
داستانی که می خواهم بگویم داستان غریب و نا آشنایی برای شما نیست. داستان گویا و واضح مملکتی است که در سده های گذشته مهد و فرهنگ ایران زمین بوده و حال که بیگانگان در آن رسوخ کردند به وضع اسفباری دچار شده زمانی پای روس ها زمانی پای طالبان و حالا هم پای ایالات متحده!!هرچند که این آخری بیشتر به مزاق من و شما خوش می آید. در کشوری که زمانی حکومت ماقبل تاریخی طالبان در آن حکومت می کرد که دستور می داد مجسمه بودا را با تانک تخریب کنند و هزاران مورد بی شرمی که انسان گاه از بازگویی آن نیز تفره می رود. شاید جمله فردوسی بزرگوار را به یاد آوریم که می گفت تفو بر تو ای چرخ تفو. حال اگر کودکی در هرجای دنیا متولد شود به یاد نخواهد داشت که زمانی افغانستان فعلی مهد تمدن ایران زمین بوده است. داستان امروز مربوط به شیری یک چشم به نام مرجان می باشد که در به اصطلاح باغ وحش کابل زندگی می کرد و وقتی برای شما نام باغ وحش تجسم می شود به خیالاتی خواهید رسید شاید برای شما تصور باغ وحش جایی است که بزرگان و کودکان به تماشای حیوانات بپردازند و آنان نیز از کلیه امکانات برخوردار باشند اما بحث ما این نیست. در دوران حکومت ماقبل تاریخی طالبان دو نفر از اعضای طالبان با هم شرط می بندند که هر کدام زمان بیشتری را در قفس مرجان خواهند ماند با این تفاسیر یکی از آنها به محوطه مرجان می رود و مرجان که در آن موقع بسیار چابک و قوی بود مرد را می کشد و چون روز بعد برادر آن مرد از روی انتقام نارنجکی را به قفس شیر نگون بخت می اندازد و ثمره این اقدام از دست دادن یک چشم شیر و آسیب به نقاط مختلف بدن این شیر بود. به راستی مرجان سمبل مقاوت مردم ستمدیده افغانستان زیر جور و ستم اهریمنانی به مانند طالبان بود زیرا با وجود از دست دادن یک چشم و صدمات بدنی همچنان زندگی خود را با مشقت زیادی ادامه می داد و به شیر یک چشم معروف شده بود. زندگی مرجان برای ما انسان هایی که بدون دغدغه در حال زندگی هستیم تنها و تنها یک نکته را یاد آوری می کند که زندگی جریانیست پیوسته و متناوب و برای بهبودی آن شاید سال ها باید کوشید.



