وقتی به وقوع و چگونگی به وجود آمدنش فکر می کنم، به نظرم همه چیز گیج کننده و پیچیده می آید، ولي خب چندان هم دور از انتظار نيست. چون ضربه فرهنگي را چنين تعريف كرده اند: تغييرات با ضرب هايي در فرهنگ كه موجب گيجي، سردرگمي و يا حتي فراموشي شود. اين ضربه ها چنان نرم و آرام اما "سنگين" بر پيكر فرهنگ مردم ايران فرود آمده و مي آيد و نتيجه اي جز گيجي، به فراموش سپردن فرهنگ، بي فرهنگ شدن، و بي هويتي را نداشته و نخواهد داشت. شايد اينها را شنيده باشيد. براي نمونه حتي افراد زيادي را مي شناسيد كه از واژه هاي سلام،Hello ،Hi ،و يا bye استفاده مي كنند ولي افراد كمي "انگشت شمار" مي شناسيد كه از واژه هاي بسيار پر معناي _ برخلاف سايرين _ ، درود استفاده كنند. گوشزد مي شود كه سلام در واژگان عربي به مفهوم تسليم بودن است يعني دو نفر كه به همدگير دست مي دهند مي گويند كه من در مقابل تو تسليم هستم و آن دست، دست دوستي نيست بلكه دست تسليم بودن و صلح در برابر يكديگر است. ولي هنگامي كه مي گوييم درود بر تو يعني تمام نيكي ها، زيبايي ها و شادي ها براي تو، حال بهتر و شايسته تر و زيباتر نيست كه به جاي اينگونه لغات!!! واژه فارسي به كار ببريم؟ شايد بگوييم از كجا بايد شروع كنيم؟ بنابر نظر روان شناسان، كودكان و نوجوانان بيش از 75 درصد از آموزش ها و تاثيرات را از درون خانواده ها دريافت مي كنند.پس بنابراين نخستين و بهترين راه آموزش است. از خودمان، از خانواده اي كه در آن زندگي مي كنيم شروع كنيم، به فرزندانمان آموزش دهيم و بدون شك اين آموزش ها كم كم از شما به دوستان و آشنايان منتقل خواهد شد.ما بايد خوشحال باشيم از اينكه داريم فرهنگ ناب خود را كه در حال فراموشي است زنده كنيم. اكنون مي خواهم به اين مورد بپردازم كه چگونه مناسبت تازه اي به نام روز والنتاين چند سالي است كه در بين جوانان ما رواج يافته است. در اين روز عشاق و دوستان به يكديگر هديه مي دهند و اگر توجه كرده باشيد، در اين روزها همه مغازه هاي لوكس و كادو فروشي شلوغ است و جوانان را بيشتر در اين مغازه ها مي توانيد ببينيد. نخست مي خواهم به بيان كوتاهي از تاريخچه اين روز بپردازم:
در قرن سوم ميلادي برابر با اوايل امپراتوري ساساني در ايران، در روم كلوديوس دوم فرمانروايي مي كرده است. به دستور اين فرمانروا سربازان حق ازدواج نداشته اند زيرا عقيده داشت سربازي كه مجرد باشد وابستگي خانوادگي نخواهد داشت و بهتر خواهد جنگيد. اما در اين ميان كشيشي به اسم "والنتينوس" يا همان "والنتاين" مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد. كلوديوس دوم از اين ماجرا خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتينوس را به زندان بياندازند و سرانجام وي كشته مي شود. از اين رو وانتينوس را نمادي از عشق مي دانند و روز مرگ وي را به نام والنتاين نامگذاري كرده اند. خوب حالا ببينيم بعد از اين همه مدت چرا چند سالي است كه اين جشن ميان جوانان ما رواج يافته؟ به نظر مي رسد دو عامل سبب اين امر شده باشد:
- كمبود جشن و شادي، آنها را به اين سمت مي كشاند.
- نداشتن آگاهي در مورد فرهنگ خود، سبب مي شود كه جوانان به فرهنگ هاي ديگر رو بياوردند.
مورد اول از سوي مردم به سختي قابل اجرا است چون جشن هاي بزرگ بايد از سوي قدرتي حمايت شود. البته مردم مي توانند اين مورد را تا اندازه اي ايجاد كنند. ولي مورد دوم را مي توان به دست آورد كه همانا شناختن فرهنگ پربار خودمان است. اگر اين جوانان خبر داشتند كه ما ايرانيان جشني به نام اسفندگان داريم و اين روز نيز روز عشق و مهر نام دارد و يا ما جشن مهرگان داريم. اين جشن مربوط به فرشته مهر است كه در اوستا ميترا، به معناي نور خورشيد و مهر و محبت و عهد و پيمان مي باشد. آيا با دانستن اين مطالب باز هم جوانان به سمت فرهنگ هاي ديگر كه برخي از آنها نوپا هستند كشيده خواهد شد؟ ما در ايرانمان و در فرهنگمان در كنار خودمان اين جشن ها را داريم ولي به آنها توجه نمي كنيم و به دنبال برگزار كردن روز والنتاين هستيم و همين حركت ها و به فراموشي سپردن فرهنگ و آداب و رسوم خودمان و تقليد از ديگران مشكلي را به وجود مي آورد به نام "بي هويتي" كه هم اكنون ما در جامعه مان با درصد بالايي، با آن يعني "بحران هويت" مواجه هستيم و اين بسيار خطرناك است. ما خود داراي فرهنگ هزارساله بسيار پرباري هستيم. فرهنگ بسياري از كشورها برگرفته از فرهنگ كشور ماست. چرا آداب و رسوم و فرهنگ خودمان را زنده نكنيم و به دنبال زنده كردن ديگران باشيم. فرهنگ ما فرهنگ جشن و شادي و مهر و مهرباني است. در هر ماه هنگامي كه نهم روز با نام ماه برابر مي شود،جشن مي گيريم،شش چهره گهنبار داريم. يعني هر روز ماه به مناسبتي روز جشن و پايكوبي است. جامعه اي كه فرهنگ خود را به فراموشي بسپارد چيزي جز مرگ آن جامعه، به دنبال نخواهد داشت. ما با تقليد از ديگران به كجا مي رسيم؟ به جايي كه آنها اكنون هستند و تا ما به انها برسيم آنها در جاي ديگري هستند؟
خلق را تقليدشان بر باد داد
اي دو صد لعنت بر اين تقليد باد
لطفا فقط چند دقیقه از وقت تان را به پاسارگاد دهید و این جمله ی ساده و کوتاه را به موسسات زیر بفرستید
Please save Pasargad The city and mausoleum of Cyrus the Great.
Please dedicate a few minutes of your time to Pasargad And send this simple and short sentence to the following organizations.
{ Please save Pasargad The city and mausoleum of Cyrus the Great. }
یونسکو ( فرانسه fax : 33-1-45 68 55 70 E-mail: wh-info@unesco.org UN )
سازمان ملل متحد (نیویورک fax : +1-212 963 8712 Email : ngls@un )
ژنو : fax : 41-22-917-0432 Email : ngls@unctad.org
سازمان های میراث جهانی در شهرها یا کشورهای نزدیک به شما:
نروژ fax: 47-24-14-01-01 E-mail: nwhf@nwhf.no :
آلمان fax: + 49-89-30765102 E-Mail: info@welterbestiftung.de :
کانادا fax : 1-418-692 5558 E-mail : secretariat@ovpm.org :
انگلستان fax : 44-1223-277 136 E-mail : info@unep-wcmc.org :
سازمان های حقوق بشر در شهرها و کشورهای نزدیک به شما:
شیکاگو: Fax: 312-572-2454 chicago@hrw.org
نیویورک: Fax: 1-(212) 736-1300 hrwnyc@hrw.org
واشنگتن: Fax:1-(202) 612-4333 hrwdc@hrw.org
لس آنجلس : Fax: (310) 477-4622 hrwlasb@hrw.org
Fax: 415.362.3255 hrwsf@hrw.orgسانفرانسیسکو :
Fax: 44 20 7713 1800 hrwuk@hrw.orgانگلستان:
Fax: 32 (2) 732-0471 hrwbe@hrw.orgبلژیک:
Fax: +41 22 738 17 91 hrwgva@hrw.orgژنو :
Fax: +49-(0)30-259306-29 berlin@hrw.orgبرلین
کانادا: Tel: 416.322.8448 Fax: 416.322.3246 toronto@hrw.org
برای آگاهی بیشتر در مورد جستار کلیک کنید: http://www.sivand.com
آگاهيد كه قرار است با موافقت رييس «سازمان ميراث فرهنگي و صنايع دستي و گردشگري»، آبگيري سد سيوند كه در شمال شهر شيراز و درون تنگهي بُلاغي - ميان دو دشت مُرغاب (پاسارگاد) و مرودشت - مراحل پاياني ساخت خود را ميگذراند، آغاز شود.
شايستهي اشاره است، تنگهي بلاغي يكي از كممانندترين موزههاي طبيعي و زندهي ايران است كه روند زندگى در آن در يك درازاى شگفتانگيز ده هزارساله قطع نشده است. به عبارتي ديگر در آن ميتوان از همهي اين دورههاي پيشاتاريخي و تاريخي (باستاني، اسلامي،...) اسنادي را بهدست آورد كه نهتنها خود آن اسناد از اهميت بهسزايي در بررسي و شناخت تاريخ و فرهنگ ما برخوردارند (كه آبگيري آن سد ميتواند همهي اين آثار را به زير غبار فراموشي و شايد نابودي ببرد)، بلكه خود تنگه يكي از ارزشمندترين سندهاي تاريخ ايران است. همچنين رطوبت برخاسته از درياچهي پشت سد در درازمدت بر زيستبوم منطقه تأثير گذاشته و با پديد آوردن و رشد دادن گياهان مخرب بر روي سازههاي دشت پاسارگاد، به ويژه آرامگاه كوروش بزرگ (نماد جهاني ارجگزاري به حقوق بشر، و كسي كه به تعبير علامه طباطبايي در كتاب ديني ما از وي زير نام «ذوالقرنين» به نيكي ياد شده است)، اثرات ويرانگري بر اين يادمانهاي گرانقدر خواهد داشت.
