد و خصایص اخلاقی این مرد بزرگ ثابت می کند که:

((ذوالقرنین قرآن کسی نیست جز کوروش کبیر شاه هخامنشی))

جستار از منجی تا منکر را از اینجا بخوانید

نوشته شده توسط شهریار در یکشنبه هفتم آبان 1385 ساعت 17:53 | پيوند پايا |
 

لینک به شهیدان ارمنی

بزرگداشت جانباخته زرتشتی جمشید گشتاسپی:

لینک به شهیدان زرتشتی

                                                 عراقی کجا ملک ایرانی کجا

                                                 شغالان کجا شرزه شیران کجا

یادی از یک شهید:

 دکتر عباسعلی خلعتبری وزیر امور خارجه فقید دولت ایران بود که قرارداد الجزایر را با کفتار حسین منعقد کرد اما بعد از انقلاب به حکم بیماری روانی خلخالی اعدام شد البته خلخالی در کتابش که بیشتر به فحش نامه شبیه است( بر طبق نظر موافقان و مخالفان او) از اعدام های خود دفاع کرده است ولی در دو جلد کتاب او هیچ سخنی از عباسعلی خلعتبری و دلیل حکم اعدامش گفته نشده است بعدها خبرنگاری از وی پرسید که آیا جرم نصیری رئیس ساواک با وزیر امور خارجه یکی است؟ و او پاسخ داد که برای ما تغییر یک نظام از بالا تا پایین مهم است!!!

 = سردار قادسیه

 

با وجود این همه دلاوری و از خود گذشتگی استعمال یک لیتر از اکسیژن ایران برای انیرانیان توهین به مقام والای شهیدان ایران می باشد.

یاد و نامشان گرامی که شهیدان جاویدانند.

نوشته شده توسط شهریار در شنبه هشتم مهر 1385 ساعت 11:17 | پيوند پايا |

امروز زادروز تولد ابوریحان بیرونی می باشد. ابوریحان محمد بن احمد چون از اهالی خوارزم بود به بیرونی معروف شد. تولد او در سال ۳۶۲ و وفاتش در سنه ۴۴۰ در هفتاد و هشت سالگی اتفاق افتاد.ابوریحان اوایل عمر را در خوارزم در خدمت مامونیان که همان خوارزمشاهیان قدیم بودند گذراند. سپس در جرجان به دربار شمس المعانی قابوس وشمگیر راه یافت. در فاصله بین سال های ۴۰۰ و ۴۰۷ به خوارزم بازگشت و نزد ابوالعباس خوارزمشاه زندگی کرد. در همین موقع بود که کتاب مشاهیر خوارزم را به رشته تالیف کشید و حوادث و وقایع تاریخی آن دوره را که شخصا در غالب آن حضور داشت در اثر مزبور بیان کرد. به سال ۴۰۷ سلطان محمود خوارزم را فتح کرد و در سال ۴۰۸ جمعی از فضلاء و علمای دربار ابوالعباس و از آن جمله ابوریحان بیرونی را با خود به غزنین برد. بیرونی پس از پیوستن به دربار محمود چندین سفر به خوارزم انجام داد. وی در غالب سفرهای جنگی سلطان به هندوستان نیز حضور داشت. در همین مسافرت هاست که ابوریحان در خصوص مواضیع مختلف علوم با علمای هند مباحثات زیادی صورت داد و کتاب ماللهند من مقوله مقبوله فی العقل را به رشته تحریر در آورد.

حالت های مختلف ماه در هنگام خسوف. در کتاب التفهیم لاوایل صناعه التنجیم اثر ابوریحان بیرونی

از تالیفات معروف ابوریحان کتاب الاثار الباقیه عن القرون خالیه به نام شمس المعانی قابوس وشمگیر است.دیگر از آثار او کتابی است در علم هیات و هندسه به اسم التفهیم لاوایل صناع التنجیم. این کتاب را ابوریحان به نام ریحانه دختر حسن خوارزمی تالیف کرده است. بیرونی کتاب التفهیم لاوایل صناعه التنجیم را به دو زبان فارسی و عربی نوشته است بدون آنکه یکی ترجمه دیگری باشد.

دوستان برای کسب اطلاعات بیشتر در مورد ابوریحان بیرونی می توانید به سایت پیوند شده تاریخ ایرانیان در این روز (روز ۱۵ سپتامبر برابر با ۲۴ شهریور) مراجعه بفرمایید.

نوشته شده توسط شهریار در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385 ساعت 22:45 | پيوند پايا |

 ۹سپتامبر دو روز قبل از حمله به برج های دوقلو تجارت جهانی بار دیگر با دسیسه تازیان یکی دیگر از آرین های بزرگ قلمرو بهشت نیز پرواز کرد. فردی که در فکر تشکیل امپراتوری پارس بود در آن سال ها که باز هم پای اجانب و ارتش سرخ روس ها به قلمرو پارسیان باز شد با شجاعت و دلاوری بسیاری که در مقابل دومین ارتش قدرتمند دنیا از خود نشان داد اولین بار نام شیر دره پنجشیر بر سر زبان ها افتاد. او چون خود را یک آرین (تاجیک) اصیل می دانست تشکیل امپراتوری بزرگ پارس را از وظایف خود می دانست او بارها به خاطر اینکه روس ها بخارا سمرقند و فرغانه را ضمینه تاجیکستان نکرده بود و آن را بخشی از قرقیزستان نموده بود اعتراض و ابراز نفرت نسبت به دولت روس را اعلام داشت او همچنین تاجیک و پشتون را پارسی می دانست و انگلستان را مسئول ایجاد تفرقه بین آنها می دانست و علت آن را هم بهانه آقایی انگلیسی ها بر افغانستان می دانست. بعد از خروج اشغالگران حالا وظیفه او مبارزه با دشمنی خونخوار بود کسانی که مجسمه های بودا را با تانک بر زمین واژگون می کردند و به درستی که بودا تخریب نشد بلکه از شرم فرو ریخت. اما اینبار هم تازیان دشمنی خونی خود را با پارسیان نشان دادند و در قالب دو خبرنگار عرب با بمب جایگزینی شده در دوربین عکاسی با دستور رسمی اسامه بن لادن و القائده مسعود را شهید کردند این حمله انتحاری در شرایطی بود که مسعود از سفر فرانسه و دیدار با روسای آن کشور با دست پر بازگشته بود. احمد شاه مسعود هم به جمع شهیدانی همچون ابومسلم پیوست که از پشت خنجر تازیان را دریافت نمودند اما اگر او رفت هزاران پارسی هستند که هنوز برای وصال با قلمرو بهشت راه او را ادامه می دهند.

نوشته شده توسط شهریار در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 ساعت 23:6 | پيوند پايا

امروز چهارمین سال درگذشت فرهاد مهراد است.در عرصه هنر موسیقی هنرمند همواره سه عنصر انتخاب شعر مناسب موسیقی هماهنگ و اجرای خوب اثری زیبا خلق نموده اما فرهاد از این نیز فراتر رفته بود. عامل ارزشمندی کار ایشان در این بود که خود فی نفسه انسانی والا و ارجمند و جایگاهی به مراتب بالاتر از هنرش داشت.یکی از مشخصه های هنر آرمانی حرکت کردن در فراسوی پیشی گرفتن از زمان خلق خود بود و این خود راز ماندگاری هنر است و ترانه فرهاد دارای چنین ویژگی است. چه ترانه هایی که او در دهه های ۴۰ و ۵۰ اجرا کرده و هنوز مورد علاقه نسل های بعد از خود است(حتی نسل حاضر) خصوصا جوانان با توجه به فاصله زمانی که با خالق اثر داشته و خالی بودن ذهن آنان از این هنرمند و نداشتن خاطره ای از او که خود عامل تعلق خاطر و پیوستگی است با علاقه به کارهای او گوش می دهند زمزمه اش می کنند و به خاطر می سپارند و این خود یعنی هنری بدون تاریخ مصرف..ناب...که فضا و زمان را در نوردیده و آوانگارد و پیشرو است.بی شک سنگ بنای فرهنگ و هنر هر کشور را هنرمندان مبارز تشکیل می دهند و موجب دوام و استواری آن نیز هستند.سوال اینجاست چرا بعد از انقلاب از هنر او استقبال نشده و به انزوا فرو رفت؟

گربه های سیاهی ((Black cats )) را پایه ریزی می کند که امروز هم پابرجاست. پابرجاست چون ایران پابرجاست.

فرهاد در آثار خود همیشه شعر و موسیقی را به دنبال خود می کشید قوام می بخشید و ارزش می داد و جاودانه می ساخت. حتی پس از مرگ هم در گوشه گورستان پرلاشز با بزرگانی چون مارسل روست ــ جیمز موریسون ــ ساعدی و هدایت در دل سرد خاک آرام گرفت.

ترانه های او که اوج خودیابیست از شنبه سیاهی صحبت می کند:

شنبه روز بدی بود

روز بی حوصلگی

وقت خوبی که می شد غزلی تازه بگی..

از انسان بی هویت صحبت می کند:

غروب سه شنبه خاکستری بود

همه انگار نوک کوه رفته بودند

به خودم هی زدم از اینجا برو

اما موش خورده شناسنامه من

از جمعه سیاهی صحبت می کرد:

نفسم در نمی یاد

جمعه ها سر نمی یاد

جمعه روز رفتن

موسم دل کندن

داره از ابر سیاه خون می چکه

جمعه ها خون جای بارون می چگه

به گفته پوران گلفام همسر فرهاد فرهاد دارای حالتی جدی محکم و خشم آلود بود تلخ می خواند اما ذلیل نمی خواند ضجه نمی زد فریاد می زد و از کسی تقلید نمی کرد.

وحید امیری شعر وصیت را در سوگ فرهاد اینچنین نوشته است:

خدایا
مرا مثل هندو
مرا مثل بودا بسوزان
و خاکستر آخرین نغمه های مرا
بر سر خاک مرده بپاش
بر سر خاک بی معرفت
که تا آخرین لحظه حالی نپرسید از من.
من از نسل فرهاد و فریاد بودم
درخت تنم را بسوزان
کمی از صدای مرا در دل بیستون دفن کن
کنار صداهایی از جنس فرهاد و فریاد.
خدایا
مرا مثل هندو
مرا مثل بودا
غریبانه
در غربت رنگ ها و صداها بسوزان
و خاکستر آخرین نغمه های مرا
بر سر خاک مرده بپاش
به آقای شب هم بگو که خطر رفع شد
من مرده ام !
وحید امیری / 10 شهریور 1381

او نمرده است مگر زندگي هنرمند در اثرش معني نمي شود؟ پس او مي ماند.تا روزي كه جمعه باشد او زنده است.گنجشگك اشي مشي پرواز مي كند...نمي ميرد.