از اينرو ميخواهيم كه اين سد آبگيري نشود چرا كه نهتنها مطالعات جامع و دقيق كارشناسي هنوز به پايان نرسيده، بلكه نتايج آنچه هم كه تاكنون انجام شده دقيقا بر فاجعهبار بودن آبگيري اين سد مهر تأييد زده است: از میان رفتن كهنترين راه بازماندهي جهاني، خدشهدار شدن ثبت جهانی پاسارگاد، تخریب سازههای باستانی بر اثر بالا آمدن میزان آبهای زیرزمینی، از میان رفتن گذرگاه تاریخی عشایر و مراتع آنها، محو وضعیت توپوگرافی منطقهي بلاغی، احتمال وقوع زمينلرزه پس از آبگيري سد سيوند، آسیبهای زیستمحیطی ناشی از آبگیری سد همچون نابودي حداقل 8 هزار اصله درخت 500 ساله و هزاران هكتار مرتع و زمين مرغوب كشاورزي و خاك و همچنين گنجینهي ژنتیکی غنی تنگه، و مهمتر از همه، تشويش افكار عمومي و از دست رفتن اعتماد، آسيبهايي است كه از آبگيري سد سيوند حاصل ميشود. سرمايهي ملي هزينهشده براي ساخت اين سد - كه متأسفانه اكثر آن در يكسال اخير و همزمان با اعتراضها به ساخت آن، هزينه شده است - هيچ قابل قياس با سرمايهي انساني و اثر رواني ناگواري نيست كه بر ايرانيان دوستدار ميراث فرهنگي اين مرز و بوم خواهد داشت، اثري كه شايد بر روند وقايع آتي ايران تأثيرگذار باشد.
خوانندگان گرامي، همميهنان ارجمند، مسئولان كشوري!
نميدانيم كه از روند پر شتاب ويرانسازي آثار تاريخي اين سرزمين • در كنار هجمههاي وسيع به خود تاريخ و دستاوردهاي معنوي نياكان خردمندمان • تا چه ميزان آگاه هستيد ولي قطعا نيك آگاهيد كه شناخت بهتر تاريخ و فرهنگ ديرينه¬سالمان • كه يادمانهايي چون آنچه در دشت پاسارگاد هست، نمادهاي آنان به شمار ميروند - در ايستادگي امروز ما در برابر فرهنگ¬هاي ديگر نقشي به سزا دارد. شوربختانه هر روز بر بلنداي سيل بنيانكن تخريب ميراث فرهنگي - چه غارت غيرقانوني آن و چه تخريب قانوني آن در لفافهي عمران - افزوده ميشود. آبگيري و راهاندازي اين سد كه - به درست يا غلط - به نماد مبارزه با بخشي از تاریخ ایران تبدیل شده است، نقطهي اوج چنين حركتي است و اين در حالی که سرزمین ما تنها سرزمینی است که هر چند «پر فراز و نشیب»ترين تاريخ را در جهان داشته، هنوز با ریشهی فرهنگی و انسانساز خود در ارتباط بوده و دچار گسست تاريخي نشده است.
باز تأكيد ميكنيم خواهان توقف ساخت سد سيوند و عدم آبگيري آن هستيم.
اعلامیه سایت سیوند. شما نیز برای حمایت از این حرکت پسندیده این متن را در سایت ها و یا وبلاگ های خود قرار دهید.
در مدت کوتاهی که به شمال رفته بودم تا از فرصت به دست آمده تعطیلی و مخصوصا تعطیلی دانشگاه ها استفاده کنم متوجه یک تغییر دیگر هم شدم که این چند روز را به کامم تلخ کرد. دیر زمانی مردم وقتی وارد شهر متل قو می شدند با قوهای سفیدی روبرو می شدند که به نوعی نماد آن شهر نیز می بود. ورق برگشت و انقلاب شد قوهای سفید آتش زده شد اسم آن شهر به سلمانشهر تغییر نام داد البته در هیچ عقیده و مسلکی ارزش خون شهید نفی نشده است اما تغییر نام شهری به نام متل قو با نامی مجعول و بیگانه به اسم "سلمانشهر" قابل قبول می باشد؟ از آن شهری که روزگاری یکی از آباد ترین شهرهای ایران نام داشت امروز چیزی جز مغازه های کهنه و پوسیده و البته خیابان های پر از آشغال و پلاستیک و قدرت گردن کلفتی مردمش چیزی باقی نمانده. مردم تقریبا عادت داشتند که یک قوی آتش زده کوچک را در ابتدای ورودی این شهر ببینند قویی که چون آتش زده بودنش بیشتر به رنگ سیاه بود تا سفید!!! اما مطلع شدم که ۲ ماه قبل آخرین ضربه ها را نیز به هویت این شهر زدند و همان قو کوچکی را نیز که با تمام سوختگی مردم به آن عادت کرده بودند و تقریبا دلبستگی داشتند را تخریب کردند این حادثه تغییر پرچم ایران را به یاد ما می اندازد کسانی که نشان امام اول خود را از پرچم بر می دارند و چیز دیگری می گذارند که کوچک ترین ارتباطی با ده هزار سال تمدن ما ندارد چه می شود گفت؟ آیا شکستن این قو به علت دانستن نماد طاغوتی برای این شهر در پیش از انقلاب مورد استقبال مردم قرار گرفت؟ کافی است که گذری کنیم در این خطه خواهیم دید:برج قو، باشگاه بیلیارد قو، ساحل اختصاصی قو و ....این ها همه دلیل بر آن دارد که مردم آنچه را که به عنوان تخریب وجهه طاغوتی شهر (البته به تفکر آقایان) بوده را نپذیرفته اند و هنوز بر حفظ آن پافشاری دارند همچون گذشته که مردم کرمانشاه نام بی بن و ریشه "باختران" را نپذیرفتن و بر حفظ نام کرمانشاه تاکید کردند و همانطور که می بینیم امروز هم رایج است. آیا آقایان همانطور که به تخریب یک مجسمه باقیمانده از زمان شاه اصرار و تاکید دارند آیا به آبادانی همان شهر نیز پافشاری دارند؟خدا کند!!!
پاسخ به دوستان:
نخست می خواستم مسئله ای را با شما در میان بگذارم در این مدتی که فعالیت وبلاگنویسی داشتم دوستان زیادی بنده را تشویق کردند و یا از دستشان هر کمکی که بود دریغ نکردند ولی با تمام لطف این دوستان فضایی که روبرو مانیتور شما قرار دارد تنها و تنها یک وبلاگ است فقط یک وبلاگ!!! ده روز قبل زمانی که می خواستم مطلبی را برای شما پست کنم به دلیل اختلالات بلاگفا ۳ساعت طول کشید و اصلا اینکه به قول دوستان تمام فعالیتی که من می کنم چه مورد رضایت شما باشد و چه باعث سوزش نشیمن عده ای خاص فقط مختص به فضای یک وبلاگ است. به همین منوال من از مدتها قبل با کمک دوستمان فریدون بهرامیان (ایران اسپانسر) اقدام به راه اندازی یک سایت با عنوان قلمرو بهشت نموده و این سایت به زودی در اختیار شما ایران دوستان قرار می گیرد این سایت شرح سلسله های ایرانی،شاهان ایرانی، آداب و رسوم ایرانیان و اطلاعات ارزنده ای در مورد ملت ایران می باشد که به سه زبان فارسی، انگلیسی،فرانسه در اختیار شما قرار می گیرد البته اولویت با زبان های فارسی و فرانسه می باشد. امید دارم که در این سایت بتوانم خدمتی هرچند بسیار ناچیز به کشور خودم بکنم و البته راه اندازی آن سایت به این معنی نیست که به کار این وبلاگ خدشه وارد شود و یا بروز نمی شود بلکه مسائلی خارج از نام وبلاگ که گاه در اینجا مطرح می شد در آنجا به طور مفصل پرداخته می شود و این وبلاگ فقط به حدود مسائل کیش زرتشت می پردازد و دگر صحبتی خارج از آن حیطه به آن وارد نمی شود. اما پاسخ به دوستی به نام حسین که سوالی را فرمودند ایشان گفته بودند که : آیا از نظر شما دین و نژاد یکی هستند؟ و اگر هستند شما به برتری نژاد خاصی اعتقاد دارید یا خیر؟
پاسخ: دین یک فریضه شخصی است هرچند که در بسیاری ار جوامع مانند جوامع ارمنی و عرب دین در فرهنگ آنها رسوخ کرده و عموما هیچ ارمنی را پیدا نمی کنی که مسیحی نباشد و هیچ عربی را پیدا نمی کنی که مسلمان نباشد. در کیش زرتشت همانطور که اشوزرتشت فرموده است که ملاک برتری بر دیگری تنها پارسایی است و نه چیز دیگری حال که این اعتقاد در کیش یهود دیده نمی شود. اما از دیدگاه بنده دین هم می تواند در نژاد دخیل باشد و هم کوچک ترین ارتباطی با آن نداشته باشد منتها باید دید ملاک شما از آن چه می باشد در مورد قسمت دوم سوالتان ای کاش برای من مشحص می کردید که احوال شخصی من را جویا شدید یا کیش زرتشت...پیروز باشید

اسمش آلکساندر است. آلکساندر پادشاه مقدونی. گاهی به او اسکندر پسر فیلیپ می گویند زیرا به گفته اریش نوتر مورخ آلمانی اسکندر را کودکی غیر شرعی معرفی می کند که پدرش نامعلوم است و به پسر فیلیپ دوم معروف شده است. مادرش المپیاس یا به قول پارسیان قدیم ناهید بوده است. او در ژوئیه ۳۵۶ قبل از میلاد در شهر (پل لا) به دنیا آمد. فیلیپ از همان ابتدا به ملکه ظنین بود و همواره اسکندر را به خاطر هرزه بودن مادرش سرزنش می کرد. حتی مصریان معتقد بودند که اسکندر پسر فرعون مصر است که با مادر او همبستری کرده است. به هر حال در زمان داریشو سوم او به ایران حمله کرد و طی مدت چهار سال جنگ و گریز و پیروزی های طرفین توانست با خیانت سرداران معدود ایرانی بر ایران فائق آید و به تخت جمشید(پارسه) رسید.