یادش گرامی

نوشته شده توسط شهریار در سه شنبه هفتم شهریور 1385 ساعت 23:58 | پيوند پايا |

این روزها سالروز روزهای اهریمنی دیگری برای ایران است روزهایی که متفقین یعنی ارتش های روس و انگلیس و آمریکا وارد خاک ایران شدند امرای لشکر رضا به او خیانت کردند رضا احمد نخجوان و کفیل وزارت جنگ و سرتیپ ریاحی را که دستور تخلیه پادگانها و مرخصی افراد شدند را در جلوی فرماندهان به سختی با عصا کتک زد و درجه آنها را کند و سرنوشت آنها را به دادگاه نظامی سپرد او همچنین گفت که شماها خائن هستید و نانی که ملت ایران برای حفاظت ایران به شما داده حرامتان باد. جز یک نفر که با صدور فرمان مقاومت آن را جدی گرفت و راه را برای انگلیسی ها بست بقیه به جز چند مقاومت جزئی متواری شدند. بایندر اگر نمی خواست هم خطری متوجه او نمی شد ولی با مقاومت در برابر ناوهای انگلیسی آنها نیز ناو او را به توپ بستند و او به جمع شهیدان ایران زمین پیوست و نام خود را مانند آریوبرزن ها و هزاران ایرانی آزاده که در راه وطن از خود گذشتند جاویدان ساخت.همچنین خلبانان نیروی هوایی رفتن به مرخصی و تحویل هواپیماها را نپذیرفتند و بر ضد فرمانده خود احمد خسروانی قیام کرده و او را بازداشت کرده بودند همچنین آنها بدون اطلاع فرماندهان هواپیماهای خویش را  به پرواز درآوردند و به مقابله با هواپیما های شوروی پرداختند این اقدام نه تنها که تشویق نشد بلکه چند واحد نیروی زمینی که هنوز در تهران بودند عازم تصرف قلعه مرغی شدند که به درگیری بین دو گروه منجر شد و خلبانان هواپیماها را از پایگاه خارج کردند و در یافت آباد نشاندند و استتار کردند

نام و یادش گرامی که شهیدان جاویدانند.

نوشته شده توسط شهریار در یکشنبه پنجم شهریور 1385 ساعت 15:27 | پيوند پايا

تاریخ معاصر ایران تنها از بزرگانی به نیکی یاد می کند که روح ایرانی را شاد و زنده می خواستند.تنها به آزادگانی می بالد که ایران را آزاد و آباد می خواستند و دکتر مصدق یکی از این آزادگان است چون امیرکبیر چون قایم مقام فراهانی و چون....

چنین مردانی در تاریخ معاصر ایران کم نبودند و هرکدام در زمان خود برای نسل آینده توانستند  تاثیر بسزایی برجای نهند و ملت ایران را تا امروز در جهان سرافراز نگه دارند.نگاه به تاریخ پنجاه سال گذشته ایران نشان می دهد که ((مصدق)) در این مسیر تک چهره بوده است. او کسی است که در خلاف جریان آب شنا کرد و در شرایطی که پیروی از قدرت های استعماری از امتیازات و افتخارات اکثریت مردان سیاسی دوره قاجار و پهلوی به حساب می آمد نشان داد که می توان آزاده بود و استقلال و مناقع ملی را در ورای منافع شخصی و دنیایی قرار داد.همین روحیه آزادگی او را در انقلاب مشروطیت در زمره آزادی خواهان قرار داد حضور در انجمن های روشنفکری آن دوره مانند ((جامعه آدمیت)) و ((مجمع انسانیت)) را می توان در امتداد همین روحیه دانست.به کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ خورشیدی و استقرار دولتسیضیا اعتراض شدید می کند. در آن زمان والی فارس بود و تنها والی بود که از اجرای دستورات دولت کودتا سرباز زد.در دوران پیش از شهریور ۲۰ او را به احمد آباد تبعید کردند و تحت نظر داشتند تا اینکه در انتخابات چهارمین دوره مجلس در سال ۱۳۲۲ خورشیدی مردم او را به عنوان نماینده اول بر می گزینند و مبارزات او را برای رهایی از بند استعمار انگلیس رنگ تازه ای پیدا می کند. به مجلس پانزدهم راه نمی یابد. اما با سرسختی به مجلس شانزدهم راه می یابد و در آن جاست که به ریاست کمیسیون نفت می رسد و زمینه را برای خلع ید از شرکت نفت انگلیسی فراهم می کند.در همین دوران است که جبهه ملی شکل می گیرد. بزرگ مردانی چون مصدق الهیار صالح و دکتر شایگان پیشنهاد ملی شدن صنعت نفت را به مجلس آوردند:((به نام سعادت ملت ایران و به منظور کمک به تامین صلح جهانی پیشنهاد می نماییم که صنعت نفت در تمام مناطق کشور بدون استثنا ملی شود یعنی عملیات اکتشاف و استخراج و بهره برداری در دست ملت ایران قرار گیرد.))

سرانجام با کوشش ملی و همیاری مردم آزاده ایران روز ۱۴ اسفند ۱۳۲۹ خورشیدی مجلس شورای ملی لایحه ملی شدن صنعت نفت را تصویب کرد و روز ۲۹ اسفند مجلس سنا نیز رای مجلس شورای ملی را تایید کرد و بدین سان نبرد آغاز شد. در ششم اردیبهشت ماه ۱۳۳۰ خورشیدی دولت علاالدوله را که پس از قتل سپهبد رزم آرا به روی کار آمده بود استعفا کرد و مجلس در جلسه ای خصوصی به نخست وزیری مصدق ابراز تمایل کرد. مصدق قبول این مسئولیت را مشروط به تصویب لایحه ۹ ماده ای طرز اجرای ملی کردن و خلع ید از شرکت نفت می کند.همچنین خواستار اصلاح قانون انتخابات می شود. لایحه خلع ید در همان روز در مجلس و دو روز بعد در سنا تصویب می شود.بدین سان مصدق سنگر نخست وزیری را به دست می آورد و فصل نوینی در زندگی ملت ایران گشوده می شود.

روز ۱۲ اردیبهشت ماه ۱۳۳۰ خورشیدی دکتر مصدق کابینه خود را به مجلس معرفی می کند و برنامه دولت جدید را اعلام می دارد:اجرای قانون ملی شدن صنعت نفت و اصلاح انتخابات.

کمپانی های نفتی به سرکردگی شرکت نفت انگلستان از تصویب این قانون بر آشفته می شوند. دولت انگلستان با حمایت از شرکت سابق نفت و با تهدید ایران به دخالت نظامی ناوگان جنگی خود را به خلیج فارس می فرستد و به لیوان داوری لاهه و شورای امنیت نیز شکایت می کند این کار باعث به جوش آمدن غرور ملی ایرانیان می شود چندین خلبان نظامی داوطلب حمله انتحاری یا کامیکازی می شوند ارتش در شهرها برای بالا بردن روحیه مردم رژه می رود و چند آتشبار به خوزستان منتقل می شود و به ارتش آمادگی کامل داده می شود.

روز ۲۲ مهرماه ۱۳۳۰ خورشیدی شورای امنیت برای رسیدگی به شکایت انگلستان تشکیل جلسه می دهد دکتر مصدق در این شورا طی بیانات مشروحی چگونگی دخالت های شرکت سابق در امور داخلی ایران را بر می شمرد و نقش استعمارگرانه این شرکت را افشا می کند. شورای امنیت در آخرین جلسه خود پیشنهاد دولت فرانسه را تصویب می کند که به موجب آن درخواست دولت انگلستان تا اخذ تصمیم قطعی در دیوان دادگستری لاهه مسکون بماند. دکتر مصدق در نوزدهم خردادماه ۱۳۳۱ خورشیدی نطقی تاریخی در دادگاه لاهه به زبان فرانسه ایراد می کند که پر است از دفاع و پشتیبانی از حقوق اساسی ملت ایران این نطق که می توان آن را سند تاریخی رهایی از بند استعمار نامید سبب می شود تا دادگاه لاهه روز ۳۰ تیرماه ۱۳۳۱ به عدم صلاحیت خود برای رسیدگی به دعوی انگلستان رای دهد.کشمکش ها برای سرنگونی دولت ملی دکتر مصدق در داخل و خارج از ایران شروع شد.

....خاتمه کار مصدق را همه می دانند اجرای کودتای سرنگونی دولت ملی موج دستگیری تشکیل دادگاه های نظامی و ...و تبعید دکتر مصدق تا پایان عمر به احمد آباد

مصدق در محکمه نظامی می گوید:((آری تنها گناه من و گناه بزرگ من این است که صنعت نفت ایران را ملی کردم و بساط استعمار و اعمال نفوذ سیاسی و اقتصادی عظیم ترین امپراتوری های جهان را از این مملکت برچیدم...از آنچه برایم پیش آوردم هیچ تاسف ندارم و یقین دارم وظیفه تاریخی خود را تا حد امکان انجام داده ام. عمر من و شما و هرکس دیگر چند صباحی دیر یا زود به پایان می رسد ولی آنچه می ماند حیات و سرفرازی یک ملت مظلوم و ستمدیده است.))

*برگرفته از نشریه امرداد به نویسندگی آقای بوذرجمهر پرخیده

نوشته شده توسط شهریار در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 ساعت 15:49 | پيوند پايا |

نوشتن در مورد زندگی این مرد بزرگ کاری بس سخت است زیرا به کتابی قطور تبدیل می شود. مردی که این روزها وقتی نامش را در اینترنت جستجو می کنی همین قدر به خواننده اطلاعات می دهد که چند مسابقه دو و میدانی در شهر رشت با نام آرسن میناسیان برگزار شده ولی کسی نمی داند آرسن که بود و چه کارهایی کرد!!!..پیرمردی که با دیدن اشک یک سرهنگ که پولی نداشت تا از مادرش نگهداری کند به فکر تاسیس اولین خانه سالمندان ایران افتاد مردی که داروخانه ای داشت که با خرید داروهای گران آنها را به قیمتی ارزان به مشتریان می فروخت و دائم ضرر می کرد حتی به قدری در این کار افراط می کرد که سالها مردم به او ظنین بودند و گاه حتی فکر می کردند که او قصد رسیدن به وکالت مجلس را دارد او کسی بود که شبها با اتوبوس به تهران می رفت تا داروهای نایاب را برای هموطنانش به رشت بیاورد و داروهایی را که مجموعا ۱۰ هزار تومان می خرید ۲ یا ۳ هزار تومان به مردم می فروخت. کارهای خیر او اینقدر ادامه پیدا کرد تا طلبکار پیدا کرد و طلبکار نیز نذر نداشت تا به مردم خدمت کند وقتی می دید پرداخت پولش به تاخیر افتاده از او شکایت کرد و در نتیجه آرسن به زندان افتاد. اما در زندان هم بیکار نمی نشست از وضع زندانیان پرس و جو می کرد و پس از اینکه آشنایانش با قرض و تقسیط بدهی توانستند او را نجات دهند در خارج از زندان هم به دنبال کار زندانیان بود و مردی که وقتی مرد ساعت ها قبل از دفن بر دوش مردم مسلمان رشت حمل می شد و طوری که اگر با بلندگو از کلیسای رشت از مسلمانان خواهش نمی کردند که جسد را برای دفن تحویل دهند مردم از شدت علاقه حاضر نبودند جنازه را پس بدهند روزی که در رشت عزای عمومی اعلام شد. و هرکسی به نوعی عزادار بود در روزی که مسلمان و مسیحی بر سر خود می زدند مردی که به درستی مسیح ایران بود. و زن آرسن که پس از مدتی اقامت در رشت حالا از سکنه آنجا هم رشتی تر شده بود و به کسانی که به رشت توهین می کردند به شدت می غرید

به واقعیت که نوشتن در مورد این مرد بزرگ خیلی سخت است ولی من می دانم که ایرانیان دست بردار نبودند و پس از فوت این بزرگ مرد با نوشتن نامه به اسقف های بزرگ و حتی پاپ خواهان گزینش نام بزرگ از سوی آنان برای وی شدند حال همه سال در روز ۱۴ فروردین در شهر رشت مردم نام و یاد او را زنده نگه می دارند. نام و یاد این ارمنی ایرانی میهن دوست گرامی و روحش قرین رحمت در بهشت برین.

نوشته شده توسط شهریار در جمعه سیزدهم مرداد 1385 ساعت 18:2 | پيوند پايا |

قیام مردم تبریز به رهبری ستارخان:

تبریز از شهرهای دیگر تندروتر بود و حتی با تهران اختلافی چشمگیر داشت مردم تبریز روشنتر دلیرتر و بی پرواتر از اهالی شهرهای دیگر بودند اینان که سالها تحت حکومت ظالمانه محمد علی میرزا بودند و از زشت سیرتی های او آگاه بودند دیگر نمی خواستند به حکومت او تن دهند. در آن هنگام مرحوم مخبرالسلطنه هدایت والیگری آذربایجان را بر عهده داشت وی پس از اطلاع از داستان به توپ بستن مجلس در تهران از کار خود استعفا کرد و به اروپا رفت منتها پیش از عزیمت قوای حکومت ملی و حتی ذخیره قشونی و غیره را به انجمن ایالتی آذربایجان تسلیم کرد. در این حوادث دو رادمرد و مجاهد بزرگ یعنی ستارخان و باقرخان از میان مردم قد برافراشته رهبری مشروطه طلبان آذربایجان را به عهده گرفتند و لقب سردار ملی و سالار ملی ملقب شدند. محمدعلیشاه برای پایان بخشیدن شورش تبریز عین الدوله را به استانداری آذربایجان منصوب کرد و سپاهی تحت فرماندهی او به محاصره آن شهر فرستاد.عین الدوله با وجود محاصره طولانی تبریز نتوانست کاری از پیش ببرد. شهامت و شجاعتی که دلاوران تبریز به فرماندهی ستارخان از خود نشان دادند آنچنان شایان توجه بود که حتی خارجیان مقیم تبریز نیز تحت تاثیر قرار گرفتند و جوان آمریکایی بنام باسکرویل که معلم مدرسه ی امریکایی تبریز بود به صفوف آزادی خواهان پیوست و جان خویش را در راه ایران فدا کرد. محاصره تبریز ۲ ماه طول کشید و عین الدوله که راه چاره را از هرطرف مسدود می دید از ورود خواروبار به شهر جلوگیری کردند و شهر به قحطی افتاد اما مردم شجاع تبریز با خوردن برگ درختان و علف و یونجه به مبارزات ادامه دادند. این محاصره در ربیع الاول سال ۱۳۲۷ یعنی موقعی که سربازان روسی ظاهرا به بهانه حمایت از خارجیان وارد این شهر شدند پایان یافت. مقاومت حیرت انگیز تبریزیان و دلیری های ستارخان از نو کالبدهای مرده جان دمید و آزادی خواهان تهران و دیگر شهرها و بخصوص اصفهان و رشت که همه پراکنده و پریشان بودند دگر باره قد علم کردند.

 این پرچم آمریکا برای احترام به روح باسکرویل که در راه آزادی ایرانیان کشته شد.

سخنی چند درباره شخصیت ستارخان و باقرخان:

با بمباران مجلس مصیبتی عظیم و یاسی بزرگ بر عموم آزادی خواهان و میهن پرستان چیره گشت و درهای امید به روی مردم بسته شد. ولی در همین هنگام ستاره امیدی از افق آذربایجان طلوع کرد: آخرین شراره خروش ملی علی رغم خطر بسیار نزدیکی که آن را به خاموشی تهدید می کرد بطرز معجزه آسایی از نو درخشیدن گرفت و نور آن فزونی یافت و رفته رفته آفاق ایران را که در زیر ابر تیره ی استبداد قرار گرفته بود روشن کرد.نخست این شراره در چشمان تیزبین و درخشان و خشمگین یکی از فرزندان رشید آذربایجان یعنی ستارخان سردار ملی تابیدن گرفت. ستارخان تابناک ترین ستاره ی جنبش مشروطه و بزرگترین قهرمان ملی ایران چنانکه باید و شاید شناخته نشده است. ستار حدود یکصد سال پیش در یک خانواده ی متوسط نیمه روستایی به دنیا آمد پدرش حاج حسن از مردم قره داغ(ارسباران) بود. این مرد چهار پسر داشت: اسماعیل از زن اول و ستار غفار و عظیم از همسر دوم. اسماعیل که جوان دلیر و بی باکی بود در عنفوان جوانی گرفتار ماموران دولتی شده دستور ولیعهد اعدام شد از آنجا که کشته شدن اسماعیل اثر عمیقی در روحیه برادر کوچکش ستار باقی گذاشت آن را بازگو می کنیم:ستار در دهکده ی مسگران قره داغ متولد شد و از همان کودکی سیمایی باشکوه و منشی بزرگوارانه و برخوردی حاکی از زیرکی داشت و در عمل تیز رو چالاک بود. برخی محل تولد او را دهکده سوچولی و عده ای ماسکاران یا جانانلو می دانند. ستار مانند هزاران کودک همسن و سالش از رفتن به مکتب یا مدرسه و نشستن در مجلس درس معلم یا آخوند محروم ماند. مدرسه او طبیعت پرشکوه ارسباران و کوه های سر به فلک کشیده قره داغ بود.حاج حسن بعد از مرگ اسماعیل دریاچه ی تاریخی ارسباران را ترک گفت و در تبریز سکونت گزید. پیش از دوران مشروطیت تبریز ولیعهدنشین ایران بود. ولیعهد دستگاهی عریض و طویل داشت. ماموران و خدمتگزاران وی غالبا افرادی ناپاک بودند و به بهانه های مختلف مردم را سرکیسه می کردند.خشونت قاطرچیان ولیعهد که از مردمان شرور و فرومایه تشکیل می شدند زبانزد خاص و عام بود. شخصی که گرفتار چوبدستی آنها مشکل بود جان سالم بدر برد.روزی بین نوکرهای یکی از خوانین حسن آباد بنام میرزا مصطفی که از دوستان پدر ستار بود از یک طرف و قاطرچیان ولیعهد از سوی دیگر زد و خوردی رخ می دهد. در این منازعه یکی از قاطرچیان به دست صمد پسر میرزا مصطفی کشته می شود.میرزامصطفی صمدخان را همراه برادر دیگرش احمدخان روانه تبریز می کند تا بلکه بتواند به کمک رشوه و تعارف از مخمصه نجات یابد.صمد خان و احمدخان پیش پدر ستار می روند و او آنها را به همراه ستار به یکی از باغ های اطراف شهر می فرستد و وسایل راحتی آنها را فراهم می کند. قاطرچیان با اطلاع از این موضوع باغ را محاصره می گیرند و زدوخورد شدیدی روی می دهد.صمد و احمد و ستار در عمارت باغ پناه جسته دلیرانه مقاومت می کنند. ولی قاطرچیان خشمگین خانه را بر سر آنها خراب و هر سه تن را که زخمی بودند دستگیر می کنند و آنان را پیش ولیعهد می برند. دو برادر کشته به دست قاطرچیان تکه تکه می شوند ولی پا درمیانی خیرخواهانه ی عده ای از دوستان حاج حسن ستار را از مرگ حتمی نجات می دهد. مردم از خیره سری جوانی که جرات کرده بود با قاطرچیان معلوم الحال ولیعهد به مقابله برخیزد متعجب شدند با کنجکاوی خاصی اسم و رسم او را می پرسیدند. بدین ترتیب بود که برای نخستین بار نام ستار قره داغی بر سر زبانها افتاد.ستار از مرگ رها شد ولی به زندان افتاد پس از فرار از حبسی که طی آن رنج فراوان کشیده بود بر مراتب کینه ورزی و انتقام جوئیش نسبت به حکومت افزوده شد و تصمیم گرفت که تا آنجا که می تواند با عمال دولت مبارزه و ابراز مخالفت کند.هنگامی که بر اسب و تفنگ مسلط شد گاهی دولتیان را غارت می نمود و غنایم به دست آمده را به فقرا و ضعفا می داد و بیچارگان را دستگیری می نمود.گهگاه به زندان می افتاد ولی هنگامی هم که به کسب و کار عادی مشغول می شد دولتیان او را راحت نمی گذاشتند. ستار پس از دومین فرار از زندان یک چند در میان ایلات یورتچی و آلارلو زندگی می کند و عده ای را دور خود گرد می آورد در دل جنگلهای کوهستانی به کمین می نشیند و با دولت به گردنکشی برمی خیزد ولی در رعایت مراتب فتوت و مردانگی نیک می کوشد.ستار پس از مدتی از این نوع زندگی و نیز از آوارگی و دربدری سر می خورد و تصمیم می گیرد زندگی خود را سر و سامان بخشد به کسب و کاری بپردازد و سربار دیگران نباشد.پس به تبریز می آید مدتی پیش پدرش می ماند و با پادرمیانی و توصیه های رضاقلی خان یکانی با عنوان قره سوران مامور حفاظت را خوی به سلماس و مرند می شود.کاردانی و رشادت ستار در ماموریت برای او چنان شهرتی به دست می آورد که در جزو تفنگداران مخصوص ولیعهد پذیرفته می شود ولی روح پوینده و ناآرامش که همیشه او را به تحرک و تکاپو وا می داشت این بار هم کار خود را می کند. به استقبال ماجراهای نوین راه غربت را پیش می گیرد و اندکی بعد سر از تهران در می آورد. پس از چند ماه در زمره سواران حاکم خراسان در آمده به خراسان می رود و با مشاجره ای که بین او و حاکم مشهد روی می دهد رهسپار عتبات می شود. در سامره رفتار ناشایست خدام اماکن مقدسه با زائرین ایرانی دلش را درد می آورد و با همدستی عده ای دعوای بزرگی راه می اندازد و آنها را ادب می کند. در این رابطه مورد تعقیب شرطه های عثمانی قرار می گیرد ولی با شفاعت مجتهد معروف میرزای بزرگ شیرازی دست از سرش بر می دارند و او ناگزیر از عراق خارج و عازم تبریز می شود. در تبریز چند تن از مالکان مباشرت املاک خود را به او پیشنهاد می کنند. بالاخره حاج محمدتقی صراف ستار را بر سر املاک خود به سلماس می فرستد. در اینجا نیز ستار لیاقت و شایستگی خود را نشان می دهد و پس از مدتی به تبریز باز می گردد.اکنون دیگر شهرت شجاعت و مردانگی او بین مردم پیچیده است. او از جوانمردان تبریز به شمار می رفت و مورد علاقه عامه بود. از آنجاییکه ستارخان از اسب شناسی سررشته کامل دارد به کار دلالی اسب مشغول می شود و در این کار از چنان اعتبار و اهمیتی برخوردار گشت که حتی دیوانیان از او کمک می طلبند و در این ایامست که دوران سرگشتگی ستار پایان نزدیک می شود و افق روشنی پیش چشمش باز می گردد.ستارخان در آستانه مشروطیت تولدی دیگر می یابد. تاریخ ورق می خورد و دوران نوین آغاز می شود. در تبریز انجمنی تشکیل می شود که آزادی خواهان آن را اداره می کنند. ستارخان در کسوت مجاهدان در می آید به انجمن وارد می گردد و با شایستگی و لیاقتی که دارد رهبر مجاهدین تبریز و پیشوای فدائیان می شود. در نتیجه مقدمات مناسب و زمینه های مساعد قیافه شهر تبریز به سرعت دگرگون می شود گروه کثیری از بازاریان و پولداران تفنگ و فشنگ می خرند و دیگران که قادر به خرید اسلحه نبودنداز طریق امداد غیبی که از راه روسیه می رسید به طور قاچاق تفنگ وارد می کردند. ستارخان به همراه سایر سردستگان روزهای جمعه در بیرون شهر به آموختن رموز و فنون سپاهیگری به داوطلبان اشتغال داشت بعد ها در هر یک از محلات شهر یک مرکز آموزش مجاهدین برپ می شود و جوانان و بزرگسالان به تمرین و مشق تعلیمات نظامی و یادگرفتن اصول تیراندازی و سایر فنون جنگ می پردازند ستارخان در مرکز آموزش کوی امیرخیز تمام هم خود را صرف این کار می کند. در نظر سررشته داران این فعالیت آموزشی از چنان اهمیتی برخوردار است که حتی برای بچه ها هم تفنگ چوبی تهیه کردند و آنها را هم به طریق خاص خود تعلیم می دهند. ولی این جنب و جوش در شهرهای دیگر وجود نداشت.