اسکندر ملعون چون در مقابل آن همه تمدن و عظمت و هنر احساس حقارت می نمید آن جا را به تشویق روسپی معروف به نام تائیس به آتش می کشد و تمام خزائن و ثروت آن را به تاراج می برد. اسکندر مشعلی به دست گرفته و در راس جماعت مست که با رقص زنان روسپی همراه بود آن همه افتخار و شکوه را از بین می برد.این عمل اسکندر باعث شد از آن پس ایرانی ها از او به عنوان ((مست وحشی)) یاد کنند.
فلادیوس آریان مورخ یونانی می نویسد:
((اسکندر پرسپولیس را آتش زد و این کار لکه ننگی بود بر فتوحات خونین او))
از آن پس نبردهای او با مردم بی پناه و غیر مبارز بسیار سخت و خونین بود. مقدونیان از روی تعمد و به دستور اسکندر گجسته نهایت وحشیگری و خون آشامی را از خود نشان می دهند. آنان به قتل عام ها به اسیری بردن زنان و دختران تجاوز در ملاعام به آنان و صلیب کشیدن جسد آنان و آتش سوزی و چپاول ادامه دادند. اعمال فجیعی که توسط مورخان خودشان هم ثبت می گردید. و در این طرف سرزمین گشایی کوروش کبیر طوری بود که به گفته هرودت ((هر سربازی که نیزه خود را خم می کرد در امان بود و با کهنسالان و زنان و دختران هیچ آسیبی نرسید و توده مردم مصائب جنگ را احساس نکردند.))
اسکندر پس از بازگشت از هند رفتار وحشیانه و ظالمانه خود را ادامه داد و با غارت و تجاوزات ناموس و کشت و کار موضوع چپاول اموال و دستبرد به آرامگاه ها و معابد باستانی نیز مطرح شد. از جمله غارت آرامگاه کوروش کبیر در پاسارگاد که تنها تابوت و میز کناری آن را باقی گذاشتند و نهایت بی حرمتی را به آرامگاه کوروش کبیر انجام دادند. ای کاش این موجود کثیف در زمان سلطنت کوروش کبیر یا داریوش بزرگ یا خشایارشاه چنین گستاخی می کرد تا سزای اعمالش را ببیند و عبرت شود برای دیگر شورشیان..
از دیدگاه زرتشتیان چنین شخصی در صحنه غم انگیز پیکار کیهانی تنها یک نقش می توانست داشته باشد این که آفریده اهریمن باشد و به همین علت در کیش زرتشتی اسکندر را مینوی بد یا (گجسته=ملعون) می خوانند.پیشگویی هایی درباره او صورت گرفته بود:
((به هنگام معلوم به سرزمین ثروتمند آسیا
مردی بی ایمان که ردای ارغوانی بر شانه دارد خواهد آمد
وحشی بیگانه با عدالت آتشین
همه آسیا طوقی شیطان به گردن خواهد نهاد و زمین را سیل خون فرا می گیرد و از آن خون سیراب خواهد شد
و سرانجام همان مردمی را که می خواست نابود سازد
قوم خود او را به سر به نیست خواهند کرد))
روحانیت زرتشتی سخت بر این عقیده بودند که اسکندر سراپا به اهریمن تعلق دارد.اسکندر ملعون با آتش زذن کتابخانه پارسه کلیه آثار اوستا را سوزاند و نسخه اصلی آن که بر دوازده هزار پوست گاو نوشته شده بود را سوزاند و مغان را که این اوستا را در برداشتند و حفظ بودند قتل عام کرد و ضرر و خسرانی که از این بابت متوجه کیش زرتشت شد از آن روی حد و مرزی نداشت و بی اندازه هنگفت بود که روحانیون زرتشتی کتاب های زنده بودند. فروپاشی شاهنشاهی هخامنشی سبب تسلط مقدونیان شد و اسکندر ملعون در سن ۳۲ سالگی در بابل مرد و با ازدواج با رکسانا (شاهدخت ایرانی) همچنان تسلیم وقار شکوه ایرانی بود و خود را بازمانده هخامنشیان می دانست در صورتی که چنین موجود پلیدی لیاقت حضور در ایران را نداشت و جسدش را در اسکندریه مصر دفن کردند. از چه جهت به او لقب کبیر داده اند باعث تعجب است. آیا چپاول و غارتگری و وحشی گری و جهان گشایی به هر قیمت را می توان پذیرفت؟ آیا چنگیز و تیمور هم کبیر بوده اند؟ جای بس تعجب است از مفسرین و محققانی چون ابن سینا و دیگر تفسیر کنندگان قرآن که چهره این حیوان لجام گسیخته را نشناختند و متاسفانه در اکثر تفاسیر قرآن لقب اسکندر ذوالقرنین!!!! را بدو داده اند.
سینما و سلطه:

فیلمی تحت عنوان اسکندر با کارگردانی الیور استون در سال ۲۰۰۳ ساخته شد که به خاطر معرفی کامل شخصیت هم جنس باز اسکندر مورد اعتراض مقدونیان قرار گرفت.
چند ایراد به فیلم:
- در قسمت حمله به ایران وقتی شاهد رویارویی سپاه ایران با اسکندر هستیم سپاه ایران به شکل شتر سواران ژولیده ریشو عمامه به سر برای بیننده نشان داده شده است که واقعا جای بسی تاسف است.
- هنگامی که اسکندر قدم در پارسه می گذارد با زنانی سیاه رو روبرو می شود!!! جای تعجب است که اگر ایرانیان مردمی سیاه رو عمامه به سر ریشو و در کل بی تمدنی خاصی که در این فیلم کارگردان به آن اشاره داشت بودند پس چگونه این مردم توانستند کاخ هایی را در ایران بسازند که حتی اسکندر هم در فیلم تحت تاثیر این کاخ ها بود؟
- خارج از ایران این فیلم با اعتراضات شدید هندی ها هم روبرو بود زیرا حتی آنها هم نتوانسته بودند از جعل تاریخی این فیلم فرار کنند.
توهین به نشان زرتشتیان:

شرح این رویداد را می توانید از اینجا بخوانید: http://www.30nema.com/news/archive/news.asp?code=2375
برگرفته از کتاب ((کوروش کبیر، حقیقت تاریخ))
پاسخ به عده ای:
عده ای سازشکار که معلوم است عقیده خود را فروخته اند نسبت به اعتراضات اینجانب به چند وبلاگ تجزیه طلب که آشکارا پرچم آذربایجان در آن دیده می شود حساس شده و در چند پیغام که در مطلب قبلی می توانید ببینید سخنانی گفته اند و تمام این سخنان دال بر اصطلاح "هویت طلبی" ابراز می شود من نمی دانم در جایی که زندگی می کنید هویت طلبی را چطوری براتون معنا کردند اما گذاشتن این پرچم:

یعنی تجزیه طلبی!!!
چندتا پان ترکیست هم در کامنت هایی که البته در همه وبلاگ ها گذاشته اند چند تا "سکس شعر" تلاوت کردند که چون سایت من در حال طراحی به آنها به طور کامل آنجا پاسخ می دهم ولی جالب است:
یکی گفته است که کوروش کبیر ساخته و پرداخته کمپانی هند شرقی و به طور خاص انگلستان است مگرنه که در زمان باستان مردم مرده های خود را خاک نمی کردند چگونه است که کوروش را خاک کرده اند؟ پاسخ این است که اگر کمی سواد داشتید و تاریخ هرودت را می خواندید و در آنجا متوجه می شوید که هرودت گفته است: در ایران سران ملی و قهرمانان ملی را خارج از رسوم مردم خاک می کنند تا یاد و خاطره بزرگی های آنها در خاطر مردم برای همیشه باشد.
در جای دیگر گفته اند: معلوم نیست فردوسی در شاهنامه خویش که اطلاعی از وضع غرب ایران نداده سر حدود کشور ایران را از کجا می داند پس کشوری به اسم ایران وجود نداشته!!! پاسخ:البته وقتی فردوسی در اشعارش موضع تیسفون را به طور کامل نشان می دهد چگونه می شود از غرب ایران خبر نداشته باشد؟ راستی کشور شما کجاست؟ کشور شما همان جا نیست که با زور شمشیر قسطنطنیه را گرفتید؟ در کدام شعر و اشعار کشور شما را نشان داده است؟در واقع خاک ترکیه امروزی بر خاک اشغالی یونان و ارمنستان واقع شده است همان طور که دیدید در بازی یک تیم ترک و یونانی در آتن مردم یونان چه استقبالی از شما کردند. اما حالا چند نمونه از افتخارات شما:




اینها تمام در سایت های شما بوده و ساخته و پرداخته کسی هم نیست که بگید به ما توهین کردید. اما درباره کسی که گفت: تو فارس سگ پرور هستی. البته برای کسایی که تو قرن بیستم میگن با از شکم گرگ اومدیم بیرون حرفی ندارم ولی در تازه ترین اخبار باغ وحش ملی نروژ در تحقیقاتی اعلام کرده که گرگ ها از نژاد سگ ها هستند و در واقع گرگ ها از نسل اصلاح شده سگ ها هستند!!! پس در هر صورت بازم از ما هستید!!!