سوم تیرماه ۱۲۸۷ یکی از تلخ ترین روزهای تاریخ ایران است. در همان روز به همراه تهران همه شهرهای دیگر تهران نیز از پا درآمدند.آزادی مرد ایران مرد! فقط فریاد یک ناحیه ی کوچک از ایران خاموش نشده بود و آن نقطه محله ی امیرخیز تبریز بود. روز دوشنبه ی هیجدهم خرداد ۱۲۸۷ روزنامه راه نجات(مربوط به مجاهدین بود) به تبریز رسید. شهر یکباره تکان خورد و خونها به جوش آمد مردم پی بردند که دشمنان آزادیدر اندیشه واژگون ساختن حکومت مشروطه اند. درنگ جایز نبود.در میان مجاهدین شوری شگفت انگیز برپا شد.در سراسر کوی ها و محلات در بین مشروطه خواهان زمزمه ای پیچید زمزمه ای در مورد خیانت جدید. این زمزمه گاه مانند امواجی که به آرامی به روی دریا چین می انداختند نرم و سبک بود و گاه چون موجهای سهمگین طوفانی اوج می گرفت و بدل به فریاد می شد و بالا می رفت. از روز نوزدهم خرداد تلگرافخانه ی تبریز کانون سران آزادی تبریز گردید. مجاهدین گروه گروه به سوی این کانون می رفتند و گوش به زنگ جریان تهران بودند اما از تهران خبری نمی رسید و تلگرافهای انجمن ایالتی بی جواب می ماند..

ادامه را از سایت قلمرو بهشت بخوانید.

نوشته شده توسط شهریار در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 ساعت 9:48 | پيوند پايا |

یکی از سرداران بزرگ و دلاور ایران جلال الدین خوارزمشاه(تولد ــ وفات ۶۲۸ هجری قمری) که در تاریخ کهن ایران نامش به نیکی یاد شده است جلال الدین خوارزمشاه پسر محمد خوارزمشاه است. در زمان این سردار رشید بود که ایران با رخداد نافرجام چنگیز مغول روبرو گردید و جلال الدین خوارزمشاه با دلاوری های خود خدمت های درخشان به سرزمین تاریخ و کشور خود نمود.چنگیز که در ظاهر برای تجارت و در نهان برای جاسوسی و کسب اطلاع از ایران در سال ۶۱۵ هجری قمری در حدود چهرصد و پنجاه نفر از پسران و ملازمان خود و تجار مغول را با سرمایه ای زیاد به ایران فرستاد ولی این عده در شهر اترار کشته شدند همینکه این خبر به چنگیز رسید از محمد خوارزمشاه خواست که حاکم اترار را به وی تسلیم کند ولی محمد خوارزمشاه به این درخواست اعتنایی نکرد.لذا چنگیز سخت دگرگون شد و عازم نبرد با خوارزمشاه شد. محمد خوارزمشاه چون از مقصود چنگیز آگاه شد به ماورا النهر ور همان هنگام جوجی خان پسر چنگیز در یکی از حکمرانان ترکستان به آن نواحی آمده بود محمد خوارزمشاه قصد  جوجیخان کرد و نزدیک (جند) با اینکه مغولان نزدیک حاضر به جنگ نبودند نبرد را آغاز کرد و باید گفت اگر تلاش های شاهزاده جوان جلال الدین نبود شاید محمد خوارزمشاه از جوجی خان شکست می خورد اما رشادت های جلال الدین اشتباهات محمد خوارزمشاه را جبران کرد و شکست نصیب مغولان شد آنچنانکه میدان نبرد را ترک کردند تا خبر شکست خود را به چنگیز خان برسانند. محمد خوارزمشاه که از ضربدست مغولان را چشیده بود به خوف و هراس شدیدی دچار شد ولی با این وجود چنگیز قصد سرزمین خوارزمشاهیان نمود در آن هنگام محمد خوارزمشاه سپاهی بزرگ زیر فرمان داشت.جلال الدین از پدر اجازه خواست تا در برابر سپاهیان مغول صف آرائی کنند و اطمینان داد که از این نبرد پیروز و سربلند باز گردد.اما پدر او را جوان و بی تجربه خواند.جلال الدین از پدر خواست که فرماندهی سپاهیان خوارزم را باو واگذارد اما محمد خوارزمشاه هرگز تغیر عقیده نداد و مقابله با مغولان را صلاح ندانست.چنگیز با سپاهیان خونخوار خود به جانب ماورا النهر آمد اکتای و جغتای را به محاصره اترار گماشت. جوجی خان را به طرف جند و یکی از سرداران را به سوی خجند فرستاد و خود عزم بخاران کرد و در راه از کشتار و غارت فروگذار ننمود و در سال ۶۱۷ هجری قمری به اطراف بخارا رسید و کوشش بخارائیان به جایی نرسید و مدافعان دلیل آن شهر کاری از پیش نبردند.شهر اترار پنج ماه در محاصره بود و سرانجام بدست لشکر جغتای و اکتای گشوده شد. حاکم شهر که بازرگانان مغول را کشته بود دستگیر و کشته شد.چنگیز بعد از اینکه سمرقند را گرفت عده ای را برای تعقیب محمد خوارزمشاه فرستاد در آن هنگان پایتخت خوارزمشاهیان شهر (جرجانیه) بود که آبادی این شهر و کثرت جمعیت آن به شرح نمی آمد.چنگیز پسران خود را همراه با سپاه تاتار مامورتسخیر آن دیار کرد اهالی این شهر مردانه در برابر مغولان ایستادگی کردند و حاضر به تسلیم نشدند دشمن چون از محاصره نا امید شد  قصد کرد که آب جیحون را که از شهر می گذشت برگرداند. اهالی رشید جرجانیه سه هزار نفر از مغولان را که مامور بازگرداندن آب جیحون بودند از پای درآوردند اما سرانجام با اینکه مردم این شهر خانه بخانه و کوچه به کوچه جنگیدند شهر به دست مغولان افتاد.محمد خوارزمشاه از شنیدن این خبر در جزیره آبسکون درگذشت و پس از وی جلال الدین که امید همه مردم به دلیری های او بود زمام امور گسیخته این سرزمین را به دست گرفت در سال ۶۱۸ با سپاهیان مغول روبرو شد نبرد سختی درگرفت و در این نبرد جلال الدین آنچنان شکست فاحشی بر سپاه مغول وارد آورد که بگفته ای ۴۰ هزار مغول کشته شد و آنان که مانده بودند راه فرار را پیش گرفتند تا این خبر ناگوار را به چنگیز برسانند. اما به زودی بین سران سپاه جلال الدین اختلاف افتاد و هر کدام راهی جداگانه در پیش گرفتند و بسمتی رفتند و جلال الدین تصمیم گرفت به تنهایی در برابر چنگیز ایستادگی کند جلال الدین خوب می دانست که عده سپاهیانش اندک و نیروی دشمن فراوان است اما با همه اینها دل به دلیری و شجاعت ذاتی خود بست و عزم پیکار نمود.جلال الدین که خود را سخت تنها دید ناچار به ترک خوارزم شد و راه غزنین را پیش گرفت چنگیزخان که از قضایا آگاه گردید قصد وی کرد. نزدیک سند به وی رسید.جلال الدین با عده کم سپاهیان خویش با چنگیز به مقابله مردانه برخاست نبرد آغاز شد جلال الدین بین دشمن و آب قرار گرفت حلقه محاصره هر لحظه تنگ تر می شد تا آنکه سپاه چنگیز جلال الدین را برفراز صخره ای که بیش از ده ذرع بلندی داشت راند و بیم آن می رفت که جلال الدین دستگیر شده و ریشه حیاتش قطع گردد.اما این شاهزاده دلیر و پردل بیکباره تصمیم خود را گرفت و دامن مردانگی بر کمر زد و در حالیکه از هر طرف حمله آورده و مغولان را به خاک می افکند در لحظات آخر که دیگر هیچگونه امیدی برای پیروزی یا نجاتش وجود نداشت تازیانه بر اسب زده و خود را بر آب عظیم سند افکند و در برابر تعجب چنگیز با اینکه او را پیاپی با تیر هدف قرار می دادند از آب سهمگین سند گذشت و خود را به ساحل رسانید. پس از این رویداد جلال الیدن خود را به هندوستان رسانید و در آنجا قدرت و اعتباری به دست آورد و از آنجا که زندگی آسوده و راحت را بر خود حرام می دانست از راه مکران به ایران آمد و از راه شیراز به اصفهان رفت و در آنجا با کمک برادرش غیاث الدین سپاهی فراهم آورد و عزم بغداد کرد تا با خلیفه درباره دفع شر مغول مذاکره کند و از او کمک بگیرد.اما ناصر خلیفه بغداد به جای کمک به جلال الدین لشکری برای مقابله او فرستاد. جلال الدین در یک نبرد سپاه خلیفه را به کلی تارومار کرد و از میان برد سپس به سوی تبریز رفت. پس از فتح تبریز جلال الدین به سوی گرجستان شتافت و در مدت سیزده روز خود را از تفلیس به کرمان رسانید و فتنه را فرونشاند.در این هنگام مغولان به جانب ری آمدند جلال الدین عنان همت به دست گرفته و به جانب آنها رفت و در نبردی که با مغولان نمود به علت حیله و ریای برادرش غیاث الدین مغلوب دشمن شد و به سوی اصفهان عقب نشست.جلال الدین عزم گرجستان کرد و سپس تا آذربایجان آمد و پس از کسب پیروزی هایی دوباره نامش بر دهان ها افتاد با یکی از سرداران مغول بنام (جورماغون) که از طرف اکتای قاآن به ایران فرستاده شده بود نبرد کرد ولی این بار نیز کاری از پیش نبرد و مجبور شد برای جان سالم به در بردن از دست مغولان صحنه جنگ را ترک کند اما از آنجا که اجل در کمین او بود در سال ۶۲۸ در یکی از کوه های کردستان در گذرگاهی ناشناس به دست طماع چشم دل کوری که قصد جامه و اسب و مال او را کرده بود کشته شد.

این خواست خداوند بود که سردار دلیل ایران با همه فداکاری ها و دلیری هایش در چنان گذرگاه ناشناسی به دست کوردلی از پای درآمد شاید اگر جلال الدین کشته نمی شد سدی در برابر پیشروی مغولان ایجاد می کرد و مسیر تاریخ ما را عوض می نمود. نام جلال الدین و شرح وقایع زندگانیش همراه فداکاری و شهامتهایش بخاطر حفظ وطن و این سرزمین آنچنان افتخار آمیز و پرشکوه است که هر خواننده بر او درود می فرستد و سینه تاریخ ما لوح جاویدان برای نام ارزنده مردی بزرگ چون او می باشد.

نوشته شده توسط شهریار در سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت 0:58 | پيوند پايا |

همچون پست گذشته دیدگاه های متفاوتی نیز در مورد آقا محمد خان قاجار وجود دارد عده ای او را پادشاهی سنگدل که جنایت و سنگدلی او در تفلیس زمینه جدایی ایالات مسیحی نشین را از ایران و همچنین بد رفتاری و کور کردن اهالی کرمان نیز از یک پادشاهی ایرانی را نوید مورد توبیخ نشان دادن خواجه تاجدار در تاریخ اعتقاد دارند و عده ای هم با توجه به بی لیاقتی فتعلی شاه و پادشاهان قاجار(به غیر از ولیعهد فتعلی شاه عباس میرزا که پست بعدی مطلق به اوست) که در زمان آنها ایران به گربه کوچک فعلی تبدیل شد آقا محمد خان را فردی بزرگ می دانند که لااقل در زمان وی جزیی از خاک ایران جدا نشد و به علاوه دشمنان خارجی نیز از او بیم داشتند اما حال به سراغ زندگی این مرد می رویم:

آقا محمد خان پسر جیران و محمد حسن خان قاجار اهل استرآباد(بنا بر نوشته حسن پیرنیا و اقبال آشتیانی و محمد جواد مشکور طائفه قاجار پس از حمله مغول وارد ایران و مخصوصا نوحی بین شام و ایران و حدود ارمنستان مقیم شدند و یکی از ۷ ایل ترک بودند که سلسله صفوی را در رسیدن به قدرت کمک کردند بودند شاه عباس طایفه قاجار را از مسکن اصلی خود ارمنستان مهاجرت داد و به ۳ طایفه تقسیم کرد و به مرزهای ایران کوچانید گروهی در گرجستان دسته ای برای جلوگیری از ازبکان به مرو و گروه سوم برای مقابله با ترکمنان به استرآباد فرستاد طایفه ای که در استرآباد ساکن شدند خود به دو گروه تقسیم شدند گروه اول گروهی که ساکن قلعه مبارک آباد آنطرف رود گرگان اقامت کرد و یوخاری باش یعنی ساکن قسمت علیای رود معرفی گردید و دسته ای که در پایین سکونت گزیدند آشاقه باش یعنی ساکن قسمت سفلای رود نامیده شد.) که پدرش در جنگ و گریز با کریمخان زند کشته شد و مادرش نیز جیران از شیرزنان دوران خویش بود که سوارکاری و تیراندازی را می دانست پس از کشته شدن پدر آقا محمد خان کریمخان مدتی او را به شیراز آورده و تحت مراقبت قرار داد و وی را مورد شفقت خود قرار می داد و به او لطف و مهر می کرد و در امور کشوری از او مشورت می گرفت زیرا از فراست و باهوشی او آگاه بود حتی به وی لقب پیران ویسه(وزیر افراسیاب پادشاه توران) را داد تا وقتی که خان زند رخت از دنیا بست و آقا محمدخان با رویای انتقام پدر و جانشینی او از شیراز خارج و راه مازندران را به پیش گرفت اموال کاروانی را که حامل مالیات بود تصرف کرد و به قبیله خویش پیوست. نابرادری وی مرتضی قلیخان با او به مخالفت برخاسته خود را شاه اعلام کرد و آغا محمد خان را محبوس ساخت اما آغا محمد خان به زودی از زندان گریخته بر ایالت بحر خزر دست یافته و دعوی حکومت کرد. کوشش های اولیه او صرف ایجاد اتحاد و وحدت بین قبایل قوانلو(آشاقه باش) و دولو(یوخاری باش) قاجار شد در این امر با نهایت تدبیر و سیاست عمل کرد و در حالیکه هرج و مرج عجیبی جنوب ایران را در بر گرفت و خوانین زند و بختیاری بر سر سلطنت به نزاع پرداخته بودند وی با فراغ خاطر گرگان و مازندران و گیلان را تحت تصرف درآورد و سپس با امرای زندیه وارد جنگ شد از تمام امرای زندیه که وارد جنگ با آغا محمد خان شدند تنها تقی خان زند که سمت مشاور احمد خان بود و لطفعلی خان زند به موفقیت هایی رسیدند هرچند که همه آنها سرانجام کشته شدند تقی خان که مردی بی باک و شکارچی بود و یکی از دست های خود را هم بر اثر حمله گراز از دست داده بود با سپاه ۱۵ هزار نفری روبروی سپاه ۳۰ هزار نفری شاه قاجار ایستاد احمد خان که دانست شکست می خورد با اسبی فرار کرد ولی تقی خان آنقدر مقاومت کرد تا تیر خورد و دستگیر شد وقتی او را مقابل خواجه تاجدار آوردند خواجه تاجدار به او گفت:

آیا یادت هست در شیراز یک مرتبه من را میمون خطاب کردی؟

تقی خان از روی تهور زیاد گفت:اکنون هم تو را به شکل میمون می بینم!!!