اما سخن آخر با دوستان گرامی به شخصی توهین نکنید و مجادله نکنید به غیر از صحبت های تجزیه طلبی. سر کشور و ملت با هیچ احدی شوخی نداشته باشید تفرقه نیندازید ولی از حق خود دفاع کنید کسانی که امروز صحبت از "هویت طلبی" می کنند با گذاشتن پرچم ساختگی برای آذربایجان سر در تجزیه طلبی دارند اینها کسانی هستند که به تحقیقات ده ها مولف از جمله یحیی ذکا احمد دهقان دکتر ماهیار نوابی و... در رابط ترک نبودند آذربایجان پاسخ نگفته اند حال که این محققان خود از خطه آذربایجان بوده اند و حتی فارس نبودند تا بگوییم شوینیست فارس!!! و در جواب تهدید به تجزیه طلبی می کنند اینها همان کسانی هستند که به بابک خرمدین و ابن سینا را ترک می کنند در حالی که محققان ایرانی بارها ثابت کرده اند که اینها ایرانی بوده اند برای آگاهی نگاه کنید به:
http://zartoshtiiran.blogfa.com/post-56.aspx
http://azargoshnasp.net/Pasokhbehanirani/main.htm

به امید تجزیه زودرس ترکیه و راحت شدن چندین قوم دنیا از جمله فارس ها ارمنی ها کردها یونانی ها و صد البته اتحادیه اروپا!!!!
همه جان و تنم... وطنم وطنم وطنم...پاینده ایران

تصویر بالا از کتاب سال اول دبیرستان برداشته شده است در این فصل از کتاب اشاره مختصری به زندگینامه سلمان فارسی (بخوانید سلمان تازی) که با کمک او اعراب بر ایرانیان چیره شدند با اطلاعاتی که سلمان از چگونگی تاکتیک جنگی ایرانیان و وضع سوق الجیشی کاخ ها و شهرها و مناطق ایران به تازیان داد و همچنین با راهنمایی های بی وقفه او تازیان بر ایران چیره شدند. برای انسانی که با آمیزش با تازیان هرگونه توهین و افترایی را از جانب آنها تحمل می کرد چه شخصیتی می شود قائل شد؟ در روایات آمده است که چون او خواست در کنار پیامبر اسلام بنشیند عربی به او درشتی کرد و افزود که در مقابل یک مرد عرب باید پایین تر بنشیند که مورد اعتراض پیامبر اسلام قرار گرفت یا در واقعه کشته شدن عمر که به طور مفصل به آن خواهیم پرداخت تازیان حتی به موبدی که بر بالین عمر حاضر شده بود تا او درمان کند نیز رحم نکردند و بعد از مرگ عمر به کشتار ایرانیان پرداختند و کشتار ایرانیان با عنوان اینکه مجوس هستند و در قتل خلیفه شرکت داشتند نیز در مدینه شروع شد در همین دقایق سوارانی از جانب طلحه که مشغول به کشتار ایرانیان بودند به خانه سلمان رسیدند و گفتند:
اگر تو مسلمان نبودی تو را نیز مانند تمام ایرانیان می کشتیم ولی چون مسلمان هستی از قتل تو صرفنظر می کنیم و در عوض تو را مجوس می نامیم تا آینده تکلیف تو را روشن کند!!!!
این است برخورد با کسی که اگر فن خندق زدن را به مسلمانان نمی آموخت همینک همه آن از لب تیغ بت پرستان گذشته بودند می گویند در اواخر عمر سلمان متوجه اشتباه بزرگ خود شد ولی پشیمانی سودی نداشت حال سوال این است که چرا به جای تکریم افرادی چون کوروش کبیر از کسانی تکریم می شود که پای تازیان به ایران را گشودند و کاری کردند که جان و مال و ناموس ایرانیان زیر سلطه بیگانگان قرار گیرد؟ آیا در ایران ما قهرمان کم یا اندک است؟

چند سطری که می بینید برداشتی است از کتاب جامعه شناسی سال سوم دبیرستان رشته انسانی در این چند سطر زدودن کلمات عربی از فارسی یک اشتباه و همچنین آتش زدن کتابخانه و کتاب های ایرانی افسانه توصیف شده است حال که مورخانی همچون ابن خلدون که خود نیز عرب بودند نیز آن را ذکر کرده و رد نکرده اند. و آیا زدودن کلمات بیگانه از زبان فارسی اشتباه یا گناه یا عناصر فرهنگی مهاجم شناخته می شود؟

مطلب بالا از کتاب بینش سال دوم می باشد در مورد تمام مطالبی که آنجا نوشته شده است دریغ از یک کلمه که شایسته باشد در جواب این مطالب نوشته شود چون در همه موارد صحبت کرده و مطالبی است تکراری که مطرح و باز کردن آنها فقط تلف کردن وقت می باشد در مورد منع دفن مردگان فقط مطلب جالب و خنده دار این است که در زمان ایران باستان که همه زرتشتی بودند چه کسی مردگان خود را دفن می کرد که حالا منع داشته باشد؟

تصویر بالا تصویری است از کتاب های درسی مردم ژاپن. همانطور که می بینید در این کتاب درسی تا آنجایی که شده از فرهنگ و تاریخ ایرانی صحبت شده است اما آیا در کتاب درسی ما ایرانیان مخصوصا به قسمت ایران باستان توجه بیشتری شده است؟ آری بیگانگان حتی بهتر از ما قدر تاریخ خودمان را می دانند.
در میان ملیت های ایرانی اکراد بیشترین هماهنگی را با ایرانیان ار نظر رسوم و مراسم خود دارند اما همیشه در میان اقوام عده ای هستند که می خواهند با سوء استفاده از مطالبی سعی در قومیت گرایی کنند در مباحث قبلی در مورد بابک خرمدین صحبت کردیم و دانستیم که بابک یک پارسی بوده و نشان داده شد که تلاش بیگانگان مانند ترکیه که سعی در دزدین افتخارات ایرانی دارد به کج راهه و به قول خودمانی این راه که می روند به ترکستان است و بس. اینکه مولانا جلال الدین رومی که دیوان بزرگ او به فارسی معروف به قرآن عجم است چگونه سر از ترکیه در آورده و یا نوروز که از بلاد ایران رسمیت یافته چطور به ترکیه رسیده (که البته بعدا مفصل صحبت می کنیم) یکی از عجایب جالب روزگار است اما قبل از آغاز صحبت بهتر است آشنایی کوچکی با صلاح الدین ایوبی داشته باشید او یکی از بزرگترین رهبران تاریخ جهان اسلام است که در تکریت عراق از پدر و مادری کرد به دنیا آمده است در جنگهای صلیبی چندین بار به سختی صلیبیون را شکست داده که می توان از نبرد حطین نام برد که سپاه صلیبی به کلی تار و مار شد و پادشاه بیت المقدس یه نام (( گی)) را اسیر کرد و صلیب عیسی را نیز تسخیر و به دمشق فرستاد(قبل از او چند صد سال قلب ایرانیان این کار را کردن بودند) او همچنین اورشلیم (بیت المقدس) را از تصرف صلیبیون خارج کرد. در مورد علل جنگهای صلیبی که تا ۶ جنگ ادامه پیدا کرد و تنها در جنگ اول صلیبی اروپایی ها آن هم به دلیل اختلاف عباسیان و ترکان موفق به پیروزی شدند می توان گفت که تولد عیسی مسیح در اورشلیم پیروزی های ترکان سلجوقی بر امپراتوری بیزانس و همچنین بیکاری و کساد کار شوالیه ها و شهسواران که غالبا در ونیز و سیسیل بودند و همچنین سفرنامه مارکوپولو که در آن از ثروت های مشرق زمین صحبت های فراوان کرده بود از عوامل تحریک کننده جنگهای صلیبی بود تا اینکه سرانجام پاپ اوربان دوم دستور حمله به اراضی مسلمانان را داد قابل اشاره است که در دوران وسطی جهل در اروپا بی داد می کرد چرا که در طی دوره ای از جنگهای صلیبی سپاهی به نام سپاه کودکان تشکیل شد حالا چرا؟ چون آنها به رهبری پسری چوپان به نام استفان تصور می کردند که کودکان با عشق می توانند مسلمانان را شکست دهند و در نتیجه آن سی هزار کودک از بندر مارسی فرانسه عازم بیت المقدس شدند اما هیچ یک از آنان به بیت المقدس نرسیدند زیرا در راه یا از بین رفتند یا برده شدند!!! گفتم که غیر از جنگ اول صلیبی به غالبا دوک ها و فئودال ها رهبران آن را تشکیل می دادند و هیچ پادشاهی در آن شرکت نداشت صلیبیون پیروز شدند اما در جنگهای بعدی نه تنها که کاری از پیش نبردند شکست های مفتضحانه ای هم خوردند حتی حضور ریچارد شیردل هم باعث بازگشت بیت المقدس نشد اما در پایان این جنگها که شگفتی اروپا را رغم زد اروپاییان به دانش هایی رسیدند که سبب شد که امروزه قدرت اول دنیا شوند. در مورد مردانگی صلاح الدین هیچ جای شکی نیست زیرا بارها نویسندگان اروپایی او را مدح کردند و حتی در زمانی که ریچارد پیاده می جنگید برای او اسبی فرستاد و گفت که درست نیست سلحشوری به این توانایی پیاده بجنگد اما در مورد رنوی شاتیون که بارها پیمانهای صلح را شکسته بود به کاروان حج حمله کرده بود و خواهر صلاح الدین را به اسارت گرفته بود هیچ رحمی قائل نشد اما مسئله دیگر قتل سهروردی است که آقای محمد قاضی معتقد هستند که با اخبار دروغ و جعلی از طرف علمای فاسق آن دوران صورت گرفته به علاوه پدر پسر را مامور تحقیق در این قضیه کرده است.
داستان و ماجراهای رابین هود پس از عزیمت ریچارد پادشاه انگلستان به اورشلیم برای جنگ با مسلمانها به وقوع پیوست زیرا که برادر زاده او پرنس جان از نبود او سو استفاده کرده بر مردم سختی می گرفت.