لطفعلیخان زند

خواجه تاجدار گفت: چون یک دست داشتی و مجروح هم شدی من نمی خواستم تو را بکشم منتها چون بسیار گستاخی و مرد گستاخ مثل تو نباید زنده بماند آنگاه جلاد را احضار کرد و گفت نخست زبان تقی خان را ببرد چون زبان تقی خان بریده شداو خون زبانش را به طرف خواجه تاجدار پرتاب کرد و سپس جلاد سرش را برید. اما در مورد لطفعلی خان زند جوانی خوش سیما و بی باک که در شمشیر زنی و سایر فنون سپاهیگری بی مانند و بسیار شجاع و متهور بودپس از مرگ جعفر خان پدر کریمحان بین امرای زند اختلاف پیش آمد و هرج و مرج عجیبی در شیراز رخ داد بالاخره حاج ابراهیم کلانتر در نهایت فداکاری سپاهی برای وی فراهم آورد و سپس لطفعلیخان فرزند جعفر خان که تا آن تاریخ در غرب فارس می زیست به شیراز آمد و در ۱۵ شعبان سال ۱۲۰۳ هجری وی را که ۲۲ سال داشت بر تخت نشانید با توجه به فضایل اخلاقی و علاقه شدیدی که مردم فارس به سلطنت خاندان زند داشتند چنین به نظر می آمد که لطفعلی عظمت و اقتدار کرمیخان زند را بار دیگر تجدید خواهد کرد اما با وجود حریف سرسختی مثل آقا محمد خان قاجار و حوادث دوران او این امیدها به یاس تبدیل شد به تصور جوانی لطفعلی  و کم تجربگی او اغا محمد خان با این خیال که بر او غلبه خواهد کرد عازم تصرف شیراز شد اردوی قاجار در صحرای بیضا واقع در ۳۲ کیلومتری شیراز فرود آمد و علیقلی خان برادر آغا محمد خان مامور حفاظت اردوگاه شد آنگاه آغا محمد خان شخصا با چندین هزار پیاده و سواره عازم شیراز شد در ۱۲ کیلومتری شهر بین دو سپاه جنگ در گرفت لطفعلیخان با دو هزار سوار به جناح راست اردوی قاجار حمله برد و افراد را پراکنده ساخت ولی به علت فرار جمعی از سپاهیانش به شیراز عقب نشینی کرد و در آنجا موضع گرفت. آغا محمد خان به مدت یک ماه شیراز را محاصره کرد ولی سرانجام به دلیل وجود برج و باروی بسیار مستحکم شهر و نبود وسایل قلعه کوبی دست از محاصره برداشت و به تهران بازگشت. لطفعلیخان به بپاس خدمات حاجی ابراهیم کلانتر وزارت خویش را به وی عطا کرد ولی ارباب نفوذ و بزرگان زند رنجیده خاطر شدند و وی را متهم به خیانت و دورویی کردند و سخنان آنان در ذهن لطفعلیخان تاثیر بخشیده و به وزیر باوفای خود بدبین شد و شاه وزیر را از خود دلسرد کرد. بدبینی و بی اعتنایی لطفعلی نسبت به حاجی ابراهیم که در میان مردم شیراز نفوذ کامل داشت و حکومت بیشتر نواحی در دست برادران و فرزندان او بود وی را به حکم صیانت نفس وادار به مخالفت و معاندت با ولی نعمت خویش ساخت و چنانچه خواهیم گفت با آغا محمد خان قاجار کنار آمد و او را برانگیخت تا به شیراز لشکر بکشد هنگامی که خبر حرکت سپاه قاجار به او رسید غافل از خیانت حاجی ابراهیم حکومت فارس را به او سپرد و با نیروی خود از شیراز بیرون رفت و در سمیرم علیا واقع در ۳۶ کیلومتری شهرضا فرود آمد در آنجا با نیروی آغا محمدخان که فرماندهی آن را باباخان برادرزاده آغا محمد خان(فتعلیشاه بعدی) عهده دار بود روبرو شد و به آرایش سپاه پرداخت. اما پیش از شروع جنگ در یکی از شب ها به وسیله ایادی حاجی ابراهیم تیری به سراپرده خان زند شلیک شد و شورش و بلوا در سراسر اردو بروز کردلطفعلی خان برای اطلاع از میزان درستی و امانت و وفاداری سران سپاه همه آنها را به خیمه خود دعوت کرد ما جز طهماسب قلی خان فیلی کسی در آنجا حاضر نشد لطفعلی خان از ترس اینکه مبادا شیراز را از دست ندهد مخفیانه شبانه به شیراز رفت ولی حاجی ابراهیم با ورود او به شهر مخالف کرد و به این ترتیب خیانت خویش را آشکار ساخت خان زند با چند نفر از نزدیکان خویش به دشتستان رفت و در آنجا عازم بندر ریگ شد.امیر علیخان حیات داودی حاکم بندر مقدم وی را گرامی داشته نیروئی اندک فراهم آورد چون این خبر به حاجی ابراهیم رسید دو دسته از سپاهیان خویش را برای جلوگیری از پیشرفت کار خان زند روانه کرد اما هر دو شکست خوردند خان زند به جانب شیراز راند و در دشت زرقان اردو زد.مصطفی خان دولو به کمک حاجی ابراهیم آمد ولی در صحرای باجگاه از لطفعلیخان شکست خورد حاجی ابراهیم چون کار را بدین منوال دید از آغا محمد خان کمک خواست وی نیز یکی از سرداران قاجار به نام محمد خان را با بیست هزار مرد جنگی به شیراز فرستاد ولی در اثر شجاعت و دلاوری خان زند این عده نیز در صحرای قبله شیراز از پای درآمدند(۱۲۰۶ هجری). شکست سردار قاجار در جنگ قبله موجب شد که خود آغا محمدخان با سپاهی متشکل از قریب چهل هزار نفر عازم شیراز شود.لطفعلیخان که به زحمت توانسته بود سه هزار نفر را گرد خود جمع آوری کند به مقابله او شتافت در محل شهرک واقع بر سر راهشیراز به اصفهان نبرد سختی بین طرفین بوقوع پیوست.خان زند به قلب سپاه دشمن زد و حتی تا خرگاه آغا محمد خان رسانید ولی در اثر خیانت همراهان خویش و کثرت نیروی قاجار کاری از پیش نبرد و با آنکه تلفات بسیاری بدشمن وارد آورد ناگزیر عقب نشینی کرده به جانب کرمان گریخت(شوال ۱۲۰۶).آغا محمد خان در ذی حجه سال ۱۲۶ وارد شیراز شد استخوان های کریمخان را از قبر درآورد و به تهران در کاخ خود منتقل کرد تا همیشه زیر قدمهای وی باشد زنان و فرزندان وی را به تهران فرستاد و دیوار و برج باروئی که کرمخان دور شیراز کشیده بود نیز ویران ساخت فتح شیراز ضربه بزرگی بر دولت زندیه بود لطفعلی خان برای تصرف آن شهر کوشش فراوان و فداکاری و دلاوری های بسیار از خود نشان داد ولی در تمام این مدت هیچگاه نتوانست بیش از هزار نفر سپاه گرد خود بیاورد. با اینحال وی چندین بار سپاهیان قاجار را در ناحیه کرمان شکست داد و عاقبت با هزار نفر از همراهان وفادار و عموی رشید و شجاع خود عبدالله خان زند محمد حسن خان قراگزلو سردار قاجار را مغلوب و بنه و مهمات سپاه او را تصرف کرد و در اول شعبان ۱۲۰۸ وارد کرمان شد و بنا به تقاضای مردم شهر خود را شاه خواند و بنام خویش سکه زد.پس از فتح کرمان به دست لطفعلیخان آغا محمد خان به قصد تسخیر آنشهر با سپاهی که شمار نفرات آن به ۵۰ هزار تن می رسید از راه قم عازم جنوب گردید اولین لشکر او که به سرداری حسین علیخان قاجار به طرف کرمان به پیش رفت به سختی شکست خورد. می گویند دیدن سکه طلا که بنام لطفعلیخان منقش بود او را چنان بخشم آورد که دستور داد کودک خردسال وی که در تهران اسیر و نامش فتح الله بود اخته کردند.محاصره شهر چهر ماه به درازا کشید و در این میان لطفعلیخان نهایت پایداری و مقاومت را بخرج داد عاقبت جمعی از پیادگان کرمانی که مامور حفاظت یکی از درواز های شهر بودند نزدیک غروب دروازه را به تصرف سپاه قاجار دادند لطفعلی خان زمانی از این واقعه آگاه شد که ۳ هزار سوار قاجار وارد شهر شدند ولی آنها را از لب تیغ گذراند و از شهر بیرون کرد ولی بار دیگر خیانت پیشگان وسایل شکست او را فراهم کردند. نجف قلیخان خراسانی که از معتمدین لطفعلیخان و مامور نگاهداری ارک کرمان بود با سران قاجار سازش کرد و در ۲۹ ربیع الاول ۱۲۰۹ ارک را به تصرف ایشان داد لطفعلیخان زمانی از خیانت زیردستان خویش آگاه شد که ۱۲ هزار نفر از سپاهیان قاجار وارد شهر شدند با این وجود او یک نصفه روز مقاومت کرد آنگاه شبانه با ۳تن از خواص خود از ارک خارج شد به قلب سپاه انبوه قاجار حمله برد و از آن معرکه رهایی یافت چون آغا محمد خان از فرار لطفعلی خان خشمگین شد دستور قتل عام مردم را داد که البته توهین های مکرر مردان و زنان کرمانی که از بالای حصار آغا محمد خان را که از اخته بودن خویش رنج می برد را تحقیر می کردند یکی از دلایل بود گروه کثیری کشته شدند گروه کثیری نابینا شدند و ۸ هزار نفر بچه و زن به غلامی و کنیزی در سپاه تقسیم شد لطفعلیخان نیز توسط حاکم بم محمد علی خان دستگیر شد

آغا محمد خان قاجار بر روی جلد کتاب شاهان فراموش شده که توسط پرنس علی قاجار در پاریس چاپ شده است(بد اسکن کردم عکس را می دانم ولی شما ببخشید)

خان زند در مقابل خواجه تاجدار

لطفعلیخان زند پس از درگیری هایی که با کسانی داشت که قصد دستگیری او را داشتند و با وجودی که تنها بود در مقابل ده ها نفر مقاومت کرد تا طوری که بر اثر ضربات متعدد شمشیر و گرز ناتوان شد و توانستند او را دستگیر کنند. لطفعلی از شدت ضعف به حال اغما رفت و محمد ولی خان ترسید که اسیر بمیرد و به کرمان و نزد خواجه تاجدار نرسد لذا یک روز در ماهان توقف کرد شدت وضع خان زند به قدری بود که محمد ولی خان دانست که اگر پالهنگ و زنجیر بر دست و گردن و پاهایش بیندازند خواهد مرد در ماهان برای او تخت روان تهیه کردند و با این وسیله او را به کرمان رسانیدند ولی باز وضع او طوری بود که با وجود غل و زنجیر درست نمی توانست راه برود ولو اینکه بدون غل و زنجیر هم نمی توانست راه برود محمد ولی خان زیر بغل او را گرفت و وارد اردوی آقا محمدخان شدند آقا محمدخان در سربازخانه غربی به سر می برد و محمد ولی خان پس از گذراندن لطفعلی از سربازخانه او را به جایی رساند که خواجه تاجدار نمایان شد در آنجا به لطفعلیخان گفت:

بخاک بیفت و سجده کن

لطفعلیخان پاسخ داد: من تنها در مقابل خداوند سجده می کنم

محمد ولی خان بر سرش زد و گفت: به تو می گویم سجده کن

لطفعلی گفت:اگر من دست در بند نداشتم تو جرئت نداشتی بر سرم بزنی و بتو گفتم که من فقط در برابر خداوند سجده می کنم

اما محمد ولی خان سرش را به زور به خاک مالید. صدای آقا محمد خان به واسطه خواجه بودن زیر(زنانه) بود که البته به آن می پردازم او برای این خدمه و امیران خویش را با سنج صدا می کرد و هرگز بانگ نمی زد ولی وقتی دشمن را در مقابل خویش دید بانگ زد:

ای لطفعلی می بینم که هنوز نخوت داری و غرور تو از بین نرفته ولی من هم اکنون کاری می کنم که تو نتوانی سر بلند کنی

آنگاه خواجه دانشمند و متدین که تا اواخر عمرش حتی یکبار هم نمازش قضا نشده بود دستور داد عده ای از اصطبل بیایند مورخین به دلیل ننگینی فوق العاده زیاد این عمل در هیچ یک از تواریخ به طور صریح از آن سخن نگفتند فقط اشاره کردند که عمل ننگینی انجام شد ولی من متوجه شدم این عمل ننگین تجاوز به لطفعلیخان بوده است!!! حال لطفعلیخان که از زخم دو شانه خویش رنج می برد و به شدت بی حال بود زیر این عمل ننگین و بدون توجیح چه زجری را متحمل شده است پس از این عمل وی را در اصطبل انداختند بدون اینکه پالنگ و زنجیر را از او بگشایند خان زند در آتش تب می سوخت و اظهار تشنگی می کرد ولی کارکنان اصطبل از ترس آقا محمدخان به او آب نمی دادند روز بعد آقا محمدخان دستور داد او را به نزد وی ببرند خان زند قدرت راه رفتن نداشت و دو نفر بازوی او را گرفتند به طوری که اگر او را رها می کردند بر زمین می افتاد عاقبت او را در مقابل خواجه تاجدار بردند و او به لطفعلی گفت:

لطفعلی بگو بدانم آیا هنوز هم غرورداری؟

لطفعلی که از شدت تب و ضعف بر روی پالهنگ خم شده بود و نمی توانست پلک دیدگان خویش را باز کند ولی وقتی این حرف را شنید سر را بلند کرد و پلک دیدگان را گشود و آب دهان خود را به سوی آقا محمدخان پرت کرد و گفت: ای اخته فرومایه من از تو نمی ترسم. این توهین در مقابل افسران او انجام شد و چون آقا محمدخان از این قضیه خیلی رنج می برد ابتدا اندکی سکوت کرد سپس جلاد را احضار کرد تا ۲ چشم لطفعلی را از کاسه جدا کرده و کور کند در هنگام این عمل آقا محمد خان برای اینکه این عمل را ببیند به سوی محکوم خم شد که شاید این عمل او باعث شده که بعضی از تاریخ نویسان گفته اند که او خود چشم لطفعلی خان را درآورد سپس آب دهان خود را بر گونه وی انداخت ولی لطفعلی از شدت درد بیهوش شد همان روز آقا محمد خان گفت من نمی خواهم این جوان بمیرد زیرا باید او را پیوسته تحقیر کنم بر پشتش تازیانه بزنم و به دنبال اسبم بدوانمش ولی حال او به طوری وخیم بود که به آقا محمد خان گفتند اگر مورد مداوا فرار نگیرد خواهد مرد آقا محمد خان نیز دستور داد زخم چشم او را مداوا کنند زخم چشم برطرف شد ولی زخم دو شانه معالجه نمی گردید و خانبابا جهانبانی(فتعلیشاه آینده) برادر زاده آقا محمدخان که در جنگها از خود لیاقت نشان داده بود و حکمران یزد فارس و کرمان بود پزشکی را به نام حکیم لطفی شیرازی را از شیراز مامور کرد که به کرمان برود و او نیز با دارویی به نام جفت(هم وزن نفت) و بادام سوخته صلایه شده را روی زخم های خان زند نهاد و او را از مرگ نجات داد. با وجود بهبود زخم ها باز ضعیف بود زیرا غذای کافی به او نمی دادن شبهای جمعه زنان کرمانی برای او اندکی غذا می بردند ولی نگهبانان نمی گذاشتند و می گفتند فقط آب و نان را می توانند قبول کنند زیرا اگر به غیر از این باشد خواجه تاجدار آنها را کور می کند. لطفعی دیگر زیبا نبود و سرش را بلند نمی کرد زیرا کسی که چشم ندارد تا دنیا را نگاه کند برای چه سرش را بلند کند گاه برای تخفیف آتش درون اشعار شیخ محمود شبستری و بابا طاهر عریان را با آهنگی سوزناک می خواند. آقا محمدخان که دانست ماندن این جوان در جنوب کشور که از محبوبیت زیادی برخوردار است برای او تولید مشکل می کند دستور داد او را به تهران منتقل کنند حتی در میان اسب هم او را با غل و زنجیر بستند و چند سوار در کنارش راه می رفتند که مبادا عنان اسب را گیرد و فرار کند.آقا محمد خان ابتدا به طوری که گفتیم نمی خواست او را بکشد ولی در مراجعت به تهران و حرفهای مردم مبنی بر اینکه او ورث کریمخان زند استو اینکه کوری او دلیلی بر از دست دادن سلطنت نیست همان طور که شاهرخ نوه نادر در خراسان با وجود کوری حکومت می کند خواجه را بر آن داشت تا او را از میان بردارد پس زمانی که در چمن سلطانیه اقامت داشت دستور قتل لو را داد جلادان وارد زندان شدند و یکباره دیگر دست جوان نگونبخت را بستند و آنگاه دستمالی را در حلق او کردند و بعد یک چوب دراز را بر روی دستمال نهادند و سپس با ضربه چکش روح او را از کالبد خویش جدا کردند(در کتاب زندگی پرماجرای لطفعایخان زند آمده است که وی به همراه دختری به نام ستاره خودکشی کرد)

تاجگذاری آقا محمد خان و سفر او به مشهد

آقا محمدخان نقشه تاج خویش را خود کشید و به دست زرگران داد زرگران نیز گفتند این تاج احتیاج به ۵/۴ کیلو طلا دارد که آن را به قدری سنگین می کند که نمی شود آن را بر سر نهاد تاجی که آقا محمد خان طراحی کرده شبیه تاج پاپ بود آقا محمدخان مجبور شد آن را تغیر بدهد و تاجی یک طبقه انتخاب کرد که البته نیم آن مرصع و بقیه برنگ زرد باقی می ماند دو طبقه جلوه می کرد آقا محمدخان برای اینکه در روز تاجگذاری سنگینی را احساس نکند هرروز با کلاهی یک و نیم کیلویی تمرین می کرد روز تاجگذاری او در میان تواریخ شرق مشخص نیست عده ای نوشته اند که در نوروز ۱۲۱۰ و عده ای مانند محمد حسن خان اعتماد السلطنه مورخ ناصرالدین شاه ۳ روایت را ذکر می کند یکی در اواخر سال ۱۲۰۹ هجری و دیگری روز نوروز ۱۲۱۰ و آخری در آغاز دومین ماه بهار.آقا محمدخان پس از آنکه تاج بر سر نهاد در حالی که یک توپوز مرصع در دست داشت به مدت یک ساعت بر تخت نشست و در تمام این یک ساعت توپ ها شلیک می کردند و نقارخانه ها در سردر ارک سلطنتی زده شد همچنین به شکرانه سلامتی وی به تعداد سنوات عمرش هر سال ۱۰ گوسفند ذبح می کردند و گوشت آن را در آشپزخانه سلطنتی طبخ می کردند و مردم در آن روز میهمان بودند و غذای خود را از آن آشپزخانه می بردند همچنین آقا محمدخان قاجار به تمام بزرگان خود در آن روز سکه طلا داد که نشان می دهد برخلاف آنچه شهرت داد اند ممسک نبوده است

آقا محمدخان پس از تثبیت شاهی متوجه خراسان شد که در دستان شاهرخ نوه نادرکه کور بود شد و بدان جا رفت نادر میرزا پسر شاهرخ از ترس او فرار کرد و به افغانستان گریخت و پدر را در مقابل او تنها گذاشت شاهرخ به استقبال خواجه تاجدار آمد آقا محمد خان هم با او به ملایمت رفتار کرد و احترامش را به جا آورد ولی به او گفت که باید جواهرات نادری را به او بدهد شاهرخ ابراز کرد که جواهر نادری در دست او نیست و هرچه بوده در کلات بین امیران نادر تقسیم شده ولی آقا محمدخان قانع نشد و به او ۳ روز فرصت داد شاهرخ برای وساطت حاج میرزا مهدی مجتهد شهر را نزد خوجه تاجدار فرستاد زیرا می دانست که وی مردی متدین است و برای علما احترامی خاص دارد اما نه تنها که حرف این مرد در او اثر نکرد بلکه آن مرد مجتهد انگشتر خود را نیز که زمرد بود مجبور شد به شاه قاجار تحویل دهد و شاه قاجار به او گفت بهتر است از عقیق استفاده کند میرزا مهدی هم که وضع را چنین دید به شاهرخ گفت اگر جواهر نادری در دستان دارید زودتر به این مرد حریص بدهید!!!! نفر دوم گلرخ دختر شاهرخ بود که به وساطت عازم خواجه تاجدار شد از انواع پیشنهاد از زنی گرفتن تا متعه شدن را به آقا محمدخان ابراز داشت تا بلکه او دست از سر پدرش بردارد مورخان بعضی شاهرخ را سرزنش می کنند که چرا این عمل را یعنی فرستادن دخترش را انجام داده ولی باید بدانند که در قدیم زنان روی خود را از خواجگان نمی پوشاندند!!!

باری ضرب الاجل تمام شد و شاهرخ مورد شکنجه قرار گرفت ابتدا نمی گذاشتند که بخوابد وقتی از شدت خستگی می خوابید بر او آب سرد می ریختند و گاهی اوقات که آن هم عمل نمی کرد بر او سوزن می زدند او این شکنجه ها را تحمل می کرد و نمی گفت جواهر نادری دارد تا اینکه آقا محمدخان دستور داد تا دور سرش را خمیر بگیرند و بر آن سرب مذاب بریزند شاهرخ این شکنجه را نتوانست تحمل کند و گفت دست از سرم برداریت تا بهتان نشان دهم نتیجه هم دو گاو صندوق که در ارک مشهد در سرداب عمارت دفن شده بود کشف گردید و آن دو گاو صندوق پر از جواهرات نادری بالغ بر دو کرور تومان بود

پرچم ایران

جالب است بدانید موسس پرچم شیروخورشید آقا محمدخان قاجار بود که به دلیل علاقه زیاد به علی ابن ابیطالب نماد شیر را که مبنی بر اسدالله است بر روی پرچم خویش نهاد بعدها(در مورد پرچم شیر و خورشید در مردادماه و پیروزی انقلاب مشروطیت مطلبی خواهیم نوشت)۳ رنگ نیز به آن از طرف مجلس شورای ملی در زمان مشروطیت اضافه شد تا قبل از این پرچم ها بیشتر(البته منظورمان دوره قبل از اسلام نیست) بیشتر پرچم های قبیله ای و خصوصا شعار نصر من الله و فتح القریب بود ولی اولین پرچ ملی ایران بعد از اسلام از ابداعات آقا محمدخان بود