صلاح الدین ایوبی چرا کرد؟
شادروان آقای محمد قاضی که خود کرد هستند کتاب های بسیاری را به فارسی ترجمه و در دسترس کتاب دوستان گذاشته اند در کتابی به نام صلاح الدین ایوبی نوشته آلبر شاندور زندگی این سلطان مسلمان را شرح دادند ایشان در مقدمه کتابشان می نویسند:
بطوری که در مقدمه ترجمه کتاب ((کرد و کردستان)) نیز متذکر شده ام تاکنون تنها خدمتی که در این راه از دستم بر آمده و به همشهریانم کرده ام ترجمه کتاب ((ژانی گل))(درد اجتماع) نوشته ابراهیم احمد نویسنده کرد عراقی به صورت رمان است که با همکاری همان پسر عموی عزیز آقای احمد قاضی از متن کردی به فارسی برگردانده ایم و کتاب ((کرد و کردستان)) نوشته واسیلی نیکیتین است که من آن را به تنهایی از متن فرانسه به فارسی ترجمه کردم و بقراری که اطلاع دارم آقای خالد حسامی شاعر نامدار کرد در کار ترجمه آن از متن فارسی به کردی هستند.
لیکن قبلا نیز گفتم که همشهریان ارجمند همواره متوقع بوده و هستند بر مبنای همین توقع اغلب سرشناسان که به فعالیت های ادبی ایشان در زمینه ترجمه وارد هستند از من خواستند تا کتاب ((صلاح الدین ایوبی)) را نیز ترجمه کنم و پسر عموی گرامی بنده به نام خلیل فتاحی قاضی در نامه ای محبت آمیز به بنده فرمودند که اگر این کتاب را ولو به فارسی ترجمه کنید دو خدمت بزرگ انجام داده اید اول به اسلام و دوم به ملت کرد. پاسخ بنده به ایشان این بود که:
همانطور که می فرمایید خدمت بزرگی به اسلام خواهد بود و لیکن معتقد نیستم که خدمتی به ملت کرد باشد زیرا تنها ربطی که صلاح الدین به کردان دارد این است که از پدر و مادری کرد زاده شده است و اینکه در کردستان عراق (تکریت) به دنیا آمده است در اینکه او مردی شجاع و سلحشور بود هیچ حرفی نیست لذا او می توانست کاری برای همنژادان خود کند و در آن سال های آشوب لا اقل حکومی مستقل از ترکان سلجوقی و عربها برایشان ایجاد کند اما نه تنها که چنین کاری نکرد بلکه در تمام عمر خود ۱۰ کلمه نیز به کردی صحبت نکرد و هر خدمتی که نیز کرد در راه اسلام کرد و حتی نزاعی هم که گاهی با امرای محلی کرد موصل و سنجار و جزیره داشت برای اینکه ایشان را از تبعیت از خود و امرای عباسی وا دارد بنابریان بیخود نیست که نویسنده این کتاب یعنی آلبرشاندور در زیر عنوان کتاب که (صلاح الدین ایوبی ) است نوشته ((ناب ترین قهرمان اسلام)) و او را به عنوان قهرمان کرد نمی شناسد حتی واسیلی نیکتین در کتاب ((کرد و کردستان)) به این مسئله اشاره کرد که صلاح الدین ایوبی برای تاسیس حکومتی کرد هیچ کاری نکرد و اصلا مایل ها و کیلومترها از کردستان به دور بود و برای اسلام شمشیر می زد.
ایشان در پایان می گویند:
به هر حال همشهریان عزیز به این تذکر من درباره بیقیدی صلاح الدین نسبت به سرنوشت ملت خویش قانع نشدند و در خواهش های خود اصرار ورزیدند.
ای که دور از دامن مهر تو نالد جان من
دیگران را نامه صلح و صفا بارد بسر
آنکه لاف دوستی زد با تو آخر با تو کرد
گوسپند از گرگ پاس خویشتن داند ولی
لیک اینان دشمنان کردند از ایران مرنج
تو همایون مهد زرتشتی و فرزندان تو
اختلاف لهجه ملیت مزاید بهر کس
بی کس ایران به حرف ناکسان از ره مرو
شهریارا تا بود از آب آتش را گزند
روز جانبازی است ای بیچاره آذربایجان
سر تو باشی در میان هرجا که آمد پای جان
ای بلاگردان ایران سینه زخمی به پیش
تیرباران بلا باز از تو می جوید نشان آن
مباد ای کشتی طالع به طوفان باخته
کت همای عشق و آزادی نبینم بادبان
کاخ استقلال ایران را بلا بارد بسر
پای دار ای روز باران حوتدث ناودان
چون شکسته بال مرغی در هوای آشیان
در شگفتم پس تو را آتش چرا بارد به جان
آنچه کس با دشمن خونخوار خود نپسند آن
چون کند وقتی که پوشد گرگ شولای شبان
دوست را قربانی دشمن نشاید کرد هان
پور ایرانند و پاک آیین نژاد آریان
ملتی با یک زبان کمتر به یاد آرد زمان
جان به قربان تو ای جانانه آذربایجان
باد خاک پاک ایران جوان مهد امان
کوتاه شده ای از قصیده هنرمندانه و زیبای شادروان استاد شهریار با عنوان "به پیشگاه آذربایجان عزیزم "به نقل از کلیات دیوان شهریار
زبان ترکی چرا و چگونه به آذربایجان راه یافت؟
شادروان یحیی ذکاء
استاد یحیی ذکاء (تبریز ۱۳۰۲ ــ تهران ۱۳۷۹ ) از چهره هایی بود که سالهای دراز عمرش را در حوزه ایران شناسی سپری کرد از او ۳۰ کتاب و تالیف برای ما به یادگار مانده است از جمله: کاروان کسری، تاریخچه بناهای کاخ گلستان، نقاشی سده های ۱۲ و ۱۳،تاریخ عکاسی و عکاسان پیشگام در ایران هنر کاغذبری و شرح حال و آثار صنیع الملک..مقاله زیر خلاصه شده یکی از سخنرانی های ایشان می باشد:
خیلی متشکرم و تشکر می کنم از تشریف فرمایی خانم ها و آقایان. سخنرانی امروز بنده در مورد تاریخ ورود زبان ترکی و ترکها به آذربایجان است که یک مسئله حساس و بحث برانگیزی است و درباره اش خیلی صحبتهای متعدد شده است و هنوز به جایی نرسیده است چون نظریات مختلفی در موردش اظهار می شود. ولی آنچه ما تاریخ ما ما را راهنمایی می کند مطالبی است که اینجا به حضورتان عرض خواهم کرد. در هر صورت بحث و گفتگو درباره تاریخ و تحولات زبان مردم آذربایجان نیاز به تالیف کتابی ۵۰۰ یا ۶۰۰ صفحه ای دارد و سخن گفتن از آن از حوصله یک یا حتی چند جلسه سخنرانی بیرون است. بدین جهت ما در طرح موضوع این جلسه که سخن درباره چگونگی ورود زبان ترکی به آذربایجان است به طور اختصار اشاره ای می کنیم و تاریخچه نژاد و زبان مردم این سرزمین کرده و می گذریم.
بیشتر حضار محترم اطلاع دارند که مردم آریایی نژادی که از ایران ویچ به حرکت درآمده و دسته دسته و گروه گروه مهاجرت کرده و به تدریج به ایران زمین در آمدند خود به چند تیره بزرگ به نام ماد پارس پارت و سکایی تقسیم می شدند. هریک از این تیره ها در راه مهاجرت های متوالی و تدریجی خویش پس از جنگهای فراوان و چیره شدن بر بومیان و بیرون آوردن شهرها و ده ها و دژهای آنان از چنگشان بالاخره آنان را زیر دست خود گردانیده و برای همیشه در این سرزمین جایگزین شده اند. مادها سمت غرب و شمال غربی را برگزیدند و نام خود را بر روی ان سرزمین نهادند و کشورشان را ماد یا ماذ یا به قول یونانی مدیا خواندند. پارتها در سوی شرق و شمال شرقی را برگزیدند و آنجا را به نام خود پارت یا به قول یونانیان پارتیا گفتند. سکاها در جاهای گوناگون از جمله کرانه شمالی و شمال غربی دریای خزر و قفقاز و سیستان پراکنده شدند و بلاخره نام خود را بر این سرزمین نهادند و آنجا را سگستان سجستان و سیستان(sayestan )نامیدند که بلاخره تبدیل شد به سیستان.پارسیان نیز در مهاجرت خود نخست در غرب و جنوب دریاچه شاهی یا ارومیه جایگزین شدند و سپس در حدود اوایل هزاره اول پیش از میلاد در پارسوماش یعنی حدود کوه های فرعی سلسله جبال بختیاری در مشرق شوشتر و پیرامون مسجد سلیمان فرمانروایی کوچک هخامنشیان را که تابع دولت ماد بود بنیاد نهادند و کم کم در خوزستان یا سغدیان و فارس که پرسیا می گفتند و کرمان پراکنده شدند و سپس شاهنشاهی بزرگی را تاسیس کردند سرزمینی که در این آب و خاک جدید به تصرف مادها درآمد شامل نواحی همدان و کرمانشاه و قزوین و اصفهان و ری و آذربایگان را ماد خرد می گفتند.مادها با آن کارهای بزرگ و تاریخی از برانداختن پادشاهی مقتدر آشور و تصرف نینوا و پیش رفتن تا سوریا و آسیای کوچک در جهان شهرت یافتند و آوازه ای پیدا کردند تا آنجا که حتی بعد از انقراض دولت آنها هنوز داریوش بزرگ را در تورات داریوش مادی نامیده است. پس بدین سان ملاحظه می شود که آذربایگان از آغاز تاریخش از رهگذر مردم و زبان حال بسی روشنی دارد و هیچ جای کشاکش و گفتگو درباره آنان نیست و این از مسلمات است که در آغاز تاریخ که کمابیش ۳ هزار سال بیشتر بوده مادها در آذربایگان و آن پیرامونها نشیمن داشته اند.کسانی که با تاریخ آشنا هستند نیک می دانند که تا ۲۰۰۰ سال پیش ترکان از این سرزمینها بسیار دور بودند و در آسیای صغیر می زیستند و این سخن بسیار بیهوده و عامیانه است که کسانی عنوان می کنند که آذربایگان از نخست سرزمین ترکان بوده است.این وضع آذربایگان در آغاز تاریخ و زمان مادان است.پس از آن به زمان هخامنشیان و اسکندر و سلوکیان و اشکانیان و سامانیان می رسیم و حال مردم این سرزمین را از دیده می گذرانیم. در هیچ یک از این دوره ها پیشامدی که دیگر شدن وضع مردم یا تغیر زبان آنها را دربرداشته باشد نمی یابیم. در زمان آلکساندر مقدونی پیشامدی در آذربایگان یا بهتر بگوییم ماد خرد (khord ) رخ داد که نشان نیکی از زبان مردم این سرزمین است و آن نام خود آذربایگان است. چنانکه گفته شد اینجا را ماه خرد می نامیدند ولی در یورش مقدونی ها به ایران زمین در ماه خرد آتورپات نامی از بومیان و آنها را از تحاجم بیگانگان محفوظ داشته است و فرمانروایی کوچکی بنیان نهاد که تا صد سال در خاندان او باقی ماند و سنگر ایرانیت گردید و بدین سبب این سرزمین به نام او و خاندانش آتورپاتکان نامیده شد یعنی جایگاه آتورپات و همان واژه است که کم کم آذربایگان یا آذربایجان گردید. در زمان اشکانیان کم کم ترکها از جانب شمال شرقی ایران زمین و مرزهای خراسان بزرگ به مرزهای ایران نزدیک شدند ولی با نیرومندی که اشکانیان داشتند نتوانستند به درون ایران در آیند و ما در تاریخ از چنین واقعه ای آگاهی نداریم.
در زمان ساسانیان شاید شاخه هایی از ترکها یا خزرها از راه شمال یعنی از دربند و قفقاز با ایران همسایگی پیدا کردند ولی هیچ نشانی از درآمد آنان به آذربایگان در دست نیست. احتمال این هست که در تاریخ دسته های کوچکی از آنان را پیدا کنیم که شاهان ساسانی مثل انوشیروان در جنگ اسیر یا اجیر کرده است و در اینجا و آنجا نشیمن داده باشند ولی این گونه دسته ها بزودی با مردم بومی درامیخته و از میان می روند و نشانی از خود باقی نمی گذارند.چنانکه تازیان نیز که عده شان هم خیلی بیشتر از آنها بود بکلی از بین رفته و اکنون عرب در ایران به آن صورت نداریم.پس از اسلام تاریخ آذربایگان از دیده نژاد و مردم و زبان ان بسیار روشنتر است و نوشته های تاریخ نویسان و جغرافی نگاران عرب صدر اسلام که در دست است نژاد و زبان مردم آذربایگان را جداگانه یاد کرده و انها را آذری یا الاذریه یا اذریه نامیده اند. ابن مقفع به نقل ابن ندیم همزه اصفهانی به نقل یاقوت و خوارزمی به زبان مردم اذربایگان بدون ذکر نام اشاره کردند و نیز واژه هایی از زبان مردم آذربایگان را در کتاب خود آورده اند پس از اینها یعقوبی در ۲۷۸ قمری در کتابش آذریه را به عنوان صفت در مورد مردم آذربایگان به کار برده سپس مسعودی که در ۳۱۴ قمری از تبریز دیدار کرده زبانهای ایرانی و پهلوی دری و آذری را ذکر کرده است که به نظر او ظاهرا مهمترین زبانها و گویش های ایرانی بودند.پس از همزه اصفهانی که زبان مردم آذربایجان را پهلوی می نامد ابواسحاق ابراهیم استخری است که از "مسالک و الممالک" در نیمه اول سده چهارم هجری صریحا زبان مردم آذربایگان را ایرانی و الفارسیه ذکر می کند. مولف بعدی ابوالقاسم محمد ابن حبقوق درگذشت بعد از ۳۷۸ همان مطلب استخری را بیان می کند. پس از او ابو عبدالله مقدسی در سده چهارم هجری از زبان مردم اذربایجان سخن گفته و می نویسد که زبانشان خوب نیست اما فارسی آنها مفهوم است و در جای دیگر می گوید زبان مردم آذربایگان بعضی دری است و بعضی پیچیده است. داستانی که سمعانی درباره ابوذکریا خطیب تبریزی در ۵۰۲ و استادش ابوالعری معری اورده است موید رواج زبان آذری در آذربایجان در سده پنجم و ششم است. حمدالله مستوفی در "نزهت القلوب" تالیف ۷۴۰ زبان زنجان و مراغه را پهلوی ذکر می کند و عبارتی از زبان مردم تبریز نقل می کند که یک عبارت ایرانی است. تا سده پنجم در همه کتابهایی که از زبان آذربایجان ذکر شده به جز بلاذری که یک کلمه از زبان به عنوان نمونه نقل کرده است و ان خان است خان به معنی کاروانسرا است متاسفانه دیگران نمونه ای به دست نداده اند. بنده اینجا تمام مواردی را که در کتابها و اشعار و غزلها و قصیده ها و رباعیها نمونه هایی از زبان آذری مختلف داده شده آورده بودم که برای اینکه سخنرانیم خیلی طولانی نشود و می ترسم خسته بکنم خانم ها و آقایان را آنها را اینجا حذف می کنم ولی در متن سخنرانی اگر چاپ شد خواهد آمد((منم همین جا لازم بگم دستم بگا رفت تازه کلی هم مانده ساعت ۱ شب!!!!))
پس از یورش امیر تیمور به ایران و نفوذ و تسلط سلسله ترکان قراقوینلو از ۸۱۰ تا ۸۷۲ و آق قوینلو از ۸۷۲ تا ۹۰۸ زبان آذری سخت ترین آسیبها را دید و در برابر زبان ترکی اقوام ترک و تاتار یا قوزها و اقوزها(oghozha ) و اوشارها که افشارها باشند که در پیرامون شهرهای آذربایگان مستقر شده بودند به مرو عقب نشینی می کرد و رو به فراموشی می گذاشت. و این وضع در دوره صفویان که با ورود ترکمانهای مهاجر قزلباش و چیرگی و انبوهی آنها که شیعه بودند یعنی در واقع علی اللهی بودند و از خاندان صفوی هواخواهی می نمودند و بیشتر کارهای دولتی و لشکری به دست آنان و به زبان آنان انجام می گرفت شدت یافت و مردم شهرها یا تاجیکان از ترس جان مجبور شدند زبان ترکی را فراگیرند و محاورات خود را با این زبان انجام دهند. مدتها این دو زبان ادامه یافت تا رفته رفته آذری جای خود را به زبان اقوام مسلط داد و ازحدود سده ۱۱ و ۱۲ ترکی در تمام شهرهای آذربایگان رواج یافت و آذری به عنوان تاتی در تعدادی از روستاهای دوردست و کوهپایه های صعب العبور و دره هایی که پای ترکان بدان جا نرسیده هنوز به زبان اذری تکلم می کنند و از قبول ترکی امتناع می ورزند.(برای اثبات این مدعا اینجا و اینجا را کلید کنید)
به هرحال این مطالب اشاره مختصری است به سیر تاریخی زبان مردم آذربایگان بود که نشان دمی دهد تا سده یازدهم هجری هنوز بیشتر مردم اذربایگان توجه فرمایید تا سده یازدهم هجری بیشتر مردم آذربایگان به ویژه تبریز به آذری سخن می گفتند و اینک بیش از ۴۰۰ سال نیست که زبان تحمیلی ترکی در این خطه رواج یافته است.اما مسئله ای که اغلب در این مورد مطرح است و دارد خلط مبحث های زیادی به عمل می آید چگونه ورود ترکان و زبان ترکی به آذربایگان است.از بررسی های دقیق تاریخی چنین به دست می آید ورود ترکان یا مختصر بگوییم اقوزان و سلجوقیان به آذربایگان در سده پنجم هجری صورت گرفته و پیش از آن هیچ نشانی از ترکان و زبان ترکی در این سرزمین مشهود نبوده است.زکی ولید که خود از معتصبان شمره می شود صراحتا می نویسد که در آن زمان به استثنای اراضی معدودی از شرق ایران هیچ ناحیه ای که ترکان در آن به طور دسته جمعی سکنا گزینند وجود نداشته است. زیرا آنچه هم که از خزرها و ترکان غوز از حوالی شمال قفقاز به آذربایگان داخل شده بودند در هرحال می توانند تنها گروه های ۱۰۰ نفری کم اهمیتی از اهالی بوده باشد
اما ورود غوزها یا ترکمانان به ایران بویژه آذربایگان از حادثه های مهم تاریخی است و این حادثه نه تنها از نظر تاریخی آذربایگان بلکه از نظر تاریخ همه ایران بسیار مهم است چه در مهمترین دوره مهاجرت ترکان به ایران که با آمدن سلجوقیان آغاز می شود این طائفه غوزها پیشاهنگان آنان بودند و ۳۰ سال کمابیش پیش از طغرل بیگ و برادرانش از جیحون بگذرند اینان در ایران پراگنده شده بودند و تا آجاکه می دانیم نخستین ترکانی بودند که بدین سوی خراسان رسیدند و پیش از اینان اگر ایلهایی از ترکان در ایران بودند در آن سوی جیحون و در خراسان و خوارزم بودند. این طایفه نیز از غوزها یا ترکمانان سلجوقی بودند ولی چون هنگامی که عده ای از آنان به نواحی آمدند عراقی نامیده می شدند و ابن اثیر هم آنها را بدین نام می خواند ما نیز اینها را بدین نام می خوانیم تا از دیگر غوزهای سلجوقی که به همراه طغرل و برادرانش از جیحون گذشتند باز شناخته شوند.دسته هایی از اینان در عراق و آذربایگان و ارمنستان و دیار بکر پراکنده می شوند و داستانشان در این سرزمین ها بسیار شگفت آور است زیرا آنها که یک مشت مردم بیگانه بودند و پیشوای توانا و کاردانی برای خود نداشتند و شمارشان از زن و مرد و بزرگ و کوچک شاید بیش از ۵۰ هزار تن نبود سالها سراسر این سرزمین ها را به لرزه درآورده بودند و هرکجا می رسیدند همچون سیل و اتش آنجا را فراگرفته و از تاراج و کشتار باز نمی ایستادند و کسی از فرمانروایان بومی یارای دفع ایشان را نداشت و تا طغرل بیگ و برادرانش به ایران نیامده و بنیاد پادشاهی سلجوقیان را ننهادند مردم از گزند و آزار این طایفه نیاسودند. به طور خلاصه نخستین دسته غوزها که از جلو علاالدوله که به دستور سلطان محمود غزنوی می خواست آنها را گرفتار کرده و سرانشان را بکشد از اصفهان گریختند و به هرکجا که می رسیدند یغما می کردند تا به آذربایگان رسیدند این اولین ورود ترکان در پیش از ۴۱۰ هجری قمری است به آذربایگان که بعدا در ۲ و ۳ مرحله دیگر این ترکان غوز به آذربایگان وارد شدند. بنده دیگر از جزئیات مطلب صرف نظر می کنم.