  آغاز جنگ بزرگ شوشی

 تصویری از کاترین کبیر روی جلد کتابی به همین نام ترجمه زنده یاد ذبیح الله منصوری که بهترین منبع برای دانستن زندگی این ملکه روسیه است

آقا محمدخان قاجار که برای استراحت پس از جنگهای طویل با لطفعلیخان عازم چمن سلطانیه شده بود که بهترین مکان برای شکار بود که آقا محمدخان نیز مردی شکارچی بود خواجه تاجدار که ۲ ماه در چمن سلطانیه مقیم بود مطلع گردید که ابراهیم خلیل خان حکمران قراباغ از دادن مالیات خودداری می کند و محصلین مالیات از ترس جان مجبور شده اند از قراباغ بگریزند و در اردبیل بسر ببرند. وقتی آقا محمدخان شنید که ابراهیم خلیل خان یاغی گردیده تصمیم گرفت که برود و او را مطیع کند بعد از اینکه به اردبیل رسید به او اطلاع دادند که ابراهیم خلیل خان ملقب به جوانشیر شهر شوشی را مستحکم کرده و قصد مقاومت دارد آقا محمدخان هم تصمیم گرفت که به او فرصت ندهد تا نیروی زیادی جذب کند پس به عزم جنگ عازم شوشی شد و چون برای رسیدن به شهر شوشی واقع در شمال رود ارس باید از روی آن بگذرد راه پل (خدا آفرین) را که بر روی رود ارس ساخته بودند پیش گرفت ولی وقتی به آنجا رسید دید پل ویران شده و وقتی از سکنه محلی تحقیق کرد دانست که ابراهیم خان زودتر این پل را ویران کرده تا آقا محمدخان نتواند از روی آن عبور کند آقا محمدخان هم دستور داد که نزدیک پل خدابنده یک پل با زروق بسازند و در عین حال مبادرت به تجدید پل کنند از بخت خوب نتوانسته بودند پایه های پل را خراب کنند و فقط طاقهای آن را خراب کردند و پل با بهترین مصالح در حال تعمیر بود

در بین امرای شمال تنها هرقل امیر گرجستان از روسیه که کاترین کبیر زماندارش بود کمک خواست هرقل در زمان نادرشاه امیر گرجستان بود و نادرشاه هم امارت او را تایید کرده بود و برایش خلعت فرستاده بود و رئیس روحانیون مسیحی هم به پیشنهاد هرقل و تایید نادر انتخاب می شد و در ایران رئیس روحانیون گرجی (کتله کوز) می خواندند که همان کلمه(کاتولیکوس) است که معنای اسقف بزرگ را دارد هرقل هم نامه ای به کاترین کبیر نوشت و علاوه بر اینکه او را مظهر خورشید نامید گفت:

من با نادرشاه افشار پادشاه ایران قراری داشتم که به او مالیات بپردازم وقتی که او مرد کسی از من طلب مالیات نکرد تا امروز که فردی خواجه که از قبایل ترکمان های شمال خراسان است از من درخواست پرداخت مالیات می کند و من نمی خواهم به او مالیات بپردازم زیرا اگر من محکوم به پرداختن مالیات هسنم چرا آن را به یک ملکه بزرگ چون شما که مسیحی هستید تادیه نکنم؟ و آن را به یک خواجه مسلمان بدهم ولی این مرد خواجه به طوری که می گویند خیلی بی رحم و خونخوار است و من از علیا حضرت درخواست می کنم به من کمک کنند تا بتوانم حمله این فرد خونخوار را دفع نمایم نامه هرقل به کاترین رسید ولی او به هرقل کمکی نکرد که مورخان آن را اینچنین تعبیر می کنند و دیدگاه های متعددی وجود دارد که اولی از همه قوی تر است:

  1. کاترین کبیر پس از شنیدن جنگها و خونخواری های آقا محمدخان از جنگ با آقا محمدخان ترسید و برای همین از کمک کردن به هرقل خودداری کرد تا گرفتار جنگ نشود
  2. عده ای می گویند که کاترین کبیر چون در حال جنگ با عثمانی بود ترسید که جنگ او با ایران باعث اتحاد دو دولت قوی عثمانی و ایران بر ضد او شود
  3. عده ای می گویند چون کاترین کبیر نخواست با ایران بجنگد که نکند انگلیسیها بیمناک شوند تا تصور کنند او قصد رسیدن به هندوستان را دارد
  4. اینکه در اواخر عمر به سیاست توجه نداشت و بیشتر به دنبال عشق بازی بود

باری آقا محمدخان بعد از اینکه پل زورقی خداآفرین احداث شد با ۶۰ هزار پیاده و سوار و بیست و پنج اراده توپ از روی پل گذشت و خود را به قلعه شوشی رسانید و یک سری درگیری های بین او و ابراهیم خلیل خان روی داد که محضا ابراهیم خلیل خان تسلیم نمی شد آقا محدخان هم که می ترسید با طولانی شدن محاصره شوشی هرقل هم که ممکن است از ملکه روس کمک بگیرد در آن صورت جنگ او با قشون کاترین دوم ملکه روس سخت تر می شود این بود که نامه ای به ابراهیم خان نوشت و در مضمونش این شعر را نیز گنجانید:

ز منجنیق فلک سنگ فتنه می بارد                         تو ابلهانه گریزی به آبگینه حصار

قصد آقا محمدخان این بود که به ابراهیم خان بگوید که به حصار شوشی مغرور نباشد زیرا چون شیشه شکسته می شود خاصه آنکه بطوری که می گویند اسم اصلی آن شهر شیشه بوده است. ابراهیم خان در جواب وی نوشت:

گر نگهدار من آن است که می دانم              شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد

چون خبر کمک کاترین به هرقل به خان قاجار رسید خود پیش بینی کرد که در آینده بین ایران و روسیه جنگ در می گیرد او از جنگ هراسی نداشت ولی پیش بینی کرد که این جنگها طولانی می شود که در آینده نیز همین اتفاق افتاد لذا به ابراهیم خان نامه دیگری نوشت و گفت اگر تسلیم نشود برادرزاده ها یا پسر عموهایش را به قتل می رساند. در بین درباریان آقا محمدخان مردی بود به اسم پیرقلیخان که با صادق خان نیز دوستی داشت به درخواست او آقا محمدخان به او اجازه می دهد که با ابراهیم خان صحبت کند و او ابراهیم خان را متقاعد می کند که خان قاجار مردی خونخوار است و بعد از فتح شوشی با مردم همین کار را می کند که با مردم کرمان کرد پس ابراهیم خان به بالای حصار رفت و اعلام کرد که مالیات را هرساله می پردازد و تابع خان قاجار است و قضیه فیصله پیدا کرد.

فتح تفلیس و فجایع آقا محمد خان:

گولد اسمیت انگلیسی می گوید فجایع آقا محمد خان در تفلیس اولین علت اجتماعی و معنوی جدا شدن ولایات ایران در شمال ارس می باشد

شوالیه (پنج هولت) هلندی که جهانگرد و مورخ بود و به ایران مسافرت کرده بود و کتابی به نام مسافرت به روسیه و قفقاز و ایران که در سال ۱۸۷۳ در شهر آمستردام هلند چاپ شد به یادگار گذاشت گفت قتل عام مردم تفلیس هیچ دلیل منطقی و عقلانی جز جنون نمی توان داشته باشد

رابرت کر پورتر سیاح انگلیسی ۲۰ سال پس از قتل عام تفلیس در کتابش می نویسد: هنوز ویرانه هایی که در نتیجه قتل عام مردم تفلیس می باشد در تفلیس دیده می شود و همانطور که در مغرب اروپا مردم شیطان را مورد لعن قرار می دهند در تفلیس و سایر بلاد گرجستان مردم بر آقا محمدخان قاجار لعن می فرستند

سرجان ملکم سفیر انگلستان در ایران در زمان فتعلیشاه می گوید:منظور آقا محمدخان از این کار این بود که مردم را بترساند تا فکر شورش بر علیه وی را نکنند

سرانجام این مرد که هنوز ایرانیان نمی دانند او را پادشاهی بد بدانند یا سنگدل یا مقتدر؟ در شب بیست و هفتم ذی حجه ۱۲۱۱ به دست خدمتکاران خود که چند روز قبل به آنها خشم گرفته بود کشته شد از نام آن ۳ خدمتکار فقط صادق خان شقاقی برای ما مانده است و از نام ۲ نفر دیگر خبری در دست نیست.

*برگرفته از کتاب ((خواجه تاجدار)) اثر گور ترجمه استاد ذبیح الله منصوری

نوشته شده توسط شهریار در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 ساعت 18:54 | پيوند پايا |
نخست می خواستم از شما پوزش بخواهم بابت اینکه کمی روند تارنما دچار بی نظمی شده و من تصمیم گرفتم بعد از این پست به کامل کردن پست های ناقص بپردازم چون هرچی جلوتر می رویم کامل کردن آنها سخت تر می شود و همچنین من فکر می کنم چون خیلی سریع به روز می کنم شما فرصت نتیجه گیری بر روی مطلبی را نداشتید و امکان جمع آوری دیدگاه ها نبوده ولی از این پست به بعد نخست تمام مطالب ناقص رو کامل می کنم و بعد با یک کم فاصله به روز کنم چون اگر در یک روز ۳ بار به روز کنم مسلما برای شما سخت که کدام مطلب را بخوانید.اما در مورد این پست شرح یک واقعه تاریخی یعنی دیدار قوام السلطنه از مسکو و استالین است که از کتاب شبه خاطرات دکتر علی بهزادی برای شما انتخاب کردم در مورد قوام همیشه دیدگاه های متفاوتی وجود دارد دیدگاه هایی که اکثرا منفی و دیدگاه هایی که کمی انصاف هم در آن رعایت شده اما به طور کل تا شرح داستان لازم است تاریخچه ای از دوران نخست وزیری و زندگی قوام به شما از کتاب شبه خاطرات دکتر علی بهزادی ذکر کنم:

قوام السلطنه در زمان ۶ پادشاه زیست(ناصرالدین شاه مظفرالدین شاه محمدعلی شاه احمدشاه رضاشاه و محمدرضاشاه) که به ۵ تن آنها خدمت کرد(به غیر از ناصرالدینشاه).قوام ۱۱ بار فرمان نخست وزیری گرفت دولت تشکیل می داد و به اراده خودش دولت را تغیر می داد که هر دوره آن جنجالات خاص خود را داشت.۲۲ بار نخست وزیر شد و چند بار هم به استانداری و فرمانداری رسید. در حکومت خراسان با کلنل محمدتقی خان پسیان رئیس ژاندارمری خراسان درگیری پیدا کرد کلنل که در آ