به هر حال اینهاست خبری از درآمدن ترکان غوز به آذربایجان در دست داریم ولی این یک روی سکه است که آنها را بیشتر در تاریخها نوشته اند آنچه نانوشته مانده و توجه عمیق به آن نشده رفتار این طایفه وحشی با مردم بومی آذربایجان و عکس العمل آنهاست. در این مورد اگر این اصل را بپذیزیم که برخی از شاعران زبان گویای مردم عصر خود و بیانگر احساسات و عواطف اوضاع زمان هستند و اگر قطران تبریزی را از آن جمله شاعران بدانیم باید بگوییم که رفتار این غوزها و ترکان سلجوقی با مردم بومی آذربایجان که تاجیک یعنی ایرانی هستند بسیار بیدادگرانه و زورگویانه و رفتار غالب با مغلوب بوده است. اینکه بعضی ادعا می کنند که رفتار ترکان با مردم ایران همواره یک گونه همزیستی مسالمت آمیز بوده دروغ محض است و انکار حقایق می باشد. چنانکه شاعر آذربایگان در قصاید خود جا به جا از رفتار بیدادگرانه آنان ناله و شکایت می کنند و احساسات خود را به نحوی بر زبان می آورد. قطران از این طایفه تاراجگر و ستم پیشه و از امیران و سلطانهای سلجوقی از طغرل و دیگران و ملکشاه به شهری و جایی از آذربایگان باز می شده شاعر از آنجا فرار می کرده است....
سلاطین سلجوقی که بر اثر ترک تازیهای خود در ایران قدرتی به دست آورده بودند و کشور آباد و کهن و با فرهنگی خاص خویش ساخته بودند سیاتتشان بر این بود که ملوک الطوایفی را بر ایران برانداخته و خود بر سرتاسر ایران فرمان رانند بویژه که شهریاران و امیران بومی هم ایرانی بودند و هم از فرهنگ و تاریخ خود به سختی دفاع و از شاعران و سخنوران و دانشمندان ایرانی تیار حمایت می کردند. این شاعران و دانشمندان نیز در برابر ترکان مسلح به سود این شهریاران تبلیغ می کردند و یاد از خسروان گذشته ایران و تاریخ و فرهنگ کهن این مرز و بوم می نمودند و این بار مذاق ترکان بی تاریخ و فرهنگ خوش نیامد.....
نمایی از یک ترک اصیل
در سده ششم که حدود یکصد و بیست از ورود ترکان غوز یا اوغوزها به ایران و آذربایگان می گذشت همجواری ترکان خوش نشین در کنار شهرها و روستاها با تاجیکان و لشکرکشی های بی امان سلجوقیان و وجود دربار آنها باعث نفوذ زبان ترکی در بعضی از نواحی ایران از جمله آذربایگان و عراق عجم و جبال گردید و طبقه جدید به وجود آورد که با اینکه ایرانی و تاجیک یا پهلوی زبان بودند به ۲ زبان ترکی و آذری سخن می گفتند. اینان در آن زمان ترک المش(olmosh ) ترک شده یا ترکیده یا به زبان ترکی سخنگو می گفتند. این سخن خیلی مهم است و من آن را با زحمت تمام از متون به دست آوردم: ترک المش وجود این اصطلاح بسیار گرانبها و قابل توجه است و نشان می دهد که آغاز ترکی زبان شدن بومیان تاجیک چگونه و از چه راه بوده است. جای شگفتی است که این اصطلاح بعدا از میان رفته یا به عمد از میان برده اند و تنها در چند جا از مکاتبات باقی مانده است از جمله در مجموعه الرسائل چاپ انجمن ملی....
وجود این عبارت نشان می دهد که طبقه جدید به غیر از ترک و تاجیک در شرف به وجود آمدن بوده که نسبتا تعداد آنان قابل توجه بوده است. با این همه کاملا روشن است که در آن زمانها ترکان و تاجیکان و ترک المش جدا از هم میزیستند و روش زندگانی و زبان و مکان آنها از هم جدا بوده است و اکثریت با پهلوی زبانان و اذری گویان بوده و ترکی زبانان تعداد زیادی نبوده و با نوشتن سر و کاری نداشتند زیرا درس خواندن و سواد داشتن را ننگ و عار می دانستند و آن را کار تاجیکان می پنداشتند. و حتی پادشاهان و امیران اغلب بی سواد بودند و حتی از نوشتن نام خودشان هم عاجز بودند. به همین جهت اینک از خط و ربط و نوشته و نوع زبان آنها به کلی بی خبریم. در اینجا بسیار بجاست از موضوع خدعه آمیزی که درباره خاکهای بسیار بر چشم ها پاشیده شده و سخنان باطل و نافهمانه و مغرضانه درباره اش گفته و نوشته شده است پرده برداریم و نشان دهیم که جاعلان مغرض چگونه تاریخ می سازند و چگونه بر مردم آذربایگان تاریخ می تراشند و شرم از دروغ های خودشان نمی کنند. داستان این فریب بزرگ که از آن سخن خواهیم گفت از حدود ۱۵۰ سال پیش آغاز می شود و آن درباره مجموعه ای از ۱۲ داستان مربوط به قوم اوغوز یا تاتار است که عاشق ها یا اورازان به صورت دستکی (دفتر و دستک می گوییم) چیزهایی یادداشت می کردند می گویند نسخه ای از این دستک که به زبان اغوزی(oghozi ) نوشته شده و نامش اغوزنامه است نخستین بار در کتابخانه سلطنتی آلمان به دست آمده است و باز برای نخستین بار بارتولد در کاتالوگ آن کتابخانه به آن برخورده و باز یادشده که در سده ۱۵ میلادی این کتابچه به کتابخانه احمد پاشا وارد شد و فیلچر بر مبنای همین تاریخ این دستنوشت را از آثار و مواد سده پانزدهم شمرده است. پس از آن رونوشتی از آن در سده نوزدهم تهیه شده که در کتابخانه برلین است و نخستین بار پیپس درباره برخی از این داستانها تحقیق کرده و بعد از آن پروفسور نولد که در سال ۱۸۵۹ تمام آن دستنوشت را نسخه برداشته و ترجمه کرده (اما) چون قسمت مهم آن را نتوانسته بود بخواند بنابراین چاپ نشد. سپس بارتولد در ۱۸۹۴ ترجمه این اثر را به روسی در مطبوعات روسیه چاپ کرد و باعث شروع یک رشته مباحث در مورد این داستانها گردید. به هرحال از نام و عنوان این مجموعه پیداست که چیست و به زبان کدام طایفه نوشته شده ولی در ۵۰ سال اخیر عالمل و عامدا از عنوان کردن نام اصلی آن خودداری کرده و آن کتاب دده قورقورد نامیدند زیرا در زیر این نام بهتر و آسانتر می توانند ذهنها را گمراه کنند و مقصود و منظور خود را پیش ببرند و آن را به عنوان سندی گرانبها از آثار قدیم و کهن ادبیات ملی آذربایجان وانمود کنند. گردآورنده یا سراینده این داستانها را به مردی با الهامات غیبی و پیری داننده و شاعری نوازنده به نام دده قورقود نسبت داده اند که گاهی بلکه اغلب اوقات خود او نیز نقشی در این داستانها بر عهده دارد و به هنگام سختی همچون سیمرغ مشکل گشایی می کند....اما جای شگفتی است که دده قورقود خود در میان غزها نمی زیسته و از جای دیگر به میان آنها می آمده. او از اورازان ها یعنی نوازندگان و سرایندگان دوره گرد بود که امروز به آنان عاشق می گویند و در آذربایجان و ارمنستان و بخشی از ترکیه بسیار شناخته شده و معروف اند. در اینجا از فرصت استفاده می کنیم و یاد آوری می کنم که لفظ اوزان که بسیار می کوشند آن را واژه ترکی وانمود نمایند ریشه ایرانی و فارسی دارد. این واژه پارتی است که تغییر صورت داده و باقی مانده است. این لفظ در فارسی گوسان گفته می شده که در کتاب ویس و رامین به آن اشاره شده است.در آنجا می گوید:
سرودی گفت گوسان نائین در او پوشیده حال ویس و رامین.
یا در جای دیگر:
نشسته گرد رامینش برابر به پیش دام گوسان نواگر
مبنایی هم در یک شعر از گوسان ها اسم برده و سپس این کلمه به همین صورت به زبان ارمنی راه یافته و شاعران و نوازندگان در ارمنستان و گرجستان هم گوسان نامیده شدند و بسیار طرف نرت و لعن کشیشان ارمنی مسیحی بوده اند و در این باره خانم ویس تحقیقات بسیار دانشمندانه ای کرده که چاپ شده است. واژه گوسان بعدا به صورتهای جوسان( گ فارسی به ج تبدیل شده) و بعد یوسان شده و بالاخره به صورت اوزان در آمده و اینک در ترکیه مستعمل است...
گذشته از اینها در متن داستانها و افسانه ها و واژه هایی به کار رفته که به هیچ وجهه نمی توان آنها را از سده ۵ هجری که ادعا می شود داستانها مربوط به آن عهد و زمان است دانست. قبلا واژه پیلون که به معنی ردا و شنل کشیشان ارمنی است و اصل آن یونانی است و شاهکار که واژه روسی جدید است به معنی کلاه یا اصطلاح نایب به معنی یک منصب نظامی که بسیار جدیدتر است یا تشبیه سرهای بریده شده در میدان جنگ به توپ و نام بردن از شهر آمر یا دیار بکر به صورت فعلی که صورت این نام در کتابهای سده های ۹و ۱۰ است همه حاکی از جدید بودن این داستانهاست. در مقدمه این کتاب برای دوام و بقای دولت عثمانی دعا می شود ولی شگفت است که مغرضین چون وجود این دعاها را با ادعاهای خودشان مغایر می یا بند استدلال می کنند که این مقدمه مربوط به داستانها و زمان وقوع آنها نیست...مردی که ادعای تحقیق و تفحص دارد و سالها پیش کتاب اغوزنامه را در روزنامه آذربایجان فرقه دموکراتیک پیشه وری به چاپ رسانیده...از جمله در تحقیقات عمیقش نکته ای را مورد مداقه قرار داده که فقط برای رفع خستگی حضار محترم آن را شرح می دهم.
کسانی که عاشق ها و نوازندگان دوره گرد را در آذربایگان و ارمنستان و ترکیه دیده اند می دانند که آنها در آغاز سرودن داستانها و نوازندگی خود برای اینکه حاضران را وادار به سکوت و توجه به خود نمایند خطاب بهشخص بزرگ یا خانی که در مجلس حاضر است کرده با صدای بلند و کشیده می گویند:خانم هی خانم هی. کسانی که به زبان ترکی آشنایی دارند و می دانند کضمیر ملکی در آن زبان مانند زبان فارسی میم است مانند: آتام پدرام آنان مادرم اقلوم پسرم و خانم یعنی خان من و هی نیز از اصوات ندا مانند ای و هان است.بدین صورت عبارت خانم هی در آغاز این داستانها به معنای ((ای خان گوش دار بشنو است)) ولی آقای محقق این خانم هی را نام بانویی تصور کرده و می گوید:خانم هی که یک زن عاقل و دنیا دیده بوده..و به خانم هی سخنان پر معنی نسبت داده است!!!...
جای شگفتی است که چنین کسی با این ادراک ناقص و ضعیف با چاپ پی در پی این داستانها و رساله های دیگر برای سرزمین مقدس و مردم با فرهنگ و میهن دوست آذربایگان تکلیف و سرنوشت تعیین می کند و برای آنان تاریخ و ادبیات پدید می آورد و از ریشه ها گفتگو می کند. سخن در این باره بسیار است و ما آن را کوتاه می کنیم و به جا و زمان دیگر وا می گذاریم.
بدین سان سده های ۵ و ۶ با تسلط این ترکان جایگیر و تازه وارد و یغماگر پی در پی می گذشت و ترکان مسلط تر و نیرومند تر و تاجیکان ناتوانتر و زیر دست تر می شدند و عوامل مخرب اجتماعی و فساد اخلاق و پرداختن به خرافات و کارهای بیهوده و تسلط آخوندهای قشری...این تضعیف و زیر دستی و ناتوانی را تشدید می کرد و عنصر ایرانی در زیر سم ستوران غالب پایمال می گردید. در این مورد استاد ذبیح الله صفا که یادش بخیر باد خوب می گوید که ((تسلط ترکان بر ایران نتایج گوناگون داشت و موجب تغییرات عظیمی در اصول و عقاید سیاسی و اجتماعی ایرانیان شد و بسیاری از آداب قدیم را دگرگون ساخت.)) ترکان نو مسلمان در تعصب و سختگیری نسبت به عقاید و آراء مذهبی و طرفداری از نحله ای معین از مسلمین پیش افتادند و این تسلط تا عهد حمله مغول روز به روز در تزاید بود. ترکمانان سلجوقی و بعد از آنان غلامان ترک خوارزمیان در طول یک قرن و نیم دمار از روزگار عراقیان در آوردند و مردم این قسمت ثروتمند را به خاک سیاه نشاندند. پس از حمله مغولان به این سرزمین و فجایع تاریخی هولناک که در این آب و خاک رخ داد ترکان که خود را در میان ایرانیان پاک نژاد بیگانه می دیدند خود را به مغولان بستند و اظهار هم نژادی و کیشی کردند و در کشتار و غارت و چپاول و بیدادگریهای مغولان شریک گردیدند و کردند آنچه نمی بایست کرد. اغلب ستمگریهای مغولان در این دوره با راهنمایی و تحریفها و فتنه انگیزیها ترکان که به ایرانیان به چشم دشمن می نگریستند انجام می گرفته است.....
آذربایگان یا بهتر بگوییم بخشی از بر ایران در یک دوره ۲۰۰ ساله میان سده های ۸ و ۱۱ دگرگونیهای شگفتی را می گذراند. در این دوره تیره هایی از بازمانده های غزها پیشین و ترکمانهای آق قوینلو و قراقوینلو از سرزمین دیار بکر و شرق کشور عثمانی کم کم رخت به سوی آذربایگان کشیده در این سرزمین پر مرتع و همدان کاشان قم و .. جا خوش کرده و بنیاد پادشاهی بنا فرمودند و موقعی فرمانروایی سر تا سر ایران را در دست گرفتند. و از سویی دیگر به روایتی امیر تیمور در بازگشت از یورش خود به کشور عثمانی گروهی از ترکمانان را به اسارت می گیرد و همراه خود به سمرقند می برد اما سر راه خود وقتی به اردبیل می رسد آنان را بنا به خواهش خواهرش شیخ علی صفوی مرشد صفویان به او می بخشد و این طایفه که ترکمانان روملو نامیده می شدند و در پیرامون اردبیل مستقر شدند از همان زمان هوادار سخت خاندان صفوی که در کسوت تصوف بودند شدند و در عالم صوفی گری صفویان را مرشد کامل خود دانستند و سپس کوشیدند و خاندان صفوی را به سلطنت ایران رسانیدند. در دوره پادشاهی صفویان چون فرماندهی سپاهیان و کارهای اداری را ترکان در دست داشتند کشاکشهای نهان و آشکار بر سر قدرت و حکومت و تسلط بر اراده شاه میان آنان وجود داشت که متاسفانه همه این هم چشمیها و کشاکشها سرانجام به زبان مردم بومی آذربایگان و ایرانیان انجامید.این شتر چرانان و چوپانان کوچ نشین که در آغاز کار در بیرون شهرها در دشتها بیابانها و مرتع ها دنبال گوسفند و شترهای خود بودند و دور از زندگی شهرنشینی در چادر و آلاچیق های خود می زیستند و گاه به گاه برای داد و ستد و مبادله کالا و خرید نیازهای خود به بازارها و شهرها می آمدند جز به چشم آز و تاراج و چپاول به شهرها و شهرنشینان نمی نگریستند. سپس که بر اثر انبوهی و جنگاوری جزو سپاهیان در آمدند و سرانشان امیر و سردار گردیدند و با پادشاهان و بزرگان ایران زمین همنشین شدند و به شهرها راه یافتند دارای خانه و باغ و دارایی گردیدند و چون فرهنگ شهرنشینی نداشتند و زندگانیشان از شهریان و تاجیکان جدا و متفاوت بود ساختار شهرها و زندگانی مردم شهر نشین را در هم ریختند آداب و رسوم زبان و جهان بینی آنان را دگرگون کردند و مردم اینها بر اثر تعصب سختی که در نژاد و همخونی داشتند جز از سران خود از هیچ کس دیگر فرمان نمی بردند....در این دوره پر مصائب چون اداره کشور و جنگ و صلح و کارهای درباری به دست ترکمانها و تکلوها اوستاجلوها شاملوها و بسیاری لوهای دیگر بناچار مجالی برای اظهار وجود مردم بومی و تاجیکان باز نمی داند. به طور کلی دخالت در سیاسیت و سپاهیگری و شمشیر زنی و سواری و پوشیدن جنگ افزار برای تاجیکان و غیر ترکها غدغن بود. اجازه نمی دادند یک تاجیک یا ایرانی حمل اسلحه کند. اینها را ما فراموش کرده ایم. دولت صفوی چون از آغاز کار خود با دست این طایفه و ایلهای ترک نژاد مهاجر بنیان یافته بود در همه حال و در لشکرکشیها و جنگها بویژه در نبرد با دولت نیرومندی چون عثمانی که دارای ارتش منظم و تعلیم دیده و تربیت یافته با جنگ افزارهای نوین و گرم بود به علت نداشتن ارتش منظم دائمی همواره دست به دامن این ایلها و عشیره ها می شد و بناچار می کوشید از هر راه که باشد دل سران ایلها را به دست آورده و امتیازهای فراوانی به آنها بدهد و اگر هم نمی خواستند جز این نمی توانستند. در این وضع و حال اگر شهریار صفوی جوان دلیر و توانایی همچون شاه اسماعیل بود این ایلها همه همدست و یکدل بودند و در پیروی از فرمان مرشد کامل یعنی پادشاه صفوی سر از پا نمی شناختند ولی اگر پادشاه مردی بی عرضه کم سال و ناتوان مانند سلطان محمد خدابنده نابینا بود شاه بازیچه دست سران این ایلها می شد و گاه ترکمانهای تکلو و شاملو و غیره اداره کشور را در دست خود گرفته و با بی اعتنایی به شاه و بی پروایی به مردم هرچه دلخواهشان بود انجام می دادند. و هرگاه یکی از اینها بر مزاج شاه و دربار چیره در می آمد و مسلط می شد ایلهای رقیب به مخالفت و رقابت و دشمنی و ستیزه جویی بر می خواستند و به بهانه های گوناگون کشا